چشمهام رو باز کردم اما جز سیاهی چیزی نمیدیدم. چند باری پلک زدم تا شاید چیزی تو تاریکی مشخص بشه اما نه؛ فقط سیاهی مطلق بود. با فکری که از ذهنم گذشت نفسم تو سینه حبس شد؛ - «کور شدم؟»
مثل کسایی که بینایی ندارن دستم رو تو هوا حرکت دادم تا از محیط دورم با خبر بشم و حداقل بفهمم کجام ولی به یه چیز...