سلام خسته نباشی عزیزم
من رمان دکا تورو خوندم باید بگم واقعا عالی بود از شخصیت پردازی هات گرفته تا از ارایه هایی که برای فضاسازی داستانت استفاده کردی. مقدمه داستانت هم چالشی درست میکنه تا خواننده رو به خوندن ترغیب کنه ولی به نظرم اگه داستانت از زمان حال به گذشته تبدیل بشه قشنگ تر میشه و مفهومش...
گاهی فقط به تو فکر میکنم و دنیا آرامتر میشود. صدای خندهات برای قلبم مثل خانه است؛ جایی که هر نگرانی، در نهایت محو میشود. اگر عشق یک زبان داشت، من حتماً همان جملهی نگاه تو را بلد بودم. تو آمدی و انگار همهی تکههای گمشدهی روحم، کنار هم نشستند. دوستت دارم… بیصدا، عمیق و تا همیشه.
@رضا❤️
مثل موجی که به ساحل دل میزند، عشق تو آرام و پیوسته در وجودم جاریست. هر روز که میگذرد، عمیقتر از پیش، ریشههای احساسم در خاک قلب تو گره میخورد. تو همان آسمان آبی هستی که من در آن نفس میکشم، همان نوری که راه تاریکم را روشن میکند. در پیچ و خم زندگی، دستهای تو ریسمان نجات من است و در کنار تو،...
"در باغچه قلبم، تنها گل تویی. شکوفههای عشقت، عطر آرامش را در دلم پراکنده و هر نگاهت، نغمهای دلنشین است که در سکوت شبهایم طنینانداز میشود. دستهایت، پناهگاه امن من است و در آغوشت، تمام دنیا را گم میکنم. با تو، هر لحظه، آغاز یک قصه ناب و جاودانه است. تویی که آسمان شبهایم را با ستارگان حضورت...
چند دقیقه سکرت و مبهوت به زخم خیره شد و بعد با جديت پنس را برداشت و درون زخم دنبال گلوله گشت. درد جانکاهش نعرههای ادگار را بالا برده بود و او را عذاب میداد. با پیدا کردن گلوله اورا همراه نوک پنس از زخم بیرون کشید و آن را روی زمین انداخت. نگاه گذرایی به او انداخت که ادگار بیحال و با نفسنفس...
- یه پنس و... یه میله و یه اجاق... کپسولی بیار.
جسیکا گنگ و متحیر گفت:
- میخوای چیکار کنی ادگار؟!
به زحمت آب دهانش را پایین داد و بیحوصله اشارهای به زخم زد و گفت:
- زود باش وقت... نداریم، کاری رو که گفتم... انجام بده.
با لجاجت و حرصی غرید:
- تا نگی میخوای چیکار کنی، من هیچکاری انجام...
جسیکا کلافه و ناچار ترمز را کشید و ماشین را گوشهای نگه داشت، بعد با بیحوصلگی تمام به سمتش چرخید و دست راستش را درست پشت صندلی ادگار قرار داد و گفت:
- پیاده بشی؟! پیاده بشی که کجا بری؟ چیکار کنی؟
ادگار دندان روی هم سایید و گفت:
خونهام سوخته و نمیدونم دخترم کجاست.
مثلاً میخوای بری...
ادگار لب به دندان گرفت و جوابی نداد و سکوت کرد. جسیکا هم فهمید که ادگار علاقهای برای توضیح ندارد سعی کرد موضوع را عوض کند.
- هوا دیگه داره روشن میشه.
ادگار با حالت خنثی نگاهی به آسمان کرد که پرتوهای خورشید از میان ترکهای ابرها به خوبی قابل نمایش بود. بعد با حالت غیر منتظرهای گفت:
هیدر...
نخیرم اینطور نیست، هر چی داری بهش فکر میکنی فقط مال اون مغز مریض و آشفتهات هست.
پس چرا توی فکری؟ پس چرا گذاشتی اینقدر راحت از دستمون در بره؟ چرا کاری برای دستگیریش انجام نمیدی گری. من دیگه توی راهحلهات موندم... ما خیلی راحت میتوانستیم دستگیرش کنیم ولی تو نذاشتی؛ چرا؟
میشه لطفاً ساکت بشی...
سرباز به وضوح کف دستش را روی پیشانی عرق کردهاش که روی پوستش نفوذ کرده بود با سردرگمی کشید و بعد با مکث تردید آوری دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید انگار گم شدن، همه... همهجا رو جستوجو کردیم ولی ردی نتونستیم ازشون پیدا کنیم؛ واقعاً من متأسفم.
الیوت ناچار و درمانده چنگی به موهای آشفتهاش زد و بعد...