نتایح جستجو

  1. ~mohadese~

    نظارت همراه رمان سلاخ | ناظر: سونی

    سلام وقت بخیر ۶ پارت گذاشته شد @سونی
  2. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    صدای اکرم نگران شد. -‌ کجا کار داری؟ نری یه جا کار دست خودت بدی. لحن پناه تند شد. -‌ خاله جان، کارت رو میگی یا قطع کنم؟ این روز ها پناه حتی به خاله‌ای که بیشتر از مادر دوست داشت هم توجهی نمی‌کرد. اکرم با لحنی ناراحت جواب داد: - باشه. زنگ زدم بگم عمو رحمانت و زن و بچش دارن از تبریز میان تهران و...
  3. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** گوشی و سوئیچ ماشین را درون جیب‌های پالتوی مشکی رنگش قرار داد و با قدم‌هایی خسته و بی‌جان به سمت کافه حرکت کرد. صدای شلپ‌شلپ زمین خیس در زیر بوت‌های مشکی رنگش میان هیاهوی خیابان، کم و ناچیز به گوش می‌رسید. با رسیدن به کافه، در را به آرامی باز کرد و وارد فضای گرم کافه شد. بوی قهوه اولین چیزی...
  4. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    تلفن همراه خود را که بر روی داشبورد بود برداشت و وارد مخاطبین گوشی شد. بر روی اسم "سرگرد جاوید محتشم" زل زد و نفس عمیقی کشید. تردید را کنار گذاشت و بر روی اسم ضربه زد. نگاهش را به جاده داد و گوش به بوق‌های تلفن سپرد. *** با شنیدن صدای تلفن همراهش، چشم از رهام برداشت و به صفحه‌ی گوشی زل زد. شماره...
  5. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پونه لبخندی زد و سری تکان داد. - باشه. اصلاً جوابش رو نمیدم. قول میدم تو راه مدرسه هم دیگه نگاهش نکنم. پناه بوسه‌ای بر روی گونه‌ی پونه کاشت. - آفرین قشنگم. پونه با همان لبخند پناه را صدا زد: -‌ پناه. -‌ جان دلم. پونه نفس عمیقی کشید و در چشمان خواهرش زل زد. - خیلی خوشحالم که دارمت. خیلی خوشحالم...
  6. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** ( فلش بک) - پناه. پناه نگاهش را از کتاب فلسفه‌ی جلویش گرفت و کلافه به پونه نگاه کرد. - چیه؟ پونه درحالی که دراز کشیده بود گوشی را کناری گذاشت و با ذوق روی تخت نشست. - وای پناه، این پسره کیارش هست ها داداش مهلا، همکلاسیم. همین که هر روز میاد روبه روی مدرسه دنبال مهلا. پناه کمی فکر کرد و با به...
  7. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه پوزخندی زد. - با دادن اون زهرماری دست جوون‌های مردم قاتل نیستی؟ شاهرخ از جا بلند شد. چانه‌ی پناه را محکم در دست گرفت و با خشم در صورتش غرید: - بهم قول دادی پناه. منم بهت گفتم اگه حس کنم خطر برام محسوب میشی بهت رحم نمی‌کنم. پناه چانه‌اش را از دست شاهرخ بیرون کشید و با عصبانیت فریاد کشید: -...
  8. ~mohadese~

    نظارت همراه رمان سلاخ | ناظر: سونی

    سلام وقت بخیر قبلا گفته بودن روزانه ۱۰ پارت مجازه و اینکه من رمانم رو به اتمامه به همین دلیل نمیشه که حداقل ۷ تا ۶ پارت گذاشته بشه؟
  9. ~mohadese~

    نظارت همراه رمان سلاخ | ناظر: سونی

    سلام عزیز دل وقت بخیر گلی ۱۰ پارت گذاشته شد تموم تلاشم رو کردم همه چی رو رعایت کنم امیدوارم که مشکلی نباشه
  10. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پرستار با چشم‌های گرد شده به پناه زل زد و گفت: - اجازه بدین باهاشون تماس بگیرم. پناه پوفی کشید و سری تکان داد. پرستار با شاهرخ تماس گرفت و گفت: - دکتر، یه نفر هستن... حرفش را ادامه نداد و روبه پناه گفت: -‌ اسمتون؟ -‌ پناه سالاری. پرستار ادامه داد: - یه نفر به اسم پناه سالاری اینجان و خودشون رو...
  11. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    مکثی کرد. - ولی دیگه واقعاً دارم کلافه میشم. بدون هیچ سرنخی داریم فقط دور خودمون می‌چرخیم. توی سابقه‌ی عروس و داماد هیچ چیز مشکوکی نیست. توی تماس‌های تلفنیشون، حتی توی گوشی‌های همراهشون هیچ چیز مشکوکی نیست. هیچ سرنخ، ردپا، نشونه و کوفت و زهرماری‌ام توی محل قتل نیست. هیچکس‌ هم شب عروسی هیچ رفتار...
  12. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه با شنیدن این جمله پوزخندی بر ل*ب نشاند. شب عروسی پونه او یک منحوس بود و الان دخترش شده بود؟ عماد از جا بلند شد و به پناه نزدیک شد. نگران به پناه زل زد و با شرمندگی گفت: - پناه، می‌دونی که دیشب نمی‌خواستم اونکار رو کنم. دست خو... پناه میان حرفایش پرید و با پرخاشگری گفت: - ولی اینکار رو کردی...
  13. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** با صدای در اتاق، نگاهش را به در داد و با صدای گرفته و بی‌حال گفت: - بفرمائید. اکرم درحالی که سینی غذا در دستش بود وارد شد و در را با پایش بست. به چشمان غم زده‌ی پناه نگاهی انداخت و با ناراحتی به سمتش آمد. سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و درحالی که روی تخت می‌نشست، موهای پناه را نوازش کرد. -...
  14. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    جاوید بر سر مادرش بوسه‌ای زد و گفت: - ای قربون دهنت ناهید جون. رو به امیرعلی که اخم کرده بود گفت: - تحویل گرفتی؟ امیرعلی چپ‌چپی به جاوید نگاه کرد و جوابی نداد. جاوید خنده‌ای کرد و زیر ل*ب گفت: - امان از این پسر. جاوید کمی دیگر با مادرش حرف زد و او را قانع کرد که نگران چیزی نباشد. نگاهش به ساعت...
  15. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    بعد از تمام شدن شام جاوید و امیرعلی سفره را جمع کردند و جاوید برای اینکه دست‌های مادرش خسته نشود خودش ظرف‌ها را شست و بماند که چقدر توسط امیر علی هنگامی که پیش بند ستاره‌ای سفید رنگ را به کمر بسته بود مسخره شد. بعد از شستن ظرف‌ها مشغول درست کردن چای شد و بعد از اینکه آن را در درون لیوان ریخت به...
  16. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    جاوید سری تکان داد و از جا بلند شد. به سمت اتاق مادرش رفت و در را آرام باز کرد. ناهید در حالی که چادر گل‌گلی سفید رنگی سرش بود سرش را روی مُهر گذاشته بود و سجده می‌کرد. جاوید با عشق به مادرش نگاه کرد و گوشه‌ای روی زمین نشست تا نماز مادرش تمام شود. ناهید با تمام شدن نمازش سرش را بالا آورد که...
  17. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** روبه‌روی خانه‌ی پدری‌اش توقف کرد. قبل از اینکه به خانه‌ی خود برود تصمیم داشت سری به خانواده‌اش بزند. از ماشین پیاده شد و آن را قفل کرد. به سمت در فلزی سبز رنگ حرکت کرد و زنگ در را فشرد. به دیوار کنارش تکیه داد و به درخت کنار خانه زل زد. صدایی از پشت آیفون آمد: - بله. جاوید خنده‌ای کرد. -...
  18. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    - این شماره‌ی منه. اگر چیز بیشتری یادتون اومد و یا هر مشکلی داشتین با من تماس بگیرید. پناه با کمی تردید شماره را گرفت و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده شد. جاوید منتظر شد تا پناه وارد خانه شود. پناه زنگ در را فشرد و بعد از مدتی در باز شد. نیم نگاهی به ماشین جاوید انداخت و وارد خانه شد. با وارد...
  19. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه آبمیوه‌ی خنک را میان دستانش فشرد و گفت: - لطفا اصرار نکنید. همین کافیه. جاوید دیگر چیزی نگفت و به سمت خانه‌ی پدری پناه حرکت کرد. پناه با دیدن مسیر آشنا متعجب پرسید: - از کجا بلدین؟! جاوید بدون آنکه نگاهش کند با لبخند کم رنگی جواب داد: - اینم جزئی از کاره. پناه سری تکان داد و پرسید: - معذرت...
  20. ~mohadese~

    نظارت همراه رمان سلاخ | ناظر: سونی

    سلام عزیز دلم وقت بخیر مرسی از وقتی که گذاشتی گلم چشم حتما دقت میکنم این موارد گفت و شوکه رو گاهی از دستم در میره و اشتباه تایپی میشه متاسفانه بقیه موارد هم حتما دقت میکنم عزیزم-53-؟"_}
عقب
بالا پایین