وقتتون بخیر عزیز . مچکرم از نقد زیباتون
حتما در اسرع وقت روی بقیه نوشته هایی که آماده کردم و این هایی که ارسال کردم ، نکاتتون رو رعایت میکنم .
مچکر از نقد شفاف و دقیق شما🙏🌷
«هرگز ندیده»
من جهان را هرگز ندیدهام...رنگها برایم افسانههایی هستندکه دیگران تعریف میکنند. «آبی»را به لرزش آب روی دستانم میشناسم،نه به وسعت آسمان.«سبز»را بوی علف تازه میدانم،نه رنگ برگها را.چهرهات را هرگز ندیدهام...آیا وقتی نام مرا صدا میزنی،لبخند میزنی یا اشک در چشمانت حلقه...
«آوازِ خاموش»
حنجرهام را از اوج گرفتن بازداشتی،نه با دست،که با نگاههای خالیات.در جمعی که سرها از حرفهای پوچ پر بود،صدایم در گلویم شکست و در سکوت فروریخت.من خوانندهای بیمخاطبم،آوازهایم را به دیوارهای اتاقم سپردهام و میدانم که روزی،همراه با خاکستر وجودم،بر باد خواهند رفت.چه کسی باور...
«نبخشیدنِ خویش»
چگونه میتوانم خود را ببخشم در حالی که همهی زخمهابه دستِ خودم بر پیکرم نشستهاست؟من دژخیمِ خویشتن بودهام...کسی که عشق را در وجودش خفه کردو آینه را به جرم راستگویی شکست.در محکمهی درون،قاضی و متهم هر دو منم.و حکمِ نهایی:
«تو سزاوار محبتی نیستی حتی از جانب خویش.»پس میرود تا...
«پشتِ خالی»
همهی آدمهای زندگیم یا رفیقِ «سختی» بودند یا رفیقِ «خوشی». اما تو که رفیقِ «سکوت»بودی،کجایی؟رفیقی که وقتی دنیا روی شانههایم سنگینی میکرد،نه حرفی میزدی،نه نصیحتی میکردی؛ فقط کنارم مینشستی و با نگاهت میگفتی:
«همهچیز رو میبینم،و با تو هستم.»اما تو نبودی. هنوز هم نیستی. و من...
«نگارخانهِ خاموش»
قلمویم، فریاد بیصدای من است.
رنگهایم:
آبیِ تنهایی،قرمزِ خشمِ فروخورده،
و خاکستریِ سکوتِ تحمیلی. هر بوم،
صحنهای از محرومیتِ من است:
در یک قاب،چهرهی فردی را کشیدهام که پشت به من ایستاده؛در قابی دیگر، سفرهی خالی که دورش صندلیهای بلند گذاشتهام... بلندتر از آن که کودکی...
«پله آخر»
ایستادهام بر لبهی بلندی...جایی که جهان از این سو،هیچ چیز جز تاریکی نیست. تمام صداها به زمزمههایی دور تبدیل شدهاند و قلبم،پس از سالها تپشِخسته،آمادهی سکوت ابدی است.
به من گفتند «نرو»،
اما کسی نگفت«بمان، چون چیز زیبایی در انتظارت است». به من گفتند«قوی باش»،اما کسی دستش را برای...
«آغوشِ چوب»
پدر!
نامت باید برایم معنای تکیهگاه باشد،اما برای من،همنام تاریکی زیرزمینمان شده است.آن زیرزمین نمور،جایی بود که کودکیام را دستبسته به تیرچراغان کتکهایت سپردم. در حالی که همسنوسالانم،بر دوش پدرانشان میخندیدند،من،پشت در زیرزمین، مشقهایم را با لرز مینوشتم و برای ساکت...
«ندیدگانِ مهر»
مادرم!
تو نیز از ندیدگان مهر بودی...
چشمانت در کودکی،در جستجوی نوری گشت که هرگز بر آن نتابید.و دستانت،هرگز گرمای آغوشی را به خاطر نسپردند. پس چگونه میخواستی به من بیاموزی که چگونه دوست بدارم؟چگونه میخواستی وجود مرا سیراب کنی از چشمهای که خود از آن نچشیده بودی؟ما،نسل به نسل،...
«پیاده روی اجباری»
تمام مسیر زندگیام رابا این امید رفتم
که در پایان،چراغی روشن خواهد شد.
اما وقتی به انتها رسیدم،فهمیدم که نقشهی راهم وارونه بوده...چراغ در ابتدای راه روشن بود و من در تاریکی،مسیر را به اشتباه آمده بودم.اکنون در برابر یک دیوار ایستادهام:دیواری بلند از جنس«هرگز»و«ناممکن».و من،...
«وقفهی ناچیز»
برای تو توقف کردم...در ایستگاهِشتابانِ زندگی. دست از همه چیز برداشتم. تا تو را سوار کنم،
غافل از آنکه قطارِزندگیِ من،هرگز برایت توقف نکرده بود.تمامِ مهربانیهایم را در سبدی گذاشتم و به درِخانهات بردم. اما وقتی برگشتم،دیدم که حتی سبدِخالیام را نیز برایم نگه نداشتهای. زمان از...