آخرین محتوا توسط م . صالحی

  1. م . صالحی

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    سلام و درود درخواست تگ‌برای رمانم «امضای ابدی » دارم موضوع 'رمان امضای ابدی| م.صالحی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/41730/
  2. م . صالحی

    نظارت همراه رمان امضای ابدی | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام و درود بخشی از مطالبی که گفته بودید اصلاح کردم انشالله بقیه رو کم کم اصلاح میکنم فقط بعضی جاها خط تیره میذارم وقتی سیو میکنم باز به همون حالت نقطه تغییر می‌کنه
  3. م . صالحی

    نظارت همراه رمان امضای ابدی | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام و درود نه والا اصلا ندیدمش ممنون ازتون میخونم موارد اصلاح میکنم
  4. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر به او خیره ماند و حرفی نمی‌زد. ابراهیم هم با لبخندِ پرشیطنتش داشت اذیتش می‌کرد. صدای زنگِ درِ خانه که بلند شد، ابراهیم گفت: -‌ می‌رم غذا رو بگیرم. این را گفت و از سالن خارج شد. پریچهر هم در این فاصله به اتاقش برگشت تا لباسش را عوض کند. وقتی وارد سالن شد، ابراهیم سرِ میزِ ناهارخوری منتظرش...
  5. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    در این چند روزی که نبودند، خدمتکار هم نیامده بود. برای همین، وقتی رسیدند، وقت شام بود و چیزی برای خوردن نداشتند. پریچهر سریع از بیرون غذا سفارش داد و خطاب به ابراهیم که هنوز سر پا ایستاده بود، گفت: -‌ چرا واستادین؟ بفرمایین بنشینین. ابراهیم به خودش آمد و گفت: -‌ می‌رم لباس عوض کنم. و به همان...
  6. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم آهی از سینه‌اش برخاست و باز سکوت کرد. پریچهر مردد پرسید: -‌ سوالم جواب نداشت؟ ابراهیم از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد و گفت: -‌ اگه می‌تونستم وام بگیرم، پدرم رو از زیر تیغ نجات می‌دادم. مطمئناً جاسوست مفصل همه‌چیز رو برات توضیح داده. -‌ بله، گفت که اون مبلغ رو نتونستید وام بگیرید، چون اعتبار...
  7. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    جز حرف‌های معمولی، دیگر گفت‌وگویی بینشان پیش نیامد. ناهار را در رستورانی بین‌راه خوردند و وقتی وارد تهران شدند، تقریباً ساعت پنج عصر بود. ابراهیم، زهرا‌خانم و پسرش را به خانه‌ی خودشان رساند و سپس راهیِ خانه‌ی پریچهر شد. وقتی با هم تنها شدند، وقتِ خوبی بود که صحبت کنند. پریچهر، خسته، دستی به پشت...
  8. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    زهراخانم نفس عمیقی گرفت و به عقب تکیه زد و گفت: - فعلا که خطر از سرش گذشت. ابراهیم سوار ماشین شد و بدون هیچ‌حرفی ماشین تا جلوی فروشگاه راند و بعد خطاب به زهراخانم و پریچهر گفت: - چیزی می‌خواهید واسه‌تون بگیرم. زهراخانم سریع سفارش قهوه داد و پریچهر آب معدنی خواست. ابراهیم چشمی گفت و از ماشین...
  9. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم ابروی بالا برد و گفت: میگم احیاناً کار زن‌داداشم محبوبه که نیست؟ پریچهر کمی ماتش برد اما خودش را نباخت. چون می‌دانست ابراهیم فقط حدس می‌زند تا به جوابش برسد. زهراخانم هم گوش‌هایش تیز شد و منتظر ماند ببیند پریچهر چه جوابی به او می‌دهد! پریچهر با شیطنت گفت: جاسوسم در مورد همه خانواده‌تون...
  10. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    این را گفت و بعد از مدتی سکوت به سمت پریچهر رفت. پریچهر ایستاد و گفت: چی شده؟ ابراهیم نزدیکش که شد مدتی فقط نگاهش کرد و گفت: خواستم بگم، خیالت از من راحت! من مردی نیستم که بخوام باعث آزار زنم بشم تا... و لبخند کنج لبش نشست و موهای پریچهر را پشت گوشش راند و گفت: یا خودت می‌خوای یا اون‌کاری میکنیم...
  11. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم تشکر کرد و پریچهر گفت: دیگه چیزی احتیاج ندارید؟ گویا ابراهیم منتظر همین سوال بود تا لبخندش بازتر و پهن‌تر شود. پریچهر که همه حرفش از لبخندش خواندسریع شب‌بخیر گفت و به سوی اتاقش رفت و کمی در را به نشانه اعتراض محکم بست. ابراهیم همینطور که دراز می‌کشید با خودش گفت: ناسازگاری ولی رام میشی...
  12. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر وقتی از حمام بیرون آمد یک تی‌شرت گشاد و یک شلوار راحتی مشکی گشاد به پا داشت و موهای خیسش را درون حوله کوچکتری پیچیده بود. تازه یادش افتاده بود که پتو و بالش از اتاق برنداشته است. مدتی صبر کرد و بعد از کلی فکر، به خودش جرأتی داد و به سمت اتاق ابراهیم رفت و تقه‌ای به در زد و گفت: بیدارید؟...
  13. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    به محض رسیدنشان فریبرز که حسابی خسته بود به اتاقشان رفت. زهراخانم هم خسته بود اما قبل از اینکه برای خوابیدن به اتاق برود پریچهر را کنار کشید و آرام گفت: دختر خوب، نبینم امشب تنها بخوابیا! پریچهر باز خندید و گفت: ما صحبت‌هامون کردیم زهراخانم! ایشون مشکلی ندارن با اون چیزی که من می‌خواستم...
  14. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    تا تماس قطع کرد پریچهر با اینکه حرفهای خواهرش که آنسوی خط بود نشنیده بود ولی حدس می‌زد موضوع صحبتشان چیست برای همین گفت: -‌ چرا اجازه ندادید حرفشون بزنن؟ - لزومی نمی‌دیدم. گند زد به زندگیمون حالا می‌خواد برگرده. برای همین داره مظلوم نمایی میکنه. این را که گفت، انتظار داشت پریچهر حرفی بزند اما...
  15. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ترانه که تمام شد پریچهر گفت: -‌ بهتون نمی‌اومد اهل اینجور ترانه‌ و خواننده‌های باشید. -‌ پس بهم میاد اهل چه جور ترانه‌ها و خواننده‌های باشم. -‌ یکی مثل افتخاری، مثلاً! ابراهیم خندید و با چشمکی که آتش به جان پریچهر می‌کشید گفت: -‌ اینم جاسوست بهت گفته. پریچهر با لبخند گفت: -‌ شاید! ابراهیم در...
  16. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر که باز چهر‌ه‌اش در هم شده بود بعد از مدتی سکوت گفت: شاید! ولی من اینطور فکر نمی‌کنم. ابراهیم باز دوستانه گفت: فکر کردم مث یه دوست که شوهرت هم هستم بتونم کمکت کنم. پریچهر تلخ به بیرون چشم دوخت و گفت: ممنون اما به کمکتون احتیاجی ندارم. ابراهیم می‌دانست به سد مقاومتش بر خواهد خورد برای همین...
  17. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    تمام مدتی که ابراهیم با دقت دفترچه پریچهر را مطالعه می‌کرد. پریچهر هم داشت دفترش را مرتب می‌کرد. وقتی تمام شد نفس راحتی کشید و گفت: -‌ آخيش تموم شد. ابراهیم سر بلند کرد و گفت: -‌ ببخشید کمکت نکردم خیلی جذب این مطلب‌ها شده بودم. پریچهر به سوی آشپزخانه رفت و گفت: -‌ اشکال نداره چای می‌خورید؟ -...
  18. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    به دفتر که برگشتند، میثم و نیما می‌خواستند بروند، زهرا خانم هم با آنها رفت. پریچهر می‌خواست بماند کمی دفترش را سر و سامان بدهد. ابراهیم هم می‌ماند تا تنها نباشد. بعد از رفتن میثم و نیما و زهرا‌خانم، سمیرا هم دفتری را برداشت تا به سالن برود و دقیقا میزان تولید آن روز و خرابی‌های که به بار آمده...
  19. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر به همه چای تعارف کرد و بعد از اینکه کمی پوشه‌ها را مرتب کرد گفت: می بخشید من برم یه سر به کارگرها و کارگاه بزنم. ابراهیم با تردید گفت: منم میتونم باهات بیام؟ پریچهر با گفتن حتما به او این اجازه را داد. ابراهیم استکان چایش را روی میز قرار داد و با او همراه شد. پریچهر و ابراهیم قدم‌می‌زدند...
  20. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    تا همگی وارد دفتر کارگاه شدند، سمیرا که با چشم گریان داشت اوراق و پوشه‌های که روی زمین ریخته شده بود را جمع می‌کرد از جا برخاست و سلام داد. با دیدن پریچهر به سمتش آمد و در آغوشش فرو رفت. میثم فحشی زیر ل*ب نثار مجید کرد و خطاب به سمیرا گفت: ایندفعه باید حسابی به خدمتش برسیم. خیلی دم درآورده مردک...
  21. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    زهرا خانم برای دلداریش گفت: غصه‌ش نخور عزیزم ایندفعه کاری میکنم چندسالی بره زندان تا حالش جا بیاد. - امیدوارم این اتفاق بیفته. تا وارد محوطه کارگاه شدند متوجه ماشین پلیس و آمبولانسی که حضور داشت شدند. به محض اینکه ابراهیم ایستاد، پریچهر از ماشین پیاده شد و با عجله به سوی کارگاه رفت. کارگاهش یک...
  22. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    تا پریچهر به خودش بیاید و بخواهد جوابی بدهد. نیما که داخل حیاط بود وارد سالن شد و خطاب به پریچهر گفت: عمه جون یه دقیقه میایی؟ چهره نگران نیما، بقیه را نگران کرد. پریچهر از جا برخاست و به همراه نیما سالن ترک کرد. تا وارد حیاط شدند. پریچهر گفت: چی شده نیما؟ نیما آرام گفت: طوری نیست فقط هول نکنیا...
  23. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    هر چند آقا مصطفی و همسرش از هدیه‌های ابراهیم خوشحال شده بودند ولی دیدن زخم صورت ابراهیم و شنیدن اتفاقی که برایش افتاده بود همه را ناراحت کرده بود. برادرهای پریچهر حرف از تلافی می‌زدند اما ابراهیم از آنها خواست کاری نکنند که برایشان دردسر شود. راه‌حل پریچهر و زهراخانم شکایت و پیگیری قانونی بود...
  24. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    به ماشین که رسید در عقب باز کرد و سبد گل بزرگتر را روی صندلی گذاشت و با دسته‌گل رز کوچک پشت فرمان جای گرفت. پریچهر با دیدن سبد و دسته گل گفت: این همه گل برای چیه؟ - اون سبد که برای پدرزن و مادرزن عزیزم. اینم برای شما! و دسته‌گل به سمتش گرفت و گفت: قصد ناراحت کردنت نداشتم. پریچهر کوتاه آمد...
  25. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    در مسیر رفتن به خانه پدر پریچهر بودند و این مسیر داشت به سکوت طی می‌شد. این سکوت با تماسی که ابراهیم داشت شکسته شد. با دیدن شماره راحله، مکثی کرد و جواب داد: بله بفرمایین. شنیدن صدای دخترش لبخند مهمان لبش کرد: سلام بابایی، چطوری قشنگم؟ با حرفش خندید و گفت: سلام عزیزم، خوبی دختر نازم. خوبم...
  26. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    و باز روی تختش دراز کشید. دستانش را زیر سر جمع کرد. می‌دانست پریچهر به خاطر ترس از گذشته و آسیبی که دیده از او دوری می‌کند. هر چند دلخور بود از رفتارش ولی نمی‌خواست قضاوتش کند تا باز ندانسته مثل دفعه قبل، قضاوتش بی‌جا باشد. درون افکارش غوطه می‌خورد و به این فکر می‌کرد چطور می‌تواند به پریچهر...
  27. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    داخل حیاط لبه پلکان نشسته بود و تلفنی با زهراخانم صحبت می‌کرد. - یه حرفهای بینمون رد و بدل شد. منم یه حرفی زدم که فکر میکنم ناراحت شد ولی اصلاً منظور بدی نداشتم. زهرا خانم آرام گفت: پس معلومه ناراحتیش واسه‌ت مهمه. پریچهر در جوابش گفت: مهم از این لحاظ که دلم نمی‌خواد هیچکس از دستم ناراحت بشه...
  28. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم فقط نگاهش می‌کرد. دلخور بود و فکرش را نمی‌کرد پریچهر چنین فکری در سر داشته باشد. پریچهر بچه می‌خواست اما اصلاً نمی‌خواست حتی برای بچه هم با ابراهیم همبستر شود. نمی‌دانست دلیلش چیست؟ اما می‌دانست هر چه که هست شاید ریشه در گذشته‌ای دارد که پریچهر به خوبی از آن یاد نمی‌کرد. شاید دلزده بود...
  29. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    میز صبحانه را با کمک هم جمع کردند و هردو به پذیرایی رفتند. ابراهیم تلویزیون روشن کرد و مقابلش نشست تا کمی اخبار نگاه کند و پریچهر هم آنطرفتر روی میز ناهارخوری مشغول کار خودش بود. بعد از اینکه کمی حساب و کتاب کرد. خسته با خودش گفت: آخيش بالاخره تموم شد. ابراهیم این حرفش شنید و گفت: خسته نباشید...
  30. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    و بعد از مکثی گفت: بعدم که به خاطر حماقت کارگرمون و اون درگیری پیش اومد و پدرم الکی الکی شد قاتل! پریچهر بشقابی برداشت و همینطور که تخم‌مرغ پخته را داخل بشقاب می‌کشید سوالش را پرسید: چرا حماقت کارگرتون؟ - به خاطر یه سوتفاهم رفته بود اداره بیمه، اونجا هم یه چیزای بهش توضیح داده بودن خودش به این...
  31. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر نان‌ها را از دستش گرفت و گفت: مجید سر راهتون گرفت. ابراهیم از کنارش گذشت و در جوابش گفت: می‌خواست از پشت چاقو بزنه یه موتور سواری بود. به موقع فهمیدم و خودم کنار کشیدم ولی تیز چاقوش به صورتم کشید. و در دستشویی را باز کرد تا از آینه به خودش نگاه کند. پریچهر چراغ را برایش روشن کرد و گفت...
  32. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    بعد از نماز، به آشپزخانه رفت و چای تازه دم گذاشت از صدای شرشر آب در حمام، متوجه رفتن ابراهیم به حمام شد. برای همین فرصت مغتنم شمرد و دوباره به اتاق رفت و این بار تی‌شرتش را با یک تی‌شرت ساده صورتی عوض کرد و شلوار پارچه‌ای مشکی هم پوشید‌. مانتو و شال ساده‌ای هم برداشت و از اتاق بیرون رفت. در حال...
  33. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    با صدای آرامش بیدار شد که نزدیکش ایستاده بود و صدایش می‌زد. - پریچهر، پریچهر بیدار شو. نمازت قضا میشه. چشم باز کرد و با چشمان نیمه‌باز به او که مقابلش ایستاده بود چشم دوخت. سجاده‌اش تا خورده در دستش بود. تا چشم باز کرد ابراهیم باز گفت: نمازت قضا نشه! - ممنون! و باز ابراهیم یه کمی به سمتش خم...
  34. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر در یخچال باز کرد و گفت: چیز مهمی نیست‌. سنگ‌های شالم کشیده شد به گردنم. ابراهیم پشت سرش قرار گرفت و نگاهی به زخم گردنش انداخت. اما پریچهر از همان نزدیکی بیشتر ترسیده بود ولی نمی‌خواست ضعف نشان دهد. ابراهیم موهای روی گردنش کنار زد و دقیق‌تر نگاه کرد و گفت: این خیلی ناجوره. - خوب میشه...
  35. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    جلو آینه کنسول ایستاد و موهایش را شانه زد. موهایش خیلی بلند نبود اما خیلی کوتاه هم نبود. اما وقتی شانه خورد رنگ و حالتش قشنگ شد. به خودش درون آینه چشمکی زد و گفت: حالا با چی اینا رو ببندم. موهای اضافه را از داخل برس بیرون کشید و به سوی آشپزخانه رفت تا داخل سطل آشغال بریزد. خوشش نمی‌آمد مو جایی...
  36. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    بعد از نوشیدن آب شالی که از ابتدایی مهمانی حسابی کلافه‌اش کرده بود و از روی سرش باز سریده بود، عصبانی خواست از دور گردنش بکشد که سنگ‌های شال روی گردنش کشیده شد و آخش را درآورد. شال را که برداشت آرام روی زخم کنار گردنش دست کشید. کتش را هم از تن کند و از جا برخاست به سوی آینه روی کنسول رفت. خراش...
  37. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر چون نزدیک خانه شده بودند باز ساکت شده بود و استرس داشت و ابراهیم چون فکرش درگیر جاسوس پریچهر بود. ساعت از دوازده شب می‌گذشت و کوچه و محله حسابی خلوت بود. ابراهیم در حیاط خانه را با ریموت باز کرد و ماشین را داخل خانه راند. پریچهر حسابی استرس گرفته بودش. ابراهیم از ماشین پیاده شد و به سوی...
  38. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    دقایقی بعد گوشیش زنگ خورد و ابراهیم جواب تماس مادرش را داد: الو سلام مامان جان. طیبه خانم با گریه گفت: الو ابراهیم، وای خدایا شکرت. مامان چرا گریه می‌کنی؟ دلم هزار راه رفت پسر! بیشتر از هزار بار بهت زنگ زدم. چرا در دسترس نیستی؟ ابراهیم نیم‌نگاهی به پریچهر انداخت و گفت: جای بودم که گوشی آنتن...
  39. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر نفس عمیقی گرفت و گفت: روزی که شروع کردم فکر نمی‌کردم موفق بشم. هیچ‌کس حمایتم نکرد جز بی‌بی‌خانم! - بی‌‌بی‌خانم؟! پریچهر سری تکان داد و گفت: یه پیرزنی بود بعد از فوت شوهرم سالهای زیادی توی خونه‌اش زندگی کردم و کارم از خونه‌‌اش شروع کردم. توی طلاسازی کار کردم و یه سرمایه‌ای که جمع کردم با...
  40. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر کمی فکر کرد و گفت: من فاکتورها رو روزانه ازشون می خواستم به غیر از این اواخر که سرم شلوغ شد و دو سه روز یه بار ازشون می‌گرفتم. نمی‌دونم ولی شاید برای افتتاح طلافروشی دوم عجله کردم. ابراهیم باز گفت: یه چیزی بگم! بفرمایین. سپردن مغازه طلافروشی به دیگران وفتی خودت مرتب اونجا نیستی چندان...
  41. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    سکوت پریچهر باعث شد تا ابراهیم حرف بزند و کمی راحت‌تر با او صحبت کند. - میتونم پریچهر صدات کنم؟ پریچهر سری به علامت مثبت تکان داد و گفت: بله. - شما هم فقط ابراهیم صدام کن. پریچهر سری تکان داد و ابراهیم باز گفت: ازدواج ما درسته صوری بود. ولی واقعیه. پس یعنی رسماً شرعاً زن و شوهر هستیم. هر چند...
  42. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم باز کنجکاوانه پرسید: پس دلیلش چی بود؟ پریچهر وقتی صحبت می‌کرد از فکر و خیالش دور می‌شد و استرسش کمتر می‌شد از این سوال کمی به سمتش چرخید و گفت: ناراحت نمی‌شید. نه. مطمئن باشم. ابراهیم سری تکان داد و پریچهر گفت: همون کسی که شما بهش می‌گید جاسوس می‌گفت اهل رقص نیستید. حتی شب عروسیتون...
  43. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    زهرا نزدیکش شد در آغوشش گرفت و گفت: می‌ترسی خودت هم بخوره دختر که هول کردی. و از آغو*ش پریچهر بیرون آمد و با چشمکی آرام گفت: تو از پسش برمیایی. پریچهر احساس می‌کرد همه چیز از کنترلش خارج شده است. فرزانه و زهراخانم که خداحافظی کردند و رفتند. پریچهر باز روی صندلیش نشست. ابراهیم از جا برخاست و به...
  44. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    مراسم با صرف شام داشت به پایان می‌رسید برای ابراهیم و پریچهر در همان سالن میز دو نفره شام را چیده بودند در اتاقی خصوصی که از تشریفات سالن بود. هردو ساکت سر میز رو به روی هم نشسته بودند. پریچهر با غذایش بیشتر از هر چیزی بازی می‌کرد اما ابراهیم با اشتها غذایش را می‌خورد اما با دیدن ناراحتی پریچهر...
  45. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    عقد که تمام شد. باز با یادآوری زهراخانم حلقه‌ها را به دست هم انداختند و بعد صدای هلهله و موسیقی به یکباره بلند شد. هردو در کنار هم بودند و تماشاچی شادی و رقص جوان‌ترها بودند. رقص لری و دسته‌جمعیشان برای ابراهیم جذابیت خاصی داشت که با شوق نگاه می‌کرد. پریچهر از گوشه چشم نگاهش می‌کرد و او هم...
  46. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    آقا مصطفی برایشان آرزوی خوشبختی و سربلندی کرد و ابراهیم و پریچهر هردو به جایگاه عقد برگشتند. هردو ساکت بودند اما گویا بعد از آن حرفها هردو هم یادشان رفته بود که باید خوشحال به نظر برسند. دو تا از خواهرهای پریچهر بالای سرشان پارچه سفیدی را گرفته بودند و از زهراخانم می‌خواستند که قند بسابد او وقتی...
  47. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    بعد از این حرفها، باز آقا مصطفی کوتاه صحبت کرد و میثم حرفهای پدرش را بازگو کرد: بابا میگن با پریچهر من خوشبخت می‌شید چون پریچهر زنیه که حرمت سرش میشه و هیچوقت به دست و زبونش کسی بی‌حرمت نشده و نمیشه. صبور و مهربون. و باز آقا مصطفی حرفی زد و میثم گفت: بابا از شما می‌خواد پریچهر خوشبخت کنید و به...
  48. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم و پریچهر تا رسیدن به جایگاه در کنار هم قدم برداشتند و با لبخند‌های تصنعی به مهمانان خوش‌آمد گفتند. سالن عقد خیلی بزرگی نبود اما از هر لحاظ زیبا و شیک بود. وقتی در جایگاه قرار گرفتند و در کنار هم نشستند ابراهیم به کنایه گفت: از کارم راضی هستید خانم ارباب؟ پریچهر از گوشه چشم نگاهش کرد...
  49. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر که حرفی نزد، ابراهیم هم دیگر ساکت ماند‌. هردو دلخور و آزرده خاطر شده بودند. ابراهیم به گمانش، پریچهر خودخواهانه جوابش را داده و پریچهر از ابراهیم به این خاطر که هیچ‌چیز در موردش نمی‌دانست و افکار خودش را بی‌رحمانه به زبان رانده بود ناراحت بود. ساعت تقریباً چهار و نیم بود که به سالن عقد...
  50. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم خنده‌ای زد و گفت: می‌دونستم همین فکر می‌کنید. نه من پشیمون نشدم و نمی‌خوام جا بزنم. ولی دلم میسوزه که شما دارید با زندگیتون این کار می‌کنید. شما یه بار همسرتون از دست دادید. حتماً توی این سیزده سال سختی‌های زیادی متحمل شدید به این خاطر که مردتون از دست داده بودید. تا این را گفت پریچهر...
  51. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    به خواست لیلا، مقابل هم ایستادند و چشم به هم دوختند. ابراهیم می‌دیدش و از قشنگی چشمانش لذت می‌برد اما پریچهر هنوز هم معذب بود و انگار همین معذب بودن باعث شده بود قشنگ چشمان او را نبیند. هر چقدر لیلا به جانشان غر زد ‌که به هم نزدیک شوند و ابراهیم دست روی کمر پریچهر بگذارد و پریچهر دست روی سینه...
  52. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    عکاس آتلیه زن جوانی بود که آن روز سرش خلوت بود و از اینکه یک مشتری ناگهانی به تورش خورده بود خوشحال بود. با خوشروئی از آنها استقبال کرد تا وارد آتلیه نه چندان بزرگش بشوند. خانمی به نام لیلا که به معنی واقعی کلمه پرحرف بود. از آنها می‌خواست تا برای عکس‌های بهتر به باغی که بیرون شهر داشتند بروند...
  53. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ساعت دو و نیم ابراهیم حاضر و آماده با دسته‌گل رز قشنگ سفید صورتی که گرفته بود مقابل آرایشگاه رود نیما هم با ماشین خودش آمده بود تا فریبرز و مادرش را به خانه برساند. ابراهیم تکیه زده به ماشین و نگاهش به زیر منتظرشان بود که با شنیدن صدای زهرا خانم سر بلند کرد. با دیدن پریچهر در آن لباس سفید و...
  54. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم وقتی یادش می‌آمد چقدر برای ازدواج با راحله با پدر و مادرش کلنجار رفت تا بالاخره راضیشان کرد از خودش خجالت می‌کشید. روزی که راحله در آن بلبشویی فکری زندگیش که درگیر کارهای پدرش بود بابت گرفتن مهریه‌اش اقدام کرد جلو پدر و مادرش سرشکسته شد و خجالت کشید. حتی فکر کردن به آن روزها هم آزارش...
  55. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    نفس عمیقی گرفت و گوشیش را برداشت. فایلی که پریچهر برایش فرستاده بود باز کرد تا مشکلش را پیدا کند. اعداد و ارقام که دید با خودش گفت: تو چطوری به این ثروت رسیدی؟ پدر و خانواده پولداری که نداری. حتمی از شوهر سابقت! نفس عمیقی کشید و بعد از کمی کنکاش بین اعداد و ارقام باز از چیزی سر درنیاورد. هیچ وقت...
  56. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    زهراخانم باز خندید و گفت: ا زرنگی، من تا تهرون بودیم وکیلت بودم اینجا خاله دامادم. و خودش باز خندید. پریچهر ظرف خورشت سر میز برد و تا به داخل آشپزخانه برگشت آرام گفت: فردا صبح باهاش حرف میزنم. بذار بعد از عقد باهاش حرف بزن. چرا؟ زهراخانم نزدیکش شد و باز با شیطنت گفت: اون موقع دیگه زن و شوهرید...
  57. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    جلوی در ورودی سالن، زهراخانم به استقبالشان آمد و گفت: شام که نخوردید؟ پریچهرجوابش را داد: ای وای شام، سفارش میدم ببخشید! زهراخانم خندید و گفت: دختر دارم ازت سوال میپرسم‌. خودم درست کردم. بفرمایین. بوی خوشمزه قورمه‌سبزی درون خانه پیچیده بود. فریبرز هم با اوقات تلخ داشت فیلم تماشا می‌کرد...
  58. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    وقتی به خانه رسیدند، هردو پیاده شدند. پریچهر ماشین دور زد و قبل از رفتن خطاب به ابراهیم گفت: بابت امروز ممنونم. و ابراهیم نمی‌دانست چرا تا این حد از او تشکر می‌کند‌. با لبخند گفت: من از شما ممنونم. پریچهر متعجب نگاهش کرد و پرسید: برای چی؟ - برای اینکه طوری می‌کنید که من احساس نکنم دارم برای...
  59. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر نگاهش به بیرون داد. نفس عمیقی گرفت و گفت: ببینید نمی‌دونم چطوری باید بیانش کنم. آخه یه کمی هم خجالت میکشم... حقیقتاً... اما با صدای زنگ موبایلش حرفش در دهانش ماسید و با عذرخواهی کوتاهی گوشی را از کیفش بیرون کشید و با خودش گفت: گفتم دست از سرم‌ برنمیداره. کیه؟ مجید! ابراهیم بدون اجازه...
  60. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    آخر به خواست و سلیقه پریچهر، ابراهیم هم باز یک کت و شلوار خرید. شاید پریچهر می‌خواست نشان دهد به اندازه هستی خوش‌سلیقه است. پریچهر وقتی خرید را شروع کرد وسایل دیگری هم خرید و برای چند نفر دیگر از اعضای خانواده‌اش هم خرید کرد. وقتی خریدشان تمام شدکه آفتاب غروب کرده و نزدیک اذان بود. وسایلی که...
  61. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند. کمی در پاساژها چرخیدند اما پریچهر نمی‌دانست چه می‌خواهد. ابراهیم که در سکوت همپای او قدم می‌زد گفت: نمی‌خواهید بریم داخل یکی از مغازه‌ها یه لباسی انتخاب کنید؟ پریچهر نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت: حقیقتاً اصلاً نمی‌دونم چی باید بگیرم. میگم کاش خانم...
  62. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر به عقب تکیه زد و گفت: ممنون. فایل داخل واتس‌آپ واسه‌تون میفرستم. ابراهیم گوشیش را باز کرد و بعد از باز کردن فایل، نگاهی انداخت و گفت: می‌شه یه توضیحی هم بدید! - حساب و کتاب یکی از طلافروشی‌هام. احساس می‌کنم یه جای کارشون می‌لنگه اما حساب و کتاب همه چیز درسته. حقیقتاً آدمی که واسه‌م کار...
  63. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    بعد از کلاس دوم، با هم از آزمایشگاه بیرون آمدند. باز در سکوت پریچهر رانندگی می‌کرد و ابراهیم گاهی از گوشه چشم نگاهش می‌کرد. به نظرش خیلی آرام می‌راند و روی اعصابش بود. برای یک سبقت گرفتن کلی معطل می‌کرد. نفی عمیقی گرفت و گفت: می‌شه من رانندگی کنم؟ پریچهر بدون هیچ حرفی اولین جای خالی که کنار...
  64. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    صحبتش خیلی با پدرش طولانی نشد. پدرش بیشتر از هر کسی به ابراهیم و کارهایش اطمینان داشت و می‌دانست ابراهیم برای برخاستنشان از خاک حتما فکری دارد برای همین دلگرم بود به او و کارهایش. وقتی تماسش قطع شد برگشت و در کنار پریچهر نشست که داشت روی گوشی فایلی را بررسی می‌کرد. مزاحم کارش نشد وقتی کارش تمام...
  65. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    پریچهر لبخندی به جانش ریخت و از جا برخاست و گفت: کلاس‌ها شروع شد بعد از کلاس می‌بینمتون. و به سوی کلاس خانم‌ها رفت. پریچهر جای در انتهای کلاس جای گرفت. تمام فکر و ذکرش را ابراهیم درگیر کرده بود و گاهی در آن بین به صحبت‌های خانم دکتری که داشت در رابطه مسائل زناشویی صحبت می‌کرد گوش می‌داد. همان...
  66. م . صالحی

    متوسط رمان امضای ابدی| م.صالحی

    ابراهیم سرش را نزدیک گوشش برد و گفت: احیاناً کار سمیه نیست. نگاه پریچهر به سمتش چرخید مدتی گنگ نگاهش کرد و بعد گفت: خواهرتون؟! - آره ازش برمیاد این کارا! پریچهر خندید و ابراهیم با اخم گفت: پس کار خودشه! - نه، من اصلاً سمیه خانم ندیدم و نمی‌شناسم. ابراهیم کلافه پوفی کشید و گفت: کارمون اینجا...
عقب
بالا پایین