رویا فروشی آشودا

مدتی پیش کتابی خوندم در مورد مغازه‌ای که رویا می‌فروخت... در واقعیت هم رویاها فروختنی‌اند، اما بهای گزافی دارند!
" شب فرا می رسد و نگهبانی من آغاز می شود. این نگهبانی تا زمان مرگم ادامه خواهد داشت. من هیچ همسری نخواهم داشت، هیچ سرزمین و هیج فرزندی. هیچ تاجی بر سر نمی گذارم و هیچ پیروزی ای به دست نخواهم آورد. من در محل نگهبانی ام زندگی می کنم و می میرم. من نگهبانی بر روی دیوار هستم. من آتشی هستم که در مقابل سرما می سوزم، نوری هستم که سحر را با خود می آورد، من شمشیری در تاریکی هستم، شیپوری که خواب آلوده ها را بیدار می کند و سپری که دشت های مردم را محافظت خواهد کرد. من زندگی ام را با افتخار به نگهبانان شب تقدیم می کنم، برای امشب و تمام شب هایی که در راه است. " رسم است که پس از مرگ یک نگهبان و پس از گفتن این قسم در مدح او بگویند: " و اکنون نگهبانی او به پایان رسیده است " سوگند نگهبانان شب- بازی تاج و تخت
چون حمید مصدق ناراحتی قلبی داشت، همسر حمید مصدق (لاله خانم) روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: «حمید بیماری قلبی دارد ، لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید!» خود حمید هم می‌آمد بیرون و سیگار می‌کشید! می‌گفت: به احترام لاله خانم است... وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ "حمید مصدق"
« یکی از روزها گشتاپو پسربچه‌ای را به دار کشید. حتی ماموران اس اس از منظره‌ی حلق‌آویز‌کردن بچه‌ای در برابر دیدگان هزاران تن، برآشفتند. بچه‌ای که، وایزل به یاد می‌آورد، چهره‌ی "فرشته‌ای غمین چشم" را داشت؛ خاموش بود و رنگ به رو نداشت. نرم نرم از سکوی چوبه‌ی دار بالا رفت. در پشت سر وایزل، یکی از اسیران پرسید: "خدا کجاست؟ کجاست؟" جان‌کندن بچه نیم‌ساعتی طول کشید و در این مدت زندانیان می‌بایست به چهره‌اش نگاه می‌کردند. همان مرد باز پرسید: "او کجاست؟ اینجاست؛ به چوبه‌ی دار آویزان است."» - کرن آرمسترانگ، خداشناسی از ابراهیم تا کنون، ص ۴۲۸ و ۴۲۹ پ. ن: گشتاپو و اس اس اصطلاحاتی مربوط به نیروهای نازی در جنگ جهانی دوم هستند.
Header Image
نویسنده
Mansi
ساخته شده
ورودی ها
3
عقب
بالا پایین