آخرین محتوا توسط Mitra_Mohammadi

  1. Mitra_Mohammadi

    عالی رمان داهل| میترا محمدی

    اوستا حسن در دل گفت: - ( ذات تو رو شناخته بود مار صفت. فهمیده بود زده به کاهدون، یه تار موی صادق توی تن تو نیست.) اما حرفش را به خون و دل خورد و دم نزد: - کدوم سمتی برم؟ افسانه نگاهش را به روبه‌رویش دوخت. خوب بود که چشم‌هایش به تاریکی این محل عادت داشت وگرنه بعید بود بتواند آدرس دهد: -...
  2. Mitra_Mohammadi

    همگانی ~آخرین کتابی که خواندی چی بود؟~

    چشم‌هایش بزرگ علوی بی‌نظیر بود
  3. Mitra_Mohammadi

    عالی رمان داهل| میترا محمدی

    زمانی همسایه بودند، چهره‌ی دخترک ریزه‌میزه‌ی اوستا صادق آهنگر را آفتاب و مهتاب نمی‌دید. اما حالا... طاهر خیره به گونه‌های سیاه‌شده و رژبخش‌شده‌اش پرسید: - شما مادرش هستی؟ دست‌های افسانه روی موهای کوتاه شده‌ی ممد متوقف شد. پلکش یک آن پرید. صدای فریاد‌های بلند ممد در سرش پیچید: - تو مادری عوضی؟ تو...
  4. Mitra_Mohammadi

    عالی رمان داهل| میترا محمدی

    این زن مادر ممد بود؟ ممد با آن همه جنم و جبروت مادرش یک رقاصه‌ی آوازخان در کاباره بود؟ اصغر همیشه راجب به آن‌ها حرف می‌زد: - آخ که محمود نگم برات، زن یه جوری رو سن دلبری می‌کرد که سرتاپای من چشم شده بود. خیلی خواستنی بود خدایی. محمود در جوابش می‌گفت: - اون‌ها زن‌های درستی نیستن. باهاشون هم...
  5. Mitra_Mohammadi

    تولد تولد درسای قشنگمون 💙 | دالسین

    سلام مهربون تولدت مبارک😍
  6. Mitra_Mohammadi

    تولد تولد میترا خانوم💚| Mitra_Mohammadi

    مرررسی نگین جونم
عقب
بالا پایین