آخرین محتوا توسط ایراندخت

  1. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دیر آمدی دیر آمدی، گلِ من، عمرِ جوانی سر رسید شمعِ امیدم سوخت و شبِ بی‌سحری سر رسید هر سحر از کوچه‌ی تو بویِ بهاران می‌وزید لیک بر باغِ دلم فصلِ خزان آخر رسید چشم بر آن راه نهادم، تا مگر آیی شبی چشم فروبستم و دیدم، وقتِ سفر آخر رسید دستِ من از دامنِ رؤیایِ وصالت دور ماند نوبتِ پژمردنِ...
  2. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پل انتظار هر شب ز شوقِ تو بر پل به تماشا رفتم تا سحر محوِ گذرهایِ شب‌آسا رفتم ماه می‌آمد و می‌رفت و نمی‌آمدی تو من پیِ سایه‌ی آن قامتِ زیبا رفتم پیرمردی که مرا هر سحر آن‌جا می‌دید گفت: «فرزند! چه جویی؟» به مدارا رفتم گفتم: «آن یار که روزی زِ همین راه گذشت، گفته بود: بازآیم.» و شکیبا...
  3. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل ساقی ساقیا، جامی بده، کاین دل زِ خود بیگانه شد عقل، در سودایِ آن چشمِ سیه دیوانه شد جرعه‌ای از جامِ تو، صد دفترِ حکمت بسوخت آنچه دانستم به عمری، در دمی افسانه شد گفتم: «ای ساقی! کجاست آن قبله‌ی اهلِ نظر؟» خنده زد، گفتا: «همان جا کآدمی بی‌خانه شد.» جام را بر لب نهادم، آسمان بر هم شکست...
  4. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دیگر آن نیستم آمدی، ای ماهِ پنهان، بعدِ سالی چند باز اما من آن عاشقِ دیروزِ حیران نیستم آمدی با بویِ گل، با وعده‌ی صبحِ وصال من همان ویرانه‌ام، اما گلستان نیستم آن دلی کز دیدنِ رویت به یک لبخند مُرد زنده‌ام امروز، اما آن دلِ آسان نیستم روزگاری پایِ کویت جان به آسانی فکندم این زمان در...
  5. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل شمع بی‌سحر نه صبح آمد، نه آن خورشیدِ جان‌افروز پیدا شد چراغِ عمرِ من تا صبح، از حسرت مُصفّا شد به هر پروانه گفتم: «گردِ این آتش مگرد ای دوست» که این شمع از فراقِ یار، خاکستر سراپا شد صبا بر تربتِ گل بوسه زد، بویِ بهاران داد ولی در باغِ امیدم، خزان فرمانروا شد به یادِ خنده‌ی شیرینِ او،...
  6. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل نذر فراق زِ روزِ اوّل که دل در هوایِ تو بستم قلم به خونِ جگر، نامه‌ی بلا بستم مرا گمان نبود این‌همه دراز شود شبی که رشته‌ی جان بر سرِ وفا بستم به شوقِ مقدمِ تو سال‌ها چراغ شدم خودم زِ سوختنِ خویش، دیده بر بستم نسیم آمد و گفتا: «بهار در راه است» دریغ، پنجره بر باغِ آرزو بستم نه طعنه‌ی...
  7. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پس از من چو بر مزارِ من آیی، به اشک ره مسپار که آبِ دیده نرویاند از رماد، بهار مگو که «دیر رسیدم»؛ که کاروانِ اجل مرا زِ منزلِ امید برده بود به‌دیار من آن نهالم و خشکیده‌ام زِ بادِ فراق کنون چه سود اگر ابر آورد نوبهار؟ به روزِ وصل، مرا در غبار بگذاشتی مکن به روزِ فراقم هوایِ بوس و کنار...
  8. ایراندخت

    مجـله کافه ژورنال| مجله شماره 5

    خسته نباشید همگی همه چی خیلی عالی بود خیلی خوشگله:love: دستتون دردنکنه -53-؟"_}
  9. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل خواب وصال زِ بخت، شب همه در خوابِ رویِ یار شدم سحر چو دیده گشودم، اسیرِ خار شدم به خواب، دستِ مرا در میانِ دستِ تو بود چو صبح سر زد و بیدار گشتم، زار شدم نسیم، بویِ عبیرِ تو داشت در سحرم گمانِ وصل نمودم، اسیرِ غبار شدم مرا چو شمع، به یک شعله عمر می‌بایست زِ اشکِ خویش، ولی قطره‌قطره، تار...
  10. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دعای فراموشی اگر به یادِ من افتی، مکن، که رنج بَری مرا به سینه نهانی، زِ خویش گنج بَری مرا به دفترِ ایّام، نام اگر ننهی بهتر از آن‌که زِ اندوهِ من به رنج بَری تو را چه سود زِ خاکسترِ چراغِ دلی که روز و شب زِ غمِ بادهایِ تند بَری؟ مرو به گریه اگر یادِ عهدِ ما کردی که اشک، آبِ رخِ سرو را...
  11. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل کوی خاموش باز آمدم به کویِ تو، ای یارِ دیرینم اما نیافتم زِ تو جز گردِ بالینم آن سروِ نازپرورِ دیروز کیست اکنون؟ کاین باغ، مانده بی‌ثمر از آهِ سنگینم بر در زدم، صدا زِ در و دیوار برخاست گویی جواب می‌دهد از غم، درونِ سینم آن پنجره که رو به تو می‌کرد هر سحر باز اکنون گرفته پرده‌ی خاموشی و...
  12. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل حرمت آرزو چه شد که شوقِ وصالت مرا هراسان کرد؟ مباد وصل، دل از حرمتِ تو ویران کرد من آن پرنده که عمری به گردِ بامِ تو گشت مرا نه دانه، هوایِ تو بال و سامان کرد به هر سحر زدم از شوقِ کویِ تو پر و بال نسیمِ نامِ توام زنده داشت، نه نان کرد گمان مبر که تمنّایِ بوسه می‌ورزم مرا همان نظرِ دور،...
  13. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل خطاب به مرگ میا، که دیده هنوز از غبارِ او تر هست چراغِ سینه به یک آرزو منوّر هست اگر رسیده‌ای از راه، اندکی مهلت که بر لبم نفسی از حدیثِ دل در هست بگو به تیزیِ خود، تیغ بر جگر مفکن که زخمِ هجرِ نگارم زِ تیغ، کاری‌تر هست هنوز نامه‌ای از اشک، نانوشته مراست هنوز قصهٔ این عشق، ناتمام‌تر هست...
  14. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل حالا چرا آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بعدِ عمری بی‌وفایی، در شبِ یلدا چرا؟ دل اگر از داغِ هجران سوخت تا مرزِ جنون باز می‌جویی به مرهم، زخمِ بی‌پروا چرا؟ من همان مجنونِ خاموشِ غمِ دیرینه‌ام تو همان لیلایِ بی‌پروا، چنین تنها چرا؟ روزگارم رفت در آتش، تو خاموش آمدی بعدِ خاکستر چه...
  15. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پیر مغان زِ زهدِ خشک چه حاصل، مرا مغان آموخت که عشق، بی‌سخن از مدرسه، جهان آموخت به می‌کده رفتم و از پیرِ باده‌فروش حقیقتی که ندانست عقل، همان آموخت مرا به گوشه‌ی میخانه راه داد آن پیر که رسمِ عاشقی از چشمِ بی‌امان آموخت زِ محتسب نگریزم که بخت یارِ من است اگرچه تهمتِ رسواییِ زمان آموخت...
  16. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل ازل‌ نوشته زِ روزِ اوّل اگر مهرِ تو نصیبم بود چرا نصیبِ من این رنجِ بی‌طبیبم بود؟ نه یوسفی که زِ چاهِ غمت برون آیم مرا نصیب، همان ناله‌ی غریبم بود سپید گشت دو چشمم، نه از گذشتِ زمان که داغِ یعقوب از اوّل نصیبم بود زِ دشت، نامِ مرا باد با جنون آموخت گمان مبر که کم از قیسِ بی‌نصیبم بود به...
  17. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل نقش خیال نه دیده‌ام رخِ او را، نه هم‌سخن شده‌ام اسیرِ طلعتِ خورشیدِ در کفن شده‌ام به یک حکایتِ مبهم زِ حسنِ آن مهِ ناز چنان فتاده به آتش که شعله‌زن شده‌ام کدام باده مرا این‌چنین خراب نمود؟ که بی‌نوشیدنی زِ سودایِ او کهن شده‌ام نه بوسه‌ای، نه نگاهی، نه وعده‌ای، نه وصال به یک خیال، چنین عاشقِ...
  18. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل کوچه قدیم گذشتم از سرِ آن کوچه، بی‌قرار شدم دوباره هم‌نفسِ گریه‌هایِ یار شدم همان درخت، همان کوچه، آن درِ خاموش ولی دریغ، من از خویش شرمسار شدم کسی زِ پنجره آهسته پرده را وا کرد گمان بُدم که تویی، باز بی‌قرار شدم صدا زدم به دلم: «این خیالِ دیرین است» جواب داد: «همین است...» و سوگوار شدم...
  19. ایراندخت

    روزنامـه روزنامه تیرماه 1405| شمارهٔ 1

    همگی خسته نباشید :two_hearts:
  20. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل یک‌بار نمی‌پرسم که چرا عهدِ خویش بشکستی بگو که یک‌نفسم در خیال بنشستی؟ نه آرزویِ وصالم، نه شوقِ هم‌نفسی مرا همین بس اگر یک شبی تو دل‌بستی اگر صبا زِ منِ خسته نام برده به تو دلت به یادِ منِ آشنا دمی هستی؟ میانِ دفترِ ایّام، ای نگارِ عزیز ورق زدی، به منِ بی‌نصیب پیوستی؟ شنیده‌ای که کسی...
  21. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل غیر به کویِ یار گذشتم، تو با دگر بودی من از کنارِ تو رفتم، تو در نظر بودی دلم به شوقِ تو آمد، ولی چه سود از آن که در کنارِ دگر، خرم و سحر بودی نگاهِ من به تو افتاد و لرزیدم باز تو خندان از غمِ من بی‌خبر بودی چه زود نقشِ وفا در دلت شکست، ای وای که با رقیبِ دگر هم‌ سخن، به سر بودی من از...
  22. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل شکستن بی‌صدا به خویش آمدم و دیدم که هیچ بودم و بس نه در نگاهِ تو ارزشی، نه وجودم و بس تمامِ عمر به نامِ تو دل فریفته بود دریغ، حاصلِ این عشقِ ناب، دودم و بس تو آمدی و دلم را به یک نظر سوزاندی ولی به چشمِ تو حتی غبار بودم و بس چه زود از نظر افتادم از نگاهِ تو من که در میانِ دلِ تو نبودم و...
  23. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل بی‌مقدار گمان بُدم که دلم در دلِ تو جا دارد دریغ، آینه‌ام نقشِ ناروا دارد تمامِ عمر به یک خنده دل خوشم کردی کنون یقین شده‌ام، خنده‌ات هوا دارد من آن مسافرم از یادرفته‌ی کویَت که هیچ قافله‌ای یاد از او به جا دارد به شوقِ آن‌که بپرسی: «چه بر سرت آمد؟» دلم هزار حکایت به سینه‌ها دارد تو از...
عقب
بالا پایین