آهسته سری تکان داد و در خودرو را گشود. درست در لحظهای که قصد سوار شدن داشت، سوت تیزی در جمجمهاش پیچید. جهان برای لحظهای در برابر چشمانش به رقص درآمد.
- خوبی؟
دستانش را با هر چه نیرو داشت بر ستون فلزی در فشرد، تا مبادا تعادلش را از دست داده و بر زمین بیفتد. دیگر نیاز به حدس و گمان نبود؛...