مادرم نفس عمیقی کشید، انگار هنوز از درون با خودش در جدال بود. اما نهایتاً حرفش را زد. به بیرحمانهترین شکل ممکن.
«بهم گفتن بلد نیستی دختر تربیت کنی، گفتن دخترت هنوز دوازده سالشه، از الان افتاده دنبال پسر و مردهای غریبه… .»
تصویری در مغزم میچرخید. به آسمان چشم دوخته بودم، به خورشید با نور...
اینبار مادرم نه تنها از پدرم پنهانکاری نکرد، بلکه حتی صبر نکرد تا مادربزرگم که مهمان آمده بود، به خانهاش بازگردد. ناگهان خودم را در میان محاکمهای با سه قاضی یافته بودم. بلافاصله پس از ناهار دورهام کرده بودند. عرق روی پیشانیام نشسته بود و موهایم که به تازگی آنها را چتری زده بودم، به هم...
برای چند روز خودم را تنبیه کردم. خودم را از رفتن به خانهٔ مهراد محروم کردم. روز پنجم یا ششم، دوباره به صفر رسیدم. دستهایم مرا در نواختن نتهای جدیدی که مربیام برای تمرین داده بود یاری نمیکردند. با این وجود، قبلیها را با همان مهارت مینواختم. روز هفتم به همراه ویولن و آرشهام به خانهٔ مهراد...
بلافاصله پرسیدم:
«مهتاب؟ خواهرت؟»
جوابی نداد و فقط با چشمهای بسته چهره را در هم کشید. سوگل که در گوشهای از حیاط وسایل کباب و منقل یافته بود، قوطی کبریتی را دوان و با ذوق و شوق برایم آورد.
«تیام ببین چی پیدا کردم.»
مهراد چشمهایش را باز کرد و تکخندهٔ ناباور و عصبی زد.
«شمع که سهله، تا مغز...