تازه چه خبر

انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان

با خواندن و نوشتن رشد کنید,به آینده متفاوتی فکر کنید که بیشتر از حالا با خواندن و نوشتن می‌گذرد.در کوچه پس کوچه‌های هفت شهر نوشتن با کافه نویسندگان باشید

▪️برترین شاعر سال ۱۴۰۲▪️
نویسنده
شاعر انجمن
برترین‌ مقام‌دار سال
Nov
884
7,072
118
« لـبِ شَط »
وضعیت پروفایل
[وضعیت خاصی ندارم.]
سلام یار دشت و دمن!
عزیزدلم، می‌نویسم تا بدانی اگرچه مملکتم را آب برده، بر تکه‌پاره‌های چوبین خانه‌ام، من آرامم.
تا صد سال دیگر هم که مرا بگذاری با یک کهنه عکس تو آرام می‌گیرم. مرا به نام‌های زیبا صدا می‌زنی اما غافل‌دلی؛ گاهی که هر کلمه از دهان تو بیاید، زیباترین نام جهانست که بر من گذاشته‌اند و آه، هنگامی که مرا زن خطاب می‌کنی... زن می‌شوم علی جان!
می‌گویند وقتی آدمی، معشوقش را ملاقات می‌کند، زمان می‌ایستد، اما برای من بالعکس است. تو را که دیدم، زمان انگار با من ناملایمت کرد، تندتر از هربار اسبش را کوفت و تاخت. البته به جز صبح‌دمانی که زمان دلش به رحم آمده بود و در حیرت تو ایستاده بود. بگذریم، هنگامی که تو این‌جا، در نزدیکی تنم نیستی، زمان نمی‌گذرد، هوا نمی‌گذرد، آب نمی‌گذرد و خاک نمی‌گذرد و این منم که می‌گذرم از جان. حتا با همه‌ی این‌که گاهی در شوق دیدار تو خودم را از تنفس منع می‌کنم تا هوایی که تو در آن نفس تازه نکرده‌ای را بر سینه راه ندهم، حتا با این‌همه من آرامم. انگار که کودک بی‌تابی را شیر داده باشی و لالایی مادر مرده‌اش را به گوش زمزمه کرده باشی. انگار که کودک بی‌تاب را پس از بی‌قراریِ دراز، خوابانده باشی.
انتظار برای من سخت نیست، انتظار در برابر چنانی که در دلم است کوچک است. درست گفته‌اند اگر گفته‌اند آدمی به انتظار زنده است و نه امید، چرا که امید من خود تو هستی. چه امروز باشد چه فردا، چه خرابی آسمان باشد چه زمین، چه دوری و نافرجامی، امید من تو هستی که می‌خواهم هرگاه خسته افتادی، حصیر زیر تنت باشم بر کویر مصائب. تو خسته هستی عزیزدل من، من درد دوری و فرسودگی را دیده‌ام و می‌شناسم، اما حقیقت این است که تو وجودی داری، خوش‌رنگ و با عطر باران خو*ردن گل‌های محمدی. حالا این انتظار که چشم همه را خون می‌کند‌، مرا زنده نگه داشته است. مرا زندگی یاد داده است. می‌نویسم تا بدانی، آدمی که تو را از نزدیک‌ دیده باشد، طاقت آوردن را بلد می‌شود.
تو مثل صدای غم‌‌‌نشسته‌ی شجریان شده‌ای، زیبا، بزرگ. مثل شعر باباطاهرم، دائم در ناله‌ و جز تو سخن ندارم، با این‌همه، خودت می‌دانی که دوستت دارم.

-لیلی، اصفهان، بهار ۱۴۰۳
 
▪️برترین شاعر سال ۱۴۰۲▪️
نویسنده
شاعر انجمن
برترین‌ مقام‌دار سال
Nov
884
7,072
118
« لـبِ شَط »
وضعیت پروفایل
[وضعیت خاصی ندارم.]
عزیز کوچک دل خودم.
بلایت به من برگردد، لبخندت چگونه است؟
علی جان، تنها تو می‌دانی که هرگز نویسنده‌ی خوبی نبوده‌ام.
صفوف بی‌انتظار خطوط، از خط‌خوردگی‌ها و کلیشه‌های شکسته‌ی من سیاهند. تنها تو می‌دانی که من یک تقلید غم‌انگیز بی‌اشتیاق از نور تو بوده‌ام. به راهِ غامرِ پشت پایم برمی‌گردم، حماقت بوده‌ام و بی‌استعاره‌گی، یک نارنجیِ کدر بوده‌ام.
تو اما، سرخِ ایرانیِ من،
بگویمت که هرگز این‌گونه ماه را مصمم‌تر ندیده‌ام... و پاها و چشم‌های شوریده‌ی خودم را؛ اما تو را در دسته‌ی حوادث منطق‌بسته‌ی خودم جای می‌دهم، دلتنگی‌ات را زیر فرش پنهان می‌کنم و جلو می‌آیم. چراکه هرگز این‌گونه ماه را مصمم‌تر ندیده‌ام، عزیزم. و مشت‌ها و دندان‌های مستحکم خودم را!
اما راستی چرا من هرگز خودم نبوده‌ام؟ آرام بوده‌ام و آتش گرفته. مانده بوده‌‌ام و گریخته. گویی که سینه‌‌ام را به غارت برده‌اند، انگار که زردی برگم را هم به من باز نداده‌اند. تصورت می‌شود حال من؟ انگار یتیمِ زیبایی براهنی بوده‌ام، یا یک ولگرد که زیبا می‌خندد، یا دختری که سال‌ها پیش عاشقانه‌ای را بی‌آنکه معشوقی از آن او باشد؛ قصه می‌گوید. درخت می‌بودم و به کارخانه می‌رفتم، گل بودم و سر از مزاری می‌جستم و آه، همه بوده‌ام اما هیچ نبوده‌ام. نمی‌دانم، مگر رنگ گیسوان من به چه‌کارشان می‌آید؟
خیالش را نکن، خوبم.
و تو را درست مثل دست‌های پدرم دوست دارم. چیزی از آن‌هم فراتر اگر باشد، یعنی تو را چون خودت دوست دارم. خودت که از همه‌چیز فراتر است. خیال دارم که تتمه‌ی سال‌هایم را در پی تو بگردم، بگذار بمیرد هرآن‌چه در پی آن جویبارها را بلند می‌کردم و ماهی‌ها را خانه‌خر*اب. می‌دانم که پیدا می‌شوی، یک روز، در باران آذرماه.

-لیلی، اصفهان، بهار ۱۴۰۳.
 
آخرین ویرایش:

Who has read this thread (Total: 1) View details

بالا