تازه چه خبر

خوش آمدید

برای دسترسی به تمام امکانات انجمن و مشاهده تمامی رمان ها ثبت نام کنید

ثبت نام!

شعر اشعار ژاک برل | انجمن کافه نویسندگان

MONJE

سرپرست بخش كتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
نویسنده افتخاری
نویسنده انجمن
شاعر انجمن
دل نگار انجمن
عضویت
11/5/20
ارسال ها
6,191
برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می‏کنم . آرامش آرزو می‏کنم
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود ، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی

ژاک برل
 

MRyWM

مدیر آزمایشی تالار شعرکده
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
منتقد ادبیات انجمن
کاربر VIP انجمن
عضویت
25/11/20
ارسال ها
892
اگر در این روز تابستانی بروی
آفتاب را نیز با خود خواهی برد
زمانی این پرندگان در آسمان تابستان پر می گشودند
آن گاه که عشق آغاز شد و دل هایمان شاد بود
روزها پرشور بود و شب ها ناتمام
و مهتاب به آواز پرندگان گوش می سپرد
اگر بروی ، اگر بروی ، اگر بروی
اگر بمانی اما ، برایت روزی را می سازم
که هیچ روزی مانند آن نبوده و نخواهد بود
تا خورشید بادبان خواهیم کشید ، بر باران سوار خواهیم شد
با درختان سخن خواهیم گفت و باد را خواهیم ستود
اگر آهنگ رفتن داری ، درک خواهم کرد
کمی عشق در مشتم بگذار





اگر بروی ، اگر بروی ، اگر بروی
اگر بروی می دانم که مجبوری
دیگر به چه چیز این جهان می توان دلخوش بود
مثل یک اتاق خالی , سرشار از پوچی
مثل این نگاه تهی که در چهره داری
می گویمت
همان دم که به من پشت می کنی
ذره ذره خواهم مرد
تا سلام بعدی تو

اگر بروی , اگر بروی , اگر بروی
اگر بمانی اما برایت شبی خواهم ساخت
که هیچ شبی مانند آن نبوده و نخواهد بود
به یک لبخندت بادبان خواهم کشید، سوار بر نوازشت
با چشمانت که شیفته شان هستم ، سخن خواهم گفت
اگر بروی چنانچه می‌‌دانم باید بروی
چیزی در جهان باقی نمی‌ماند بتوان به آن اعتماد کرد
سایه سگت خواهم شد
اگر بدانم که این کار مرا کنار تو نگاه می‌دارد
اگر بروی , اگر بروی , اگر بروی
 

MRyWM

مدیر آزمایشی تالار شعرکده
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
منتقد ادبیات انجمن
کاربر VIP انجمن
عضویت
25/11/20
ارسال ها
892
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
باید فراموش کرد
هرآنچه را که می‌توان
به فراموشی سپرد
هرآنچه را که گریخته‌است دیگر از دست
باید فراموش کرد روز و روزگاری را
که به کژفهمی گذشت
باید فراموش کرد
زمان‌های از دست‌رفته را
و لحظه لحظه‌هایی را
که هر‌ازگاه
با کوبش سوال‌ها
قلب شادمانی را
آماج تیرها می‌کنند

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن

من برایت
مرواریدهای باران
به ارمغان می‌آورم
از سرزمین‌هایی دور
که هیچگاه بارانی در آن نمی‌بارد
زمین را می‌کاوم
حتی پس از مرگ‌ام
تا اندام‌ات را بپوشانم
با ردایی از طلا و نور
من برایت
عالمی به پا خواهم کرد
که پادشاه‌اش عشق باشد
قانون‌اش عشق باشد
شاهبانویش تو باشی



ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن

من برایت
کلامی می‌آفرینم ، شگفت
که معنایش را
تو بدانی تنها
من برایت
داستان این دو عاشق را خواهم گفت
که دوبار
برافروختن دلهاشان را
شاهد بودند

به گوش‌ات داستان شهریاری را خواهم گفت
که از بس تو را ندید، مُرد

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن

بارها دیده شده
از آتشفشانی دیرینه
که گمان می‌رفت پیر است و خاموش
آتش فوران کرده‌است

و باز دیده‌شده
مزارعی سوخته
گندم‌ها به بار می‌آورند
بیشتر از بهارانی خوش؛
و شب که درمی‌رسد
سرخی و سیاهی
با هم نمی‌مانند
چرا که آسمان
برمی افروزد و می‌درخشد

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن

ترک‌ام نکن
گریه نمی‌کنم دیگر
حرف نمی‌زنم دیگر
پنهان می شوم گوشه‌ای
تا نگاهت کنم
تو را که می‌رقصی
تو را که لبخند می‌زنی
تا گوش کنم
تو را که می‌خوانی
تو را که می‌خندی
بگذار که سایه‌ای باشم
برای سایه‌ات
بگذار که سایه‌ای باشم
برای دستان‌ات

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
 

کاربران بازدید کننده از این موضوع (تعداد :0) View details

کاربران در حال مشاهده این موضوع : (تعداد:1, کاربران: 0, مهمان: 1)