نتایح جستجو

  1. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    افسون درحالی که تقلا می‌کرد خود را از میان دستان عماد رها کند با صدایی گرفته که به زور در می‌امد گفت: - کجا برم عماد؟ بچم اینجاست من برم کدوم جهنم دره‌ای؟ پونه اینجا سردش میشه. بچم تاریکی رو دوست نداره. عماد با فکی منقبض شده و بغض چشمانش را بست و علیرضا درحالی که همسرش را به دست شبنم می‌سپرد به...
  2. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    علیرضا هق‌هق بلند و مردانه‌ای کرد و مادر پرهام درحالی که خود را بر سر قبر می‌انداخت و خود را می‌زد ادامه داد: - خدا همتون رو لعنت کنه. بدن تیکه‌تیکه شده‌ی پسر من این زیر چیکار می‌کنه؟ آخ خدا. بمیرم برای پسرم که هیچی ندیده ازم گرفتنش. ضجه زد و ادامه داد: - خدایا من چطور بار این غم رو به دوش بکشم؟...
  3. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    با خروج چند نفر درحالی که برانکاردی را در دست گرفته بودند؛ پناه شتاب‌زده پلیس را کنار زد و خود را بر سر برانکارد انداخت. قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد پارچه‌ی سفید رنگ را که قرمز شده بود کنار زد و با بدن بی‌جان خواهرش روبه رو شد. پونه در حالی که چشم‌هایش باز بود و مات به جایی خیره شده بود؛...
  4. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** با صدای ضجه‌های بلند افسون چشم‌هایش را با ترس گشود و دست‌هایش را روی قلبش گذاشت. صدای ضجه‌های مادرش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و ته دلش را خالی می‌کرد. شتاب زده از جا برخاست و از اتاق خارج شد. صدا از درون حیاط بود. شال مشکی رنگش را که روی مبل افتاده بود پوشید و خود را درون حیاط انداخت. افسون...
  5. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    شاهرخ درحالی که روی مبل کِرم رنگ پذیرایی نشسته بود و یکی از پاهایش را تکان می‌داد عصبی به پناه زل زد و با خشم غرید: - چه مرگته پناه؟! دیدی بابات نیست گفتی بهترین بهونست ازش طلاق بگیرم؟ پناه به سمت شاهرخ رفت و محکم بر روی سینه‌اش کوبید به طوری که شاهرخ به مبل کوبیده شد. - توی این هشت ماه زندگی...
  6. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    هر لحظه منتظر بود از آن کابوس وحشتناک بیدار شود؛ اما آن فرد سیاه پوش مقابلش یک خواب نبود. فرد سیاه پوش به پونه نزدیک شد و پونه با ترس دستانش را روی صورتش قرار داده بود و صدای گریه‌هایش فضا را پر کرده بود. صدای هق‌هق‌هایش دل سنگ را هم آب می‌کرد اما دل آن فرد سیاه پوش روی سنگ راهم کم کرده بود...
  7. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    صورت پونه از ترس خیس از اشک شد و دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. قلبش می‌خواست از سینه بیرون بزند و با چشمانی گرد شده به در ورودی زل زده بود. باید چه می‌کرد؟ اگر برای پرهام اتفاقی افتاده باشد چه؟ نکند بلایی سرش آمده باشد؟! به سمت تلفن خانه یورش برد و آن را برداشت. با قطع بودنش آه از نهادش بلند شد و...
  8. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    با شنیدن صدای بلند شکستن چیزی درون حیاط، شتاب زده به در ورودی نگاه کرد و داد زد: - پرهام! پرهام متعجب از آشپزخانه خارج شد و روبه پونه پرسید: - صدای چی بود؟! پونه متعجب شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - نمی‌دونم، صدا از بیرون بود. پرهام با اخم به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد تا حیاط بزرگ را ببیند...
  9. ~mohadese~

    نظارت همراه رمان سلاخ | ناظر: سونی

    سلام عزیز دلم باشه حتما اصلاح میکنم مچکرم گلی
  10. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    *** در ورودی خانه‌ی ویلایی خود را باز کرد و درحالی که لباس پف‌دار و سنگینش را بلند می‌کرد پا به خانه‌ی جدیدش گذاشت. با دیدن فضای آرامش بخش خانه‌اش لبخندی بر لبانش نقش بست و ذوق زده به اطراف نگاه کرد. تک‌تک وسایل خانه را به سلیقه‌ی خود چیده بود و با عشق خانه‌اش را مرتب کرده بود. دکوراسیون سفید و...
  11. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    افسون به پونه نزدیک شد و درحالی که او را درآغوش می‌گرفت و اشک‌هایش دانه‌دانه صورتش را خیس می‌کردند گفت: - قربون شکل ماهت بشم. کاش رضا هم بود و این روز رو می‌دید. الهی بختت هم مثل لباست سفید باشه دخترم. پونه بــوسه‌ای بر دستان مادرش زد و از نبود پدرش در بهترین شب زندگی‌اش چشم هایش پر از اشک شد...
  12. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه حرصی به حامد نگاه کرد و ل*ب زد: - پرهام رفیق شاهرخه... حامد میان حرف پناه پرید و با شک و تردید و چشمانی ریز شده گفت: - شاهرخ چه غلطی کرده که چون پرهام رفیقشه بهش اعتماد نداری؟ هان؟ چرا یه دلیل قانع کننده نمیاری؟ پناه با زبانی قفل شده و چشمانی متحیر به حامد زل زد. چه می‌گفت؟ چطور می‌توانست با...
  13. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    قبل از به پایان رسیدن اهنگ، پرهام درحالی که یکی از دستان پونه را در دست می‌گرفت، دستش را بلند کرد و پونه درحالی که لبه‌ی لباس عروس پرنسسی‌اش را گرفته بود زیر دستان پرهام چرخ زد و با به پایان رسیدن آهنگ ایستاد و این شروعی برای بلند شدن سوت و دست مهمان‌ها بود. پناه تمام مدت گوشه‌ای ایستاده بود و...
  14. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    نفس عمیقی کشید و با چشم به دنبال پونه گشت. با حس دستی روی شانه‌اش به سمت فرد برگشت که با شبنمِ پوزخند به ل*ب مواجه شد و ابروهایش را درهم کشید. شبنم صورت برنزه‌اش را کاملاً با کرم سفید کرده بود و به طوری که انگار با یک روح حرف می‌زدی حتی لباس بلندش هم سفید بود. درحالی که آدامسی را می‌جَوید و صدای...
  15. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه گوشه‌ای ایستاد و با لبخند نظارگر ورود خواهرزیبایش به همراه پرهام شد. با ورود عروس و داماد سیل گل رز و پول بود که بر سرشان جاری شد و مادر پرهام و افسون کیل‌ کشان دور فرزندانشان می‌گشتند. آهنگ ملایمی برای ورود عروس و داماد پخش شده بود و همه تا نشستن عروس و داماد بر روی جایگاهشان آن‌هارا...
  16. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    پناه به سمت سرویس بهداشتی زنانه رفت و با ورود به آن، سریع به سمت روشویی رفت و آب را باز کرد. دست‌هایش را شست و کمی گونه‌هایش را با پشت دست‌تر کرد. آب را بست و به خود در آینه نگاه کرد. گل خاتون راست می‌گفت. رنگش واقعا زرد بود و چشمان مشکی رنگش از هر وقتی تیره تر بود. لبانش را به دندان گرفت و عصبی...
  17. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    گل خاتون و اکرم با شنیدن صدای پناه به سمتش برگشتند و اکرم درحالی که لبخندی روی لبانش می‌نشاند و لبه‌ی لباس آبی رنگ بلندش را میان دست می‌گرفت و بلند می‌شد؛ لبخندی به روی پناه زد و با خوش رویی جواب داد: - سلام به روی ماهت عزیزم؛ چقدر خوشگل شدی. به سمت پناه آمد و او را در آغو*ش کشید. پناه دستانش را...
  18. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    اگر می‌گفت که از جمله‌ی اول مادرش دلش نشکست دروغ می‌گفت. انقدر دلش شکست که بغض بزرگی گلویش را پوشاند و اشک دیدش را تار کرد. مادرش چه می‌دانست دلیل اصلی طلاق او را؟! دلش می‌خواست دلیل اصلی طلاقش را به صورت مادرش بکوبد و آن روی اصلی شاهرخ را نشان دهد. چشم‌هایش را روی هم فشار داد که اشک‌های جمع شده...
  19. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    تیبای سفید رنگش را قفل کرد و درحالی که کیف قرمز رنگش را میان انگشت‌های سردش می‌فشرد شروع به حرکت در مسیر سنگ فرش شده‌ی باغ کرد. کفش‌های پاشنه ده سانتی‌اش راه رفتن را برایش سخت می‌کرد و صدای ترق‌ترق سنگ‌ها روی اعصاب نداشته‌اش خط می‌کشید. انگار نه انگار خواهر عروس بود زیرا که با می‌رغضب هیچ تفاوتی...
  20. ~mohadese~

    در حال تایپ ‌رمان سلاخ| محدثه

    به نام خالق عشق نام رمان: سلاخ نویسنده: محدثه وفایی ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی_پلیسی، اجتماعی ناظر: @سونی خلاصه: در میان بی‌گناهانی که قربانی طالعشان هستند؛ زنی ستم دیده از اجبارهای معین شده در طالعش، در پی اندک آرامش، سکوت می‌کند و چشم می‌بندد بر روی اهداف شوم بازیکنان قهار سرنوشت. اما...
عقب
بالا پایین