نتایح جستجو

  1. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    (دفتر مربی ریوزاکی¹، ساعت هشت صبح) پنجره‌ها رو به صبحی روشن و طلایی گشوده بودند. نور آفتاب، نرم و گرم، روی سطح خراش‌خورده‌ی میز چوبی ریوزاکی پهن شده بود. در آن سکوت سنگین، تنها صدای برخورد منظم توپ‌های تنیس با راکت، مثل تپش‌های قلب زمین، به گوش می‌رسید. تزوکا² پشت به پنجره ایستاده‌بود؛ قامت صاف،...
  2. ballerina

    چالش [تمرین نویسندگی] 11

    عنوان: وقتی دست‌هام رو ول کردم. اولش نفهمیدم کی شروع شد، فقط یه روز بیدار شدم و دیدم دیگه مهم نيست، مهم نیست کی میاد، کی میره، کی میمونه. مهم نیست تلاشم کافیه یا نه، مهم نيست که اونا می‌فهمن یا فقط منو نگاه میکنن و میرن. یه جایی توی مسیر، فهمیدم که تمام این دویدن‌ها، تمام این تقلّا برای کنترل...
  3. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    صدای ممتد بوق کامیونی که مستقیم به طرف‌شان می‌آمد، فضا را شکافت؛ دوچرخه با لاستیک‌های فرسوده‌اش به طرف کامیون منحرف شد، با صدای فلز با فلز به بدنه کامیون برخورد کرد، کامیون ترمز کرد و ایستاد و پیاده شد. ریوما و رن، با چشمانی وحشت زده به این صحنه تماشا می‌کردند. ‌با ایستادن کامیون هر دو با...
  4. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. نور ملایم خورشید از میان پرده‌های نازک به داخل می‌تابید و ذرات گرد و غبار را در هوا به رقص درمی‌آورد. بوی قهوه تازه و نان تست برشته فضای آشپزخانه را پر کرده بود. ریوما پشت میز آشپزخانه نشسته بود و با چهره‌ای درهم، مشغول جدا کردن خمیر لوبیا از ته تابه بود...
  5. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    نانجیرو با حرکتی سریع از سکوی پایین پرید. راکت‌چوبی‌اش بالای سرش گرفت. - بسه، خط پایان! رن راکتش را محکم فشار داد: -هنوز یه ست نشده پدر، فقط سه ضربه... . نانجیرو همان‌طور به سمت ون می‌رفت، با خشم گفت: - زمین لغزنده‌ست، اگر یه دونه از اون دندون‌های خوشگلت، بشکنه‌. مگومی میاد به خوابم با چوب...
  6. ballerina

    در حال تایپ رمان هیپنوگوجیا| ballerina

    لایلا به چشم‌های اشک‌بار نورا خیره شد. نگاهش خالی از هر احساسی بود. - توی دست و پام بود. صدایش مثل تیغی یخ زده بر سکوت اتاق فرود آمد، از تخت برخواست شانه‌هایش عمدا به زوئی کوبید و از اتاق بیرون رفت. زوئی که تا همان لحظه بی‌حرکت مانده بود، کنار نورا زانو زد. اشک‌های نورا روی عروسک بی‌جانش...
  7. ballerina

    در حال تایپ رمان هیپنوگوجیا| ballerina

    دیمیتریوس با شانه‌های خیس از باران به کلبه پناه برد. نورا و زوئی به دنبالش از در گذشتند، اما لایلا بی‌حرکت میان درختان توت وحشی ایستاده بود، کنار کتابخانهٔ نیمه‌کاره‌ای که همچون جسدی بر زمین افتاده بود. چشمانش را فشرد. تصویر دستان کوچکی که چاقو را در شکم آریستوس فرو می‌کوبید، بی‌اختیار در...
  8. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    رن نگاهش رنگ دیگری گرفت، درست مثل مسابقه با جسیکا، پوزخندی زد و با حرکت رقص‌وار توپ را به بالا پرتاپ کرد، مچش چرخید، با رگ‌هایش برجسته شد، در یک چشم بر‌هم زدن ضربه‌ای سریع و کشنده زد. توپ با همان چرخش مارپیچی‌اش و با همان سرعت، به سمت ریوما پرتاپ شد. ریوما نیشخندی زد. - مثل سرویس چرخشی منه...
  9. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    نانجیرو ناگهان مثل مارمولکی سریع حرکت کرد، راکتش را به جلو گرفت و توپ زردی از جیب ردایش شکار کرد. - سلام دخترونه قبول نیست! می‌خوام ببینم توی این یک‌سال آمریکا چه غلطی بهت یاد داده! رن به طور غریزی از داخل کیفش، راکتش را بیرون کشید، رن با تمرکز کامل به توپ ضربه‌ای مثل شمشیر وارد کرد، توپ با سرعت...
  10. ballerina

    در حال تایپ رمان هیپنوگوجیا| ballerina

    فصل ششم: ساریسا، کلانتر منطقه هفت. مدتی گذشت و ابرهای سنگین به نشانه‌ی عزاداری، باران شفاف را بر فاجعه‌ای که امروز به وقوع پیوسته بود، می‌ریختند و لکه‌های خون را به آرامی پاک می‌کردند. گویی آسمان تحت تأثیر این حادثه‌ی دلخراش، خود را در غم فرو برده بود. این باران، کار لایلا را آسان‌تر کرده بود و...
  11. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ریوگا با رفتار کودکانه سرش را برگرداند و تخس گفت: - دروغگو... می‌دونم می‌خوای برای همیشه پیش بابا و ریوما¹ بمونی. چشمان رن برق ناراحتی گرفت. «راست میگه... من هم نمی‌دونم چه مدت قراره ژاپن بمونم. شاید نانجیرو² این‌بار من رو برای همیشه اونجا نگه داره. شاید...» بلندگو آخرین اخطار را داد، هنگامی که...
  12. ballerina

    همگانی ~آخرین کتابی که خواندی چی بود؟~

    آره، جلد یک و دوش بهتر از جلد سه هست.
  13. ballerina

    همگانی ~آخرین کتابی که خواندی چی بود؟~

    آخرین کتابی که خوندم داس مرگ، ابرتندر، پژواک اثر نیل شوسترمن معمولا من هر کتابی جلد‌های مختلف رو داشته پشت سر هم میخونم نمیدونم از کجا شروع کنم راجب آینده خیلی دور هست که انسان ها نامیرا میشن و علاوه بر اون آدم‌هایی وجود دارن طبق قانون جون آدم های تصادفی میگیرن داستان جالبیه
  14. ballerina

    همگانی پاتوق سریالی

    اعلام آمادگی
  15. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ریوگا با حرکتی مانند گربه، روی مبل روبه‌روی رن نشست و پرتقالی را از جیبش در آورد و با آن بازی کرد. یک پایش را روی پای دیگری انداخت و گفت: - بابا می‌خواد توی ژاپن ببینتت. «حالا بابا می‌خواد برگردم ژاپن؟ پس شش ماه تمرین با یوما¹ و ریوگا قراره یهویی تموم بشه؟ بازم می‌خوان تصمیم‌ها رو بدون من...
  16. ballerina

    در حال تایپ فن فیکیشن‌ راکوئیرن| فاطمه.ع‌

    ناگهان، داور فریادش را در فضای خاموش استادیوم طنین‌انداز کرد: - به دلیل کناره‌گیری جسیکا وایت، رن اچیزن برنده است! «برنده شدم... باز هم. ولی چرا این طعم پیروزی مثل همیشه تلخه؟ انگار هر بار که توپ آخر رو میزنم، یه چیزی رو گم می‌کنم. جسیکا امروز حتی نگاهم نکرد... می‌دونم چی فکر می‌کنه: «رن اچیزن،...
  17. ballerina

    در حال تایپ رمان هیپنوگوجیا| ballerina

    محنا از جایش بلند شد و دروازه سفید حیاط را باز کرد. تاریکی هوا فضای اطراف را پر کرده بود و سایه‌ای در میان آن به نظر می‌رسید، که مشخص نبود چه کسی به در زده است. سجاد، سکوت را شکست و با لحنی جدی پرسید: - کیه پشت در؟ صدای تپش قلب بی‌قراری که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، را می‌شنید. صدایی آرام و وحشت...
  18. ballerina

    چالش [تمرین نویسندگی]9️⃣

    میدونی غمگین‌تر از تنهایی چیه؟ اوهوم، از دست دادن کسیه که باهاش تنهایی رو دوست داشتی.
عقب
بالا پایین