آخرین محتوا توسط Raiya

  1. Raiya

    نظارت همراه رمان مرده نشین | ناظر: mahsa

    سلام وقت به خیر سه پارت گذاشته شد
  2. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    نگینی‌کردن سیب‌زمینی‌ها تمام شد. بلند شدم تا سیب‌زمینی‌ها را بشویم و سکوت محمدمهدی ادامه داشت. آدم مصری نبودم. وقتی شیر آب را باز می‌کردم، گفتم: ‌- فراموش کن چی پرسیدم. ‌- هر چی بگم رو باور می‌کنی؟ با تردید پرسیده بود. برگشتم و نگاهش کردم. تردید و جدیتش را تشخیص نمی‌دادم‌؛ شاید حتی استرسش...
  3. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    احتمال می‌دادم بهش بربخورد و برود، با لحن خوبی هم نگفته بودم ولی به جای این حرف‌ها، طلب‌کارانه نگاهم کرد و در حالی که دورم می‌زد تا زودتر پلاستیک‌ها را روی میز تحریر بزرگ گوشه‌ی اتاق قرار دهد، گفت: ‌- آره، درکت می‌کنم، برای همین دنبالت اومدم! گفتم که... به خودت باشه، زودتر خودت رو نکشی هنر کردی...
  4. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    سر تا پای حرفش را نفهمیدم‌! یعنی چه که من را زندگی کرده بود؟ گنجشک کوچولوی بی‌پناه؟ من؟! بیشتر افرادی که من را می‌دیدند، می‌ترسیدند؛ به ویژه از چشم‌هایم... می‌گفتند زیادی بی‌روح و سرد هستند؛ البته اتفاقی شنیدم و حالا یکی پیدا شده بود که به گنجشک‌ کوچولوی بی‌پناه تشبیهم کند؟ ‌- مطمئنی در مورد من...
  5. Raiya

    نظارت همراه رمان مرده نشین | ناظر: mahsa

    سلام وقت به خیر سه پارت گذاشته شد.
  6. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    ‌- سر خسارت به توافق رسیدین؟ هنوز کامل روی صندلی ننشسته‌ بودم که محمدمهدی با لبخند این سوال را پرسید. خوش‌بختانه حالش از قبل هم بهتر به نظر می‌رسید! تک ابرویی بالا انداختم و برای مدت کوتاهی عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. ‌- نیازی به خسارت نبود؛ برای کسی که قراره امشب بمیره، کار بی‌معنی‌ایه...
  7. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    خوش‌نویسم را درون جیب کتم گذاشتم و در حالی که رو برمی‌گرداندم تا سوار ماشین شوم، گفتم: - در ضمن تنها هستم؛ از این لحاظ می‌تونی راحت باشی! دوباره، هنوز فرصت نکرده بودم دستگیره‌ی در ماشین را کامل بکشم که ناگهان بازویم را گرفت، برم گرداند و به ضرب به ماشینم کوباند! به حدی سریع کارش را انجام داد که...
  8. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    - هی... تو امشب می‌میری! گفتنش کمتر از سی ثانیه زمان برد و وقتی تمام شد، با وجود چهره‌ی پوکرم قانع شده بودم که باید با آسایشگاه روانی و احتمالا نگه‌بانی پاساژ تماس بگیرم؛ یک دیوانه در پارکینگ داشت آزادانه می‌چرخید و شبیه حیوان شریفی به نام میمون، از گردنم آویزان شده بود! فشار دستی که دور گردنم...
  9. Raiya

    در حال تایپ شناسه: مرده‌نشین | Raiya

    «به نام الله؛ بسم الله الرحمن الرحیم...» نام رمان: شناسه: مرده‌نشین ژانر رمان: فانتزی، جنایی نام نویسنده: Raiya ناظر: @.Mahsa خلاصه‌ی رمان: بیست و هشت سال پیش، اطراف یک روستای دور افتاده، زنی دست به خودسوزی زد، دو نفر به قتل رسیدند، قابله‌ای لال شد و طفلی به خاک سپرده... اکنون، طفل به ظاهر...
  10. Raiya

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام وقت به خیر درخواست تأیید رمان دارم.
  11. Raiya

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام وقت به خیر درخواست تایید رمان دارم.
عقب
بالا پایین