ماهبانو میدانست این شبِ انتظار سرانجام به مقصد خوبی نمیرسد. حدس و گمانهای منفی داشت دم به دم او را از پا در میآورد. مستأصل دستهی مبل را فشرد، آمد برخیزد که جملهی سیامک نیمهی راه متوقفش کرد.
- یه خللی توی بارهاش پیش اومده؛ تا روشن شدن موضوع باید توی بازداشتگاه تحت نظر باشه تا تحقیقات...
***
بعد از برداشتن کیف سامسونتش کتش را روی دستش انداخت و از جا برخاست. منشی که میخواست وارد اتاقش شود، با باز شدن درب نیمهی راه ایستاد و دست به چتریهای سیاهش کشید.
- جایی داشتین میرفتین مهندس؟
نزدیک آسانسور به طرفش سر چرخاند.
- بار سوله رسیده، باید یه سر برم. به آقای شکیبا زنگ بزنین و قرار...
امان نداد چیزی بگوید، پیوسته و تند سوال میپرسید. شاید مسخره به نظر میآمد، اما همین تشویش و هول و ولا نصف خستگی و درد امیرعلی را خواباند. اگر تا چند ماه قبل کسی به او میگفت زنی جز ماهبانو میتواند آرامش به قلب و روح تاریکش ببخشد حتمی خندهاش میگرفت.
- یه زخم جزئیه؛ خدا رو شکر تیر مستقیم...
در کمین نطق درشتش گلوی یاسر را بین بازوهای تنومندش اسیر کرد و لولهی کلت روی شقیقهاش چسباند. گویی عقلش زایل شده و ادراکی در سر نمیپروراند. گرهای بین ابروهای امیرعلی رخنه کرد. یک یابو از راه رسیده بود و داشت افسر پلیس را دور میزد. قدمی جلو آمد.
- بذارش زمین، بیشتر از این به جرمت اضافه نکن...
بیاراده دنده عوض کرد و چون عقاب پی شکار یافته خیز برداشت. کامیون با سرعت سرسامآوری میوزید تا از تعقیب بگریزد. یاسر بیسیم دست گرفت.
- قربان ما توی موقعیتیم و داریم به سوژه نزدیک میشیم.
بعد فرستادن پیغام تفنگ کمریاش را خارج کرد و شیشهی سمتش را کمی پایین داد. هجوم باد خاکهای طلایی پیرامون...
یاوهگویی رانندهی لنج اعصاب خستهی امیرعلی را بیش از پیش تحریک میکرد.
- به خدا فریبم دادن، من اهل این غلطها نبودم قربان.
نگاه تند و عصبی به چهرهی آفتاب سوخته و اندام بلند استخوانیاش که در آن روپوش بدون طرح سفید زار میزد انداخت. نانجیب قسم دروغ هم سر میداد. با دستور سرهنگ شریفی ملوان...