هانس با بیحوصلگی، دستی رویِ شقیقهاش کشید و چند قدم به سمتِ او رفت. وقتی فاصلهشان به نفسنفس رسید، گردنبندش را از زیرِ پیراهن بیرون کشید. نمادِ مسیح از میانِ انگشتانش، زیرِ نورِ کمرنگِ ایستگاه درخشید. آن را از گردنش درآورد و با احتیاط حلقهاش را رویِ گردنِ لیلیوم انداخت. با صدایِ پایینی که از...
هانس با محبتی بیپایان نگاهش کرد و گفت:
« درسته. هر چی تو دوست داشته باشی لیلیوم.»
و در آن لحظه لیلیوم ناگهان خودش را درونِ بغلِ هانس انداخت. گرمایِ بدنش با گرمایِ بدنِ هانس درآمیخت. لبهایش را به گوشهیِ لبِ هانس چسباند و بوسهای سبک و زودگذر مثلِ پرِ یک پروانه رویِ پوستش نشست. نفسی گرم رویِ...
لیلیوم دستش را رویِ شانهیِ هانس گذاشت. گرمایِ دستش از میانِ پارچهیِ نازکِ پیراهن به پوستِ هانس نفوذ کرد.
«خب... می شنوم.»
این بار، هانس کامل به سمتِ او چرخید. چشمانش را در چشمانِ لیلیوم فرو برد. آن دو دریایِ آبیِ کمرنگ که دنیایی از سوال و جواب در خود داشتند. با صدایی که به سختی از گلو بیرون...
امیلیا خندهای کوتاه کرد و در حالی که تلفنِ همراهاش را چک میکرد، گفت:
« اوه... که اینطور. بسیار خب، من سه روز به تو فرصتِ فکر کردن میدم؛ چون روزِ چهارم من و پدرم با هواپیما در فرودگاهِ برلین خواهیم بود. اگه تا روزِ سوم نظرت عوض شد، حتماً به من اطلاع بده.»
شمارهیِ تلفنش را روی یک برگه نوشت و...