به زانو میفتم
هوار می کشم
هوار می کشم
هوار می کشم
صدای نتراشیده ام میان تپه ها و کوه های دور دست تکثیر می شود
و در هر انعکاس تحلیل می رود تا نیست شود
سر و گوش چند روباه در سوراخ و سنبه های دشت چرخید
و دوباره به چرت رفتند
دیگر حتی پرسش و انتظار پاسخی ندارم
تمام عمرم سوال پرسیدم
تا دیگر فهمیدم کسی...
تپه ای از پس تپه ای دیگر
مسافت ها در ظرف زمان طی می شوند
تپه ها در افق رنگ می بازند
و به یک آبی کمرنگ و نامطمئن تقلیل می یابند
گویا این فاصله، رنگ و وضوح را در خود می بلعد
و یک شمای لغزان و مبهم را تف می کند
آیا حد و مرزی برای این فاصله وجود دارد؟
روزهای جوانی به مرگ می اندیشدم
زیرا از گسستگی...
شفق آسمان را در شرق می شکافد
جایش همچون زخمی بدخیم روی آسمان معلق می ماند
به منزله ی هشداری است برای ستاره ها
تا گورشان را از این صفحه ی رنگ و رو رفته گم کنند
کمی بعد، خورشید لش خود را با اکراه از پشت تپه ها بالا می کشد
نورش عاری از ذوق روی دشت فرو می ریزد
چشمه ها خواب آلود و قطره قطره ذوب می...
ناخون هایم شکسته
خون از انگشتانم سرایز می شود
ولی قبل از اینکه روی زمین بچکد یخ می زند
از زخم هایم درد می کشم
اما انگار هر لحظه ای که می گذرد
غم هایم در هوای این دشت تصعید می شود
و تنها خاطره ای مه آلود به جا می ماند
در حالی که سعی می کنم دلیلش را بفهمم
انگار نسیمی سرد در گوشم زمزمه می کند
"شاید...
شعله ها بی صدا و عاری از خودنمایی می سوزند
انگار که وجودشان در این جا ممنوع باشد
چشمانم در نور آتش برافروخته می شود
سایه ام روی دیوار غار پیچ و تاب می خورد
ای کاش می توانستم مثل گذشته ها، بازی سایه ها را باور کنم
اما کافی است که تنها یک بار ببینی که سایه ها، فقط سایه هستند
دیگر حتی اگر بخواهی هم...