سوگلی که شروع کرده بود به بالا و پایین پریدن و دستهایش را با هیجان به هم میکوبید.
«آخ جووون! کیک!»
آن خانم لبخند زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید. ناگهان چشمهایش خیلی بیشتر شبیه چشمهای خستهٔ مهراد شدند.
«فقط مطمئن بشین که شمع رو فوت کنه. اگه هم نتونستین برسونین دستش، نوش جون خودتون باشه...
کیف چرمش را روی دوشش جابهجا کرد، با دقت بیشتری نگاهم کرد و لبخند زد.
«تو مهراد رو میشناسی عزیزم؟»
تنها نگاهش کردم. نیازی نمیدیدم جواب هر سؤالی را که از من میشد، بدهم. مخصوصاً که حالا میدانستم مهراد دلش نخواسته او را ببیند. تکرار کردم:
«شما کی هستی؟»
مکث کوتاهی کرد. ترهای از موهای مشکیاش...
پاهایم را از لبههای دیوار آویزان کردم و تابشان دادم. با دلسوزی و غرور خاصی از آن ارتفاع نگاهش کردم.
«خودت که عجیبتری. کی تنهایی با خودش بازی میکنه آخه؟»
دستهایش را که در سینهاش جمع کرده بود پایین انداخت. انگار انتظارش را نداشت که جای دفاع از خودم، به او حمله کنم.
«خ… خب… توی این کوچه به جز...
دوازدهساله که شدم، کتابهای درسی دیگر حریفم نبودند. جایشان را کتابهای فلسفه، هنر و ریاضیات سنگین گرفته بودند. گاهی مغزم داغ میکرد اما راهکار داشتم. روی دیوار حیاط مینشستم، پاهایم را ضربدری جمع میکردم و چشمهایم را میبستم. مهراد که پردهٔ پنجرهاش را کنار زده بود تا شاید دوباره دعوایم کند،...
فصل دوم: «چرا خودت رو دوست نداری؟»
من گیاهی کوچک بودم. گیاهی که برای رشد به منبع نور نیاز داشت. اما در اطرافم درختهایی تنومند ریشه دوانده بودند. پدر و مادرم… گمان میکردند با گستردن سایهشان بر سرم، مرا از گرمای سوزان خورشید محافظت میکنند. من هر بار مثل پیچکی لجباز از میان شاخهها سرک...
کنجکاویام باعث شد احساسات پدرم را نادیده بگیرم و بگویم:
«ولی من که پول نیستم. چرا مهراد بخواد من رو بَرداره؟»
شانههای مادرم شروع به لرزیدن کرد و صدای خندهاش بلند شد. پدرم نگاه تندی به او انداخت و او دستش را جلوی دهانش گرفت تا جلوی خودش را بگیرد.
«ببخشید، ببخشید. ولی بچه راست میگه خب.»
پدر...
ناامیدی و تأسف درون نگاه پدرم را حتی من هم میتوانستم ببینم. مرا از زمین بلند کرد و در آغوش کشید. سپس تنها در سکوت با سر به ماشین اشاره کرد تا مادرم سوار شود. همانطور که مرا در آغوش داشت، از مرد همسایه و همسرش تشکر و حتی عذرخواهی کرد. لحظهٔ آخر آن کودک را دیدم که پردهٔ پنجرهشان را کمی کنار زده...
به نام خالق قلم
نقد داستان کوتاه زووّات 🌊
عنوان
زووّات عنوانی جالب است. خواننده با نامی ناآشنا روبهرو میشود. نامی با تشدیدی روی «و» که حتی تلفظش را برای خوانندهٔ غیربومی کمی عجیب میکند و این سؤال را ایجاد میکند که زووّات چیست یا کیست؟ از طرفی، چون خودِ کلمه ریشهٔ شناختهشدهای در فارسی...
حرکت دستهایش و حتی نفسهایش متوقف شده بودند. همچنان پیشانیاش را به آنجا تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود. پیراهن روشنش حالا خیس بود و به تنش چسبیده بود. انگار در اعماق اقیانوس غرق شده بود، نه صدایی میشنید و نه برای نجات یافتن تلاشی میکرد.
دوباره صدایش زدم و اینبار صدایم از میان موجهای...
مادرم گوشهایم را پوشاند. تلاش ناشیانهای بود، من هم میدیدم و هم میشنیدم. صدای ملتمس مادرم را میشنیدم:
«رضا. ولش کن، بیا برگردیم خونه… .»
اما پدرم نمیشنید. قدمی عقب برگشت و به نمای خانه نگاهی انداخت. اما ناگهان لگدی نثار در بسته کرد که تنم به شدت از جا پرید و به سکسکه افتادم. مادرم سعی کرد...
به نام خالق قلم
نقد فیلمنامه راهی به خانه نمانده 🏡
نویسنده عزیز، اثر شما از نظر فرم یک داستان کوتاه است. اما چون شما آن را فیلمنامه معرفی کردهاید، این نقد نیز بر اساس اصول اولیهٔ فیلمنامهنویسی انجام شده است. توجه کنید که این نقد تنها در جهت پیشرفت و ارتقاء قلم شما انجام شده و هدف آن به هیچ...
مادر گوشیاش را از جیبش بیرون کشید و به کودکش نگاه کرد.
«مامان، تو برو تو، منم الان میام.»
دخترک بدون سرکشی به حرف مادرش گوش کرد، اما نگاه کنجکاوش تا لحظهٔ آخر خیره مانده بود به چشمهای اشکیِ من و دستهای حلقهشده دور زانوانم. زن پای تلفن حرف میزد و نگاهِ من به چراغِ سوسو زنِ کوچه در بالای سرم...
سلام عزیزم @Tufan
امیدوارم حالت خوب باشه
یه پارت جدید امروز گذاشتم
نوشته در موضوع 'رمان برج میزان | اثر DOLLSIN'
https://forum.cafewriters.xyz/threads/45003/post-477517
پلاستیک توتفرنگیها را با زحمت در آغوشم جابهجا کردم و کف دستم را به پیراهنم مالیدم تا آثار شیره و توتفرنگی را تمیز کنم. سپس کف دستم را بالا بردم و به سوی او گرفتم.
«اشکالی نداره. منم همیشه میترسم از خیابون رد بشم. وقتی مامانی دستم رو میگیره، دیگه نمیترسم. بیا بریم… .»
تکان نخورد، اما...