تازه چه خبر

خوش آمدید

برای دسترسی به تمام امکانات انجمن و مشاهده تمامی رمان ها ثبت نام کنید

ثبت نام!

شعر اشعار ولادمیر ناباکوف | انجمن کافه نویسندگان

  • شروع کننده موضوع MONJE
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 29
  • پاسخ ها 4

MONJE

سرپرست بخش كتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
نویسنده افتخاری
نویسنده انجمن
شاعر انجمن
دل نگار انجمن
عضویت
11/5/20
ارسال ها
6,191
سال‏هاى سال به تو اندیشیدم‏
سالیان دراز تا به روز دیدارمان‏
آن سال‏ها كه مى‏نشستم تنها و شب بر پنجره فرود می‌آمد
و شمع‏‌ها سوسو می‌‏زدند.
و ورق مىی‌زدم كتابى درباره‏‌ى عشق‏
باریكه دود روى نوا، گل سرخ‏ها و دریاى مه‏‌آلود
و نقش تو را
بر شعر ناب و پرشور مى‏دیدم.

در این لحظه‏‌ى روشن‏
افسوس روزهاى جوانى‌ام را می‌خورم.
خواب‏هاى وجدآور زمینى، انگار پشه‏‌هایى كه‏
با درخشش كهربایى بر پارچه‌‏ى شمعى خزیدند.

تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سال‏ها سپرى شد
من، سرگردان نشیب‏‌هاى زندگى سنگى‏
در لحظه‏‌هاى تلخ، نقش تو را
بر شعرى ناب و پرشور مى‏دیدم.
اینك در بیدارى، تو سبك بال آمدى‏
و خرافه باورانه در خاطرم مانده است‏
كه آینه‏‌ها
آمدنت را چه درست پیش گویى كرده بودند.

6 جولاى 1921
 

MONJE

سرپرست بخش كتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
نویسنده افتخاری
نویسنده انجمن
شاعر انجمن
دل نگار انجمن
عضویت
11/5/20
ارسال ها
6,191
در سوگ بلوك‏

مه از پس مه روان بود
ماه از پى ماه مى‏شكفت...
و او شیفته‏ى سرزمین‏هاى لاجوردینى كه‏
بهار بى‏خزان ترانه خوانش بود.

در میان مه آن بانوى زیبا
شناور بود، صدایش از دورها شنیده مى‏شد؛
انگار كه ناقوس معبدى دور
انگار كه هلال ماه بر رود.

شناختش‏
در لرزش سایه‏هاى سرخ شامگاهى‏
در كولاك‏ها
در هراس و سكوت میهن پر راز و رمزش.

مغرور و نجیبانه به او دل بست،
استوار و مصمم به سویش رفت،
شوالیه‏‌ى بى نوا اما
دست سفید برفى او را مجال سودن نیافت.
زمین وحشى‏
گرفته و عبوس، از گردش باز ایستاد؛
و او سوى صفحه‏اى روشن خم شد
دشت‏هاى لخت و بى‏حاصل را از نگاهش گذراند.

فریب خورده‏ى رؤیاى ناگفته،
محصور تاریكى سرد،
دوب شد، چون ماه مه‏آلود،
همچون سرود دور پرستش.
پوشكین، رنگین كمانى بالاى زمین،
لرمانتف، راه شیرى بر فراز كوه‏ها،
تیوچف، جان جارى در تاریكى‏ها،
و فت، مشعلى روشن در معبد.
این‏ها همه از پیش ما پر كشیده‏اند
به بهشت، آن بى‏كرانه‏ى عطرآگین،
تا كه در ساعت موعود
به دیدار روح الكساندر بلوك آیند.
بر مى‏آید از میان انبوه گل‏ها،
از قلعه، سوى پله ‏هاى سپید...،
پیش مى‏آیند در شور و شعف‏
سایه‏هاى لرزان فرشتگان خنیاگر.

پوشكین، نورى پرتألو و با شكوه،
لرمانتف، با تاجى از ستاره‏هاى تابان،
تیوچف، پوشیده از شبنم،
و فت، در رداى حریر و گل سرخ‏هاى زیبا.

تحیت گویان، سرخوش و شادان،
مى‏رسند در پذیره‏ى برادر،
به تاریك روشناى لطیفِ‏
ماه مه‏ى همیشه رخشان.

گذر كرده از كولاك‏ها و باتلاق‏ها
به باغى مى‏رسد برادر راز ناكشان،
فرشته‏ها، همچون طاووس‏
در میان سبزه‏ها مى‏خرامند.

در جامه‏‌هاى نیل گون،
می‌‏نشیند در سایه‏ى شاخسارى‏تر،
سر می‌دهد آواز
از امیدهاى مقدس، از رؤیاهاى تعبیر یافته.
پوشكین، می‌خواند از خورشید
لرمانتف، از ستاره‏هاى بر فراز كوه‏ها
تیوچف، از برق آب‏هاى جوشان‏
و فت، از گل سرخ‏هاى معبد جاودان.
در این جمع می‌درخشد دوستى كه منتظرش بودند
از سراسر بهار غریب، پرصفا و بى تشویش‏
می‌تراود نور،
آن‏ها نیز ترانه خواهند خواند این گونه لطیف.
چندان جاودانه لطیف كه‏
شاید در این سال‏هاى خشم و اندوه‏
ما نیز از زندان ها
بشنویم پژواك پنهان ترانه‏هاشان را.



1921
 

MRyWM

مدیر آزمایشی تالار شعرکده
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
منتقد ادبیات انجمن
کاربر VIP انجمن
عضویت
25/11/20
ارسال ها
892
پاك و مغرور مُردى - مُردى، آن سان كه الهه ‏ى شعر آموخته بودت.

اینك، در آرامش و سكوت یلیسى با تو از پتر، سوار مسى‏

و بادهاى وحشى آفریقا سخن میگوید - پوشكین.
 

MRyWM

مدیر آزمایشی تالار شعرکده
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
منتقد ادبیات انجمن
کاربر VIP انجمن
عضویت
25/11/20
ارسال ها
892
چهل و سه چهار سالى مى‏شد

كه دیگر مرا در خاطر نداشتى،

ناگهان بى مقدمه و بهانه‏

به دیدنم آمدى، در خواب.



مرا، زندگى كه رنجورم مى‏كند

امروز جُزء جُزئش‏

خود خواسته و به ظرافت‏

با تو دیدارى تدارك دیده است.



گرچه باز سرگرم گیتارت‏

هنوز هم "دختركى" بودى‏

ولى نخواستى با غم كهنه ملولم كنى‏

تنها درآمدى بگویى كه مرده‏ اى.
 

MRyWM

مدیر آزمایشی تالار شعرکده
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
منتقد ادبیات انجمن
کاربر VIP انجمن
عضویت
25/11/20
ارسال ها
892
اشك هایت را پاك كن و به آن‏چه مى‏گویم گوش ده:

در نیم‏روز آفتابى نجار پیر عینك‏ خود را روى میزش جا گذاشت.
پسرك شاد و خندان،
دوان دوان خود را به كارگاه رساند.
بی ‏حركت ایستاد،
اطراف خود را پایید،
پاورچین نزدیك رفت،
و آن شیشه ‏هاى سبك رالمس كرد،
فقط لمسشان كرد،
ناگهان غزال تیزپاى خورشید بر سراسر جهان،
تاسرزمین‏هاى دور دست ابرى تاختن گرفت،
هم چنان كه كورها را شفا و بیناها را شادی می بخشید.
 

کاربران بازدید کننده از این موضوع (تعداد :1) View details

کاربران در حال مشاهده این موضوع : (تعداد:1, کاربران: 0, مهمان: 1)