نگاه میکنم و هیچ نمیبینم...
به راستی که آیا چیزی برای دیدن هست؟
دیگر نمیتوام تحمل کنم که آدمیت این گونه، از خود راضی به خود میبالد.
خود را خوب میدانند؟!
مگر خوبی هم در این زندگی نحس باقی مانده؟
مگر انسانی هم هست که خود را خوب نداند؟
هیچ کس خودش را بد نمیخواند و در حقیقتِ تمام خوبی های پشت برده انسانها هیچ خوبی نیست...
فقط یک چیز را میدانم که تمام آنانی که خوب اند به هدفی خوب اند و خوبی واقعی خیلی وقت است که از بنیه انسانیت ریشه کن گشته.
در میان دنیایی دگرگون، در آن سوی کهکشانها، در فرای مرز پنداشتههایمان، آیا دنیایی از جنس نیکی، انسانهایی متحول و زندگانیای از تاروپود رویا وجود دارد؟
هستی، که عظمتی ناگسستنی در ساختاری پنهان دارد و من آن گونه میدانم که شاید در کنجی از گیتی عصرجدیدی از وجودیت، نوآغازی ممکن بگردد.
آری گر زین سوی فطرت انسانی که سیاهی و ناپاکیای بیش نیست؛ انسانی وجودش باشد که سرشتش از صفای دلی با خلوصی نیکاندیش بر غم این ناپاکیها بکاهد.
و من همچنان به دنبال آرزوی مرثیهای از خوبی گر در رخسار جهانی دگرگون گشته میکاوم.