آخرین محتوا توسط لیلا مرادی

  1. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام گلم سه پارت https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-406624 راستی قیزیم چه معنی میده؟😄
  2. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    حسام بی‌حوصله لیوان را از لبش فاصله داد و نگاه سرخش را بالا آورد. مغزش دیگر نمی‌کشید. - برو اتاق. جمله‌ی دستوری‌اش با آن لحن کش‌دار و حال‌به‌هم‌زن دیدنی بود! حال بد روحی‌ ماه‌بانو به تدریج جسم ضعیفش را مبتلا می‌‌کرد و وخامت درونش را جار میزد. - تو اصلاً متوجهی که خونواده داری؟ اگه می‌خواستی...
  3. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    مبهوت ماند. حسام در حالی که نصف هیکلش روی شانه‌ی مرد سنگینی می‌کرد، تلوتلو‌ کنان قدم برمی‌داشت. پایین چانه و گوشه‌ی چشمش رد زخم تازه‌ای دیده میشد، انگار تازه از رینگ بوکس بیرون آمده‌ بود! ماه‌بانو با بغض دست بر دهان گرفت. - چه بلایی سرت اومده؟ چشمان حسام همه‌ جا را تار می‌دید. تمام اعضای بدنش...
  4. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    *** صدای بم خواننده‌ی رپ هم‌چون دارکوبی مزاحم بر دیواره‌های سست مغزش نوک میزد. حسام چطور به این آهنگ‌ها گوش می‌داد؟ با یادآوری‌اش نگاهی به ساعت انداخت، عقربه‌ها برای آزار رساندنش اصرار زیادی می‌ورزیدند. پاهای بی‌تحملش را به پنجره قدی گوشه‌ی سالن کوک زد. در رفت‌و‌آمد اتومبیل‌ها، پی ماشین مشکی...
  5. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام قشنگم دو پارت ارسال شد https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-405887
  6. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    حسام از دیدن قیافه‌ی ماتم‌ گرفته‌اش زور میزد که نخندد. کمی سر به‌ سرش گذاشت، آن‌قدر که کفرش در آمد. - حسام؟ گازی به خیارش زد و با شیطنت موهایش را به‌ هم ریخت. - هان؟ توقع جان گفتن که از او نداشت. چانه جمع کرد. - الان باید چیکار کنم؟ با آن نگاهش داشت آدرس می‌داد که دست خودش را می‌بوسد و بس! چند...
  7. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    از سکوت و چرخیدن سرش فهمید که دارد نرم می‌شود. قیافه‌اش را کمی ملوس نشان داد تا رویش تأثیر بیشتری بگذارد. - اما آقای دکتر مرد خوب و برازنده‌ایه، از اون آدم حسابی‌هاست، می‌تونی تحقیق کنی. مثل اینکه بدجور خراب کرده‌ بود. نگاهش که به قیافه‌ی عاقل‌اندرسفیه‌اش افتاد پی برد که اصلاً در زبان‌بازی مهارت...
عقب
بالا پایین