آخرین محتوا توسط Evil girl

  1. Evil girl

    بازی قاضی انجمن سری 16/فاطیما تانیا

    کاراگاه جناب طاها
  2. Evil girl

    بازی قاضی انجمن سری 16/فاطیما تانیا

    قاضیییییییییییی 000_203"9 من از همه. شکایت دارم چرا نیستننننن
  3. Evil girl

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    چقدر انجمن خالی شده
  4. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۲۰: چرخه ابدی او دستش را به سمتِ ویترین دراز می‌کند. می‌خواهم فریاد بزنم، اما لب‌هایم از زنگار دوخته شده است. چرخه دوباره آغاز می‌شود؛ او کلید را برمی‌دارد و من، برایِ لحظه‌ای کوتاه، طعمِ آزادی را می‌چشم. موزه‌ی گمشدگان هرگز خالی نمی‌ماند، چون درها هرگز نبودند، فقط کلیدها بودند که ما را به...
  5. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۹: صدایِ پایِ جدید صبحِ روزِ بعد، صدایِ قدم‌هایی را در تالار می‌شنوم. بازدیدکننده‌ی جدیدی وارد می‌شود، با همان کنجکاویِ احمقانه‌ای که خودم داشتم. او به ویترینی خیره شده است؛ به همان ویترینی که حالا «من» درونش قرار دارم، در حالی که در دستم، کلیدی کهنه می‌درخشد.
  6. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۸: مسخِ کامل پوستِ دستانم خشک می‌شود و به رنگِ فلزِ اکسید شده درمی‌آید. من دیگر نمی‌توانم حرکت کنم؛ وزنم از سنگِ مرمر هم بیشتر شده است. من به بخشی از دکوراسیونِ موزه تبدیل می‌شوم، یک مجسمه‌ی زنده که باید تا ابدِ تاریخ، شاهدِ ورودِ بازدیدکنندگانِ بعدی باشد.
  7. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۷: تبادلِ روح او کلید را در قفلِ سینه‌ی من می‌چرخاند. دردی که تجربه می‌کنم، فیزیکی نیست؛ انگار تمامِ خاطراتِ تلخِ این زن، به درونِ کالبدِ من سرازیر می‌شود. حالا او آزاد است که به دنیایِ زنده‌ها برگردد، و من کسی هستم که باید در «موزه‌ی گمشدگان» باقی بماند.
  8. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۶: مواجهه با خویشتن زنی را می‌بینم که سال‌ها پیش پشتِ آن در حبس شده بود. او شبیه به من است، با همان چشم‌هایِ زنگار‌زده و همان دستانِ لرزان. او کلید را از من می‌گیرد، اما حالا کلید دیگر طلایی نیست؛ سیاه شده است، درست مثلِ تمامِ حسرت‌هایی که در سینه داریم.
  9. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۵: دنیایِ خاکستری آن‌سویِ دیوار، دنیایی نیست که انتظارش را داشتم. فضایِ وسیعی است که در آن، هزاران درِ نیمه‌باز در میانِ غبار معلق‌اند. اینجا «تبعیدگاهِ فرصت‌های از دست رفته» است؛ جایی که تمامِ کسانی که کلیدهایشان هرگز به مقصد نرسید، در آن سرگردانند.
  10. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۴: چرخشِ سرنوشت کلید را به سختی در قفلِ خیالی می‌چرخانم. صدایی شبیه به شکسته شدنِ استخوان در فضا طنین‌انداز می‌شود؛ گویی زمان، خودش را در هم می‌شکند. قفل با صدایِ تقِ آرامی باز می‌شود، اما دربی باز نمی‌شود؛ بلکه دیواری که پشتش بودم، ناگهان فرو می‌ریزد.
  11. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۳: وسوسه‌ی خروج می‌دانم اگر کلید را نچرخانم، برای همیشه در سکوتِ این موزه باقی می‌مانم. من دیگر یک بازدیدکننده نیستم، من بخشی از همان زنگاری هستم که کلید را بلعیده است. وسوسه‌ی رهایی، از میلِ به زنده ماندن قوی‌تر شده؛ من می‌خواهم بدانم پشتِ در چه چیزی پنهان است.
  12. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۲: لرزشِ فلز همین که کلید به قفلِ فرضی نزدیک می‌شود، ارتعاشی شدید در تمامِ موزه می‌پیچد. اشیاءِ ویترین‌ها شروع به لرزیدن می‌کنند، انگار همگی می‌خواهند از بندِ تاریخ رها شوند. صدایِ زنی را می‌شنوم که از دوردست‌ها فریاد می‌زند: «آن را نچرخان، اگر بازش کنی، ما دیگر برنمی‌گردیم دیگر جایی...
  13. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۱: قفلِ نامرئی در مقابل شکافِ نور ایستاده‌ام. دیوارِ بتنیِ موزه، حالا در لمسِ انگشتانم به نرمیِ چوبِ کهنه‌ی یک درِ قدیمی است. کلید را به سمتِ قفلی می‌برم که وجودش را فقط با حسِ سوزشِ در کفِ دستم درک می‌کنم. اینجا نقطه‌ی تلاقیِ زنده‌ها و گمشدگان است؛ جایی که هوا از تراکمِ خاطرات سنگین شده.
  14. Evil girl

    در حال تایپ دلنوشته جایی که درها نیستند | Evil girl «ویژهٔ مسابقه»

    پارت ۱۰: شکستنِ سکوت شب تمامِ شب را در جستجویِ آن «در»ِ خیالی، تالارهای موزه را گز کردم. ناگهان، در انتهایِ راهرو، جایی که قبلاً دیوار بود، شکافی از نورِ سرد پدیدار شد. کلید در دستم می‌سوزد؛ گویی بیقرار است که پس از قرن‌ها، برای آخرین بار در قفلی بچرخد.
عقب
بالا پایین