نتایح جستجو

  1. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    هوا گرم شده بود و نور آفتاب مستقیم روی زمین کلاس می‌تابید، سایه‌ها کشیده و نازک، مثل خطوط نامرئی روی میزها. زنگ ناهار طنین انداخت و موجی از شلوغی در کلاس جاری شد. دانش‌آموزان یکی‌یکی با کیف‌ها و کتاب‌هایشان بیرون زدند، جز سه نفر که انگار جاذبه‌ای نامرئی آنها را نگه داشته بود: سورا، موموشیرو و...
  2. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    صدای پچ‌پچ‌ها در کلاس همچنان پیچیده بود. شایعات جدید در مورد رن مثل آتشی در میان بچه‌ها می‌سوخت. هرکسی که با گوشی‌اش بازی می‌کرد یا پچ‌پچ می‌زد، انگار منتظر بود یک فاجعه دیگر از رن بشنوند. اما او بدون سر و صدا وارد کلاس شد. در باز شد و همه سرشان را برگرداندند، به جز کایدو که با دقت و تمرکز روی...
  3. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    رن گوشی‌اش را نگاه کرد. ساعت هفت و سه دقیقه. - پنج دقیقه دیگه اومد، اومد. نیومد، راه می‌افتی. نانجیرو ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی شیطنت‌آمیز زد. - اوه، ملکه یخی امروز از چپ بلند شده؟ رن بی‌حوصله چشم‌غره‌ای به او رفت، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. - می‌خوای منتظر گل پسرت باشی، مشکلی نیست…...
  4. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    اتاق رن کوچک و ساده بود؛ دیوارها بی‌هیچ تزئین خاصی و یک تخت مرتب که پتویش هنوز بوی تازه شسته شده می‌داد. پرده‌های سفید و ساده، آرام موج می‌خوردند و پرتو گرم و طلایی خورشید از لابه‌لای آن‌ها روی ملحفه افتاده بود. گرمای نرم نور، پلک‌های بسته‌اش را قلقلک داد و باعث شد آهسته چشمانش را باز کند. نگاهش...
  5. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    رن آرام راکت‌هایش را در کیفش گذاشت: - فردا می‌خوام برم مدرسه! رینکو چاقو را کنار گذاشت و با نگرانی گفت: - عزیزم مطمئنی میخوای بری؟! هنوز شش روز استراحت داری! رن بدون آن‌که نگاهش را به سمتش برگرداند، زیپ کیفش را بست: - مدرسه که تنیس فقط نیست، میرم حداقل سرگرم شم. رینکو این سری لحنش را آرام کرد و...
  6. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    رن خواست جواب بدهد که پرستار رو به نانجیرو گفت: - سرمش رو درآوردیم، مرخصه. باید یک هفته… رن، بی‌حوصله و بی‌وقفه، حرف پرستار را برید: - باشه، استراحت می‌کنم. پرستار فقط سری تکان داد و رفت. صدای بسته‌شدن در اتاق، دوباره سنگینی را بر فضا انداخت. نانجیرو کمی رنگ‌پریده، آرام گفت: - چی شده؟ رن، با...
  7. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    *** صدای بسته شدن در، مثل ترک خوردن شیشه در سکوت، رن را از خواب کند. هوا هنوز غرق در تاریکی نیمه‌شب بود؛ نور کمرنگ چراغ سقفی، خطوط محوی از سایه روی دیوار انداخته بود. بوی تلخ و آشنا… عطری که انگار از عمق استخوان‌ها رد می‌شد. بوی آتوبه. پلک‌هایش را به آرامی گشود، نه با تعجب، که با اطمینانی سرد...
  8. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    «اون پسر لعنتی، فکر کرده بود کیه؟! نه، باید می‌فهمید من مثل بقیه نیستم که برای یه همچین کسی سر خم کنم یا عقب بکشم. نه، بعد از اون همه زخم و خون و شکست، غرورم رو با دست‌های خودم ساختم، بازسازی کردم. شکستم؟ آره شکستم، ولی زیر همین شکست‌ها بود که قوی‌تر شدم، محکم‌تر شدم. وقتی باهاش چالش گذاشتم،...
  9. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    دختر پلکی زد، اما زود لبخند زد و آرام‌تر گفت: - موموشیرو هیناتام، دخترعموی موموشیرو تاکشی. رن آهی کشید. - حالا دیگه دوتا موموشیرو… خدا به دادم برسه. خنده‌های کوتاه و بی‌جان از گوشه و کنار بلند شد. گوشه‌ی ل*ب ریوما کمی بالا رفت. - هی آبجی، مومو-سنپای می‌گه هیناتا-سانم تو باشگاه تنیس سیگاکوئه...
  10. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    شب، مثل لکه‌ای سیاه و سنگین روی شهر پهن شده بود. باد سردی از لای پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق شماره‌ی دوازده خزید و پرده‌ی سفید و نازک را بی‌رمق تکان داد. بوی تند ضدعفونی‌کننده، مثل دستی که گلویت را فشار دهد، در هوا مانده بود و نمی‌خواست برود. ریوما، بی‌آنکه چیزی بگوید، جلو رفت و پنجره را بست. صدای...
  11. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    شب، مثل لکه‌ای سیاه و سنگین روی شهر پهن شده بود. باد سردی از لای پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق شماره‌ی دوازده خزید و پرده‌ی سفید و نازک را بی‌رمق تکان داد. بوی تند ضدعفونی‌کننده، مثل دستی که گلویت را فشار دهد، در هوا مانده بود و نمی‌خواست برود. ریوما، بی‌آنکه چیزی بگوید، جلو رفت و پنجره را بست. صدای...
  12. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ل*ب‌های آتوبه فشرده و سرد بودند؛ نفسش کوتاه و سنگین از سینه بیرون آمد. به آرامی دستش را روی دستگیره در گذاشت و قصد کرد اتاق را ترک کند، اما صدای نرم و آرام رن از پشت سرش پیچید و لحظه‌ای از حرکت ایستاد: - بابا... گشنمه! نانجیرو آرام و با مهربانی موهای دخترش را نوازش کرد و با صدایی پر از غم و امید...
  13. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    تزوکا، در حالی که فکش منقبض می‌شد، سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. اما نگاهش به شدت با احساسات درونی‌اش درگیر بود. این حمله به رن نه تنها او را ناراحت کرده بود بلکه همزمان ذهنش را مشغول کرده بود که آیا آتوبه واقعا نمی‌داند با چه کسی طرف است. در همین لحظه، صدای ناله‌ای آرام از دهان رن بیرون آمد...
  14. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    *** پس از آن که تیم ریکادای از اتاق خارج شدند، سکوت بیمارستان دوباره فراگیر شد. نانجیرو، که پشت میز نشسته بود، قهوه‌اش را در دست می‌چرخاند. حالا که تیم ریکادای رفته بودند، او فرصت داشت تا یک لحظه راحت نفس بکشد. گاهی به رن نگاه می‌کرد، گاهی هم به صفحه روزنامه‌ی جلوش، اما هیچ‌چیز از این وضعیت او...
  15. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    نور خورشید از لابه‌لای پرده‌های تیره می‌گذشت و سوزن‌های زردِ کم‌رنگی را به اتاق شماره دوازده می‌پاشید. زمین و دیوارها تحت این نورِ ضعیف، رنگ و روح خود را به رخوت سپرده بودند. تیک‌تیک ساعت دیواری، تنها نبضِ اتاق، در سکوت مطلق بیمارستان می‌لرزید. همه چیز در تعلیقی مرگ‌وار معلق بود؛ حتی رن هم، در...
  16. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    فصل دوم: تاج و نیلوفرآبی سه شب که بیمارستان در هاله‌ای از سکوت سرد فرو رفته بود؛ سکوتی که حتی بوق آرام دستگاه‌ها هم نمی‌توانست آن را بشکند. راهروها در بوی تند الکل غرق بودند، مهتابی‌های سقف با نور سفید و بی‌جانشان پوست دیوارها را رنگ‌پریده کرده بودند. شایعات در بیرون مثل سرما در هوای زمستان...
  17. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ریوما اخمش عمیق‌تر شد، اما چیزی نگفت. دکتر روی کاغذی چیزی می‌نوشت، نفسش را بیرون داد و گفت: - یک هفته، استراحت، بدون تمرین و مراقبت ویژه و اینکه استرس مضره براشون. دکتر نگاهش را به نانجیرو داد و گفت: - قبلا سابقه داشته اینطوری بشه؟ نانجیرو عمیق فکر کرد و پس چند دقیقه به حرف آمد: - نمی‌دونم. دکتر...
  18. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ریوما دیگر آن پسر بی‌خیال همیشه نبود. غرورش امشب، جلوی چشم همه، خرد شده بود. - بابا، یادته هر بار براش عروسک می‌خریدی، ناراحت می‌شد؟ فکر کردی خوشحال می‌شد؟ نانجیرو با تعجب نگاهش کرد: - پسر… چی میگی؟! ریوما پوزخندی تلخ زد، سرش را کمی برگرداند: - هنوزم مثل قدیم، گذشته رو داری خاک می‌کنی. چند قدم...
  19. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    رن با لباس‌های خاکی دوباره بلند شد، گرد و خاک از دامن لباسش برخاست، و با شیطنت گفت: - ریوما، تو به بابا نگو رفتم سراغ راکتش، باشه؟ صدای نانجیرو از پشت سرش آمد، آرام و پرمحبت. راکت را به نرمی از دست دخترک گرفت و گفت: - دختر بابا، برات یه چی خریدم. رن، با چشم‌هایی که برق می‌زد، نگاهش را به او...
  20. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    باران با شتابی بی‌امان روی سقف فلزی آمبولانس می‌کوبید؛ صدای کوبش قطره‌ها با لرزش یکنواخت ماشین درهم می‌آمیخت. نور قرمز و آبی چراغ‌ها مثل نبضی تند، در تاریکی شب می‌تپید و روی دیوارهای سفید و سرد داخل ماشین می‌دوید، لحظه‌ای همه‌چیز را خونین می‌کرد و لحظه‌ای دیگر در آبی غرق می‌ساخت. تزوکا با احتیاط...
عقب
بالا پایین