پست 28
به هرسختی که بود غذام رو تموم کردم و بعد از شستن ظرفها، از آشپزخونه بیرون میاومدم که صدای آقا حسن من رو از حرکت وا داشت.
- هرجور که شده باید درستش کنی!
صداش از اتاق امتداد آشپزخونه میاومد و این حالت دستوری از آقا حسن بعید بود. چند ثانیه بعد صدا قطع و در اتاق باز شد.
- تو اینجایی؟!
به...
پست 27
از اینکه خودش راحتی رو شروع کرده بود و حالا برام رجز میخوند، کمی جا خوردم. تضاد خاصی توی رفتارش بود که درک کردنش برام مثل حل کردن یه معما، زمان میخواست. با صدای بلندی شروع به خندیدن کردم و با لیوان آبی که توی دستش بود به سمتم اومد.
- نوش جان!
سری تکون دادم و تشکر کوتاهی کردم:
- ممنون...
پست 26
تنها به گفتن همین حرف اکتفا کردم و آتیش این اتفاق بیشتر از همه دامن خودم رو میگرفت. نگاهم رو روی قاب رومیزی که اسم (اسماعیل شمسیپور) حک شده بود، ثابت موند. بمی صدای سرهنگ، مو به تنم سیخ میکرد.
- من به همکارانم توی قسمت مفقودیها میگم که چک کنن. یه شماره تماس بذارین و منتظر خبر باشین...