احتمال میدادم بهش بربخورد و برود، با لحن خوبی هم نگفته بودم ولی به جای این حرفها، طلبکارانه نگاهم کرد و در حالی که دورم میزد تا زودتر پلاستیکها را روی میز تحریر بزرگ گوشهی اتاق قرار دهد، گفت:
- آره، درکت میکنم، برای همین دنبالت اومدم! گفتم که... به خودت باشه، زودتر خودت رو نکشی هنر کردی...