صدای اکرم نگران شد.
- کجا کار داری؟ نری یه جا کار دست خودت بدی.
لحن پناه تند شد.
- خاله جان، کارت رو میگی یا قطع کنم؟
این روز ها پناه حتی به خالهای که بیشتر از مادر دوست داشت هم توجهی نمیکرد. اکرم با لحنی ناراحت جواب داد:
- باشه. زنگ زدم بگم عمو رحمانت و زن و بچش دارن از تبریز میان تهران و...
***
گوشی و سوئیچ ماشین را درون جیبهای پالتوی مشکی رنگش قرار داد و با قدمهایی خسته و بیجان به سمت کافه حرکت کرد. صدای شلپشلپ زمین خیس در زیر بوتهای مشکی رنگش میان هیاهوی خیابان، کم و ناچیز به گوش میرسید. با رسیدن به کافه، در را به آرامی باز کرد و وارد فضای گرم کافه شد.
بوی قهوه اولین چیزی...
تلفن همراه خود را که بر روی داشبورد بود برداشت و وارد مخاطبین گوشی شد. بر روی اسم "سرگرد جاوید محتشم" زل زد و نفس عمیقی کشید. تردید را کنار گذاشت و بر روی اسم ضربه زد. نگاهش را به جاده داد و گوش به بوقهای تلفن سپرد.
***
با شنیدن صدای تلفن همراهش، چشم از رهام برداشت و به صفحهی گوشی زل زد. شماره...
پونه لبخندی زد و سری تکان داد.
- باشه. اصلاً جوابش رو نمیدم. قول میدم تو راه مدرسه هم دیگه نگاهش نکنم.
پناه بوسهای بر روی گونهی پونه کاشت.
- آفرین قشنگم.
پونه با همان لبخند پناه را صدا زد:
- پناه.
- جان دلم.
پونه نفس عمیقی کشید و در چشمان خواهرش زل زد.
- خیلی خوشحالم که دارمت. خیلی خوشحالم...
***
( فلش بک)
- پناه.
پناه نگاهش را از کتاب فلسفهی جلویش گرفت و کلافه به پونه نگاه کرد.
- چیه؟
پونه درحالی که دراز کشیده بود گوشی را کناری گذاشت و با ذوق روی تخت نشست.
- وای پناه، این پسره کیارش هست ها داداش مهلا، همکلاسیم. همین که هر روز میاد روبه روی مدرسه دنبال مهلا.
پناه کمی فکر کرد و با به...
پناه پوزخندی زد.
- با دادن اون زهرماری دست جوونهای مردم قاتل نیستی؟
شاهرخ از جا بلند شد. چانهی پناه را محکم در دست گرفت و با خشم در صورتش غرید:
- بهم قول دادی پناه. منم بهت گفتم اگه حس کنم خطر برام محسوب میشی بهت رحم نمیکنم.
پناه چانهاش را از دست شاهرخ بیرون کشید و با عصبانیت فریاد کشید:
-...
پرستار با چشمهای گرد شده به پناه زل زد و گفت:
- اجازه بدین باهاشون تماس بگیرم.
پناه پوفی کشید و سری تکان داد. پرستار با شاهرخ تماس گرفت و گفت:
- دکتر، یه نفر هستن...
حرفش را ادامه نداد و روبه پناه گفت:
- اسمتون؟
- پناه سالاری.
پرستار ادامه داد:
- یه نفر به اسم پناه سالاری اینجان و خودشون رو...
مکثی کرد.
- ولی دیگه واقعاً دارم کلافه میشم. بدون هیچ سرنخی داریم فقط دور خودمون میچرخیم. توی سابقهی عروس و داماد هیچ چیز مشکوکی نیست. توی تماسهای تلفنیشون، حتی توی گوشیهای همراهشون هیچ چیز مشکوکی نیست. هیچ سرنخ، ردپا، نشونه و کوفت و زهرماریام توی محل قتل نیست. هیچکس هم شب عروسی هیچ رفتار...
پناه با شنیدن این جمله پوزخندی بر ل*ب نشاند. شب عروسی پونه او یک منحوس بود و الان دخترش شده بود؟ عماد از جا بلند شد و به پناه نزدیک شد. نگران به پناه زل زد و با شرمندگی گفت:
- پناه، میدونی که دیشب نمیخواستم اونکار رو کنم. دست خو...
پناه میان حرفایش پرید و با پرخاشگری گفت:
- ولی اینکار رو کردی...
***
با صدای در اتاق، نگاهش را به در داد و با صدای گرفته و بیحال گفت:
- بفرمائید.
اکرم درحالی که سینی غذا در دستش بود وارد شد و در را با پایش بست. به چشمان غم زدهی پناه نگاهی انداخت و با ناراحتی به سمتش آمد. سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و درحالی که روی تخت مینشست، موهای پناه را نوازش کرد.
-...
جاوید بر سر مادرش بوسهای زد و گفت:
- ای قربون دهنت ناهید جون.
رو به امیرعلی که اخم کرده بود گفت:
- تحویل گرفتی؟
امیرعلی چپچپی به جاوید نگاه کرد و جوابی نداد. جاوید خندهای کرد و زیر ل*ب گفت:
- امان از این پسر.
جاوید کمی دیگر با مادرش حرف زد و او را قانع کرد که نگران چیزی نباشد. نگاهش به ساعت...
بعد از تمام شدن شام جاوید و امیرعلی سفره را جمع کردند و جاوید برای اینکه دستهای مادرش خسته نشود خودش ظرفها را شست و بماند که چقدر توسط امیر علی هنگامی که پیش بند ستارهای سفید رنگ را به کمر بسته بود مسخره شد.
بعد از شستن ظرفها مشغول درست کردن چای شد و بعد از اینکه آن را در درون لیوان ریخت به...