اوستا حسن در دل گفت:
- ( ذات تو رو شناخته بود مار صفت. فهمیده بود زده به کاهدون، یه تار موی صادق توی تن تو نیست.)
اما حرفش را به خون و دل خورد و دم نزد:
- کدوم سمتی برم؟
افسانه نگاهش را به روبهرویش دوخت. خوب بود که چشمهایش به تاریکی این محل عادت داشت وگرنه بعید بود بتواند آدرس دهد:
-...
زمانی همسایه بودند، چهرهی دخترک ریزهمیزهی اوستا صادق آهنگر را آفتاب و مهتاب نمیدید. اما حالا...
طاهر خیره به گونههای سیاهشده و رژبخششدهاش پرسید:
- شما مادرش هستی؟
دستهای افسانه روی موهای کوتاه شدهی ممد متوقف شد. پلکش یک آن پرید. صدای فریادهای بلند ممد در سرش پیچید:
- تو مادری عوضی؟ تو...
این زن مادر ممد بود؟ ممد با آن همه جنم و جبروت مادرش یک رقاصهی آوازخان در کاباره بود؟ اصغر همیشه راجب به آنها حرف میزد:
- آخ که محمود نگم برات، زن یه جوری رو سن دلبری میکرد که سرتاپای من چشم شده بود. خیلی خواستنی بود خدایی.
محمود در جوابش میگفت:
- اونها زنهای درستی نیستن. باهاشون هم...