اتاق رن کوچک و ساده بود؛ دیوارها بیهیچ تزئین خاصی و یک تخت مرتب که پتویش هنوز بوی تازه شسته شده میداد. پردههای سفید و ساده، آرام موج میخوردند و پرتو گرم و طلایی خورشید از لابهلای آنها روی ملحفه افتاده بود. گرمای نرم نور، پلکهای بستهاش را قلقلک داد و باعث شد آهسته چشمانش را باز کند.
نگاهش...