سه ماه از روز تولد نازنین گذشته بود.
انگار دقیقا همه چیز از اون روز شروع شده بود، منظورم از همه چیز اون حسیه که به ماهان پیدا کردم.
اون موقع نفهمیده بودم، اما الان میدونم که عاشقشم .
عاشق اون چشمای مشکی، عاشق اون بوی قهوه،
من دیوونه ی این مردم.
توی این سه ماه، هرروزی که ماهان میومد سر کلاس، یه...
ماشین سیاوش درست شده بود.
رفت سوار ماشین شه، همونطور که داشت سوار میشد باهم خداحفظی کردیم.
یهو دوباره اون پاشنه های لعنتی کج شدن و اینبار واقعا قرار بود داغون شم و بیوفتم زمین.
اما اسپایدرمن از راه رسید و نذاشت بیوفتم!
اسپایدر من؟این چه کوفتیه؟ پس الان تو بغل کیم؟
سرم رو بالا گرفتم و باز هم اون...
تو اون مدت چند کلمه ای باهم حرف زدیم و تقریباً یه ساعت بعد رسیدیم.
ماهان از ماشین پیاده شد و کتش رو از پشت ماشین برداشت.
من هم هنوز تو ماشین بودم و موهام رو تو آینه درست میکردم بعد آینه رو بستم و سمت در چرخیدم.
ماهان در ماشین رو برام باز کرد و چشمامون تو هم گره خورد.
نمیدونم چرا ولی چشمام رو ازش...
(از دید آروشا)
کل دیروز رو داشتم دنبال مدل مو و آرایش واسه تولد نازنین میگشتم.
دیروز دانشگاه نداشتیم، چند بار نازی بهم زنگ زد و اصلاً حرف تولدش رو وسط نکشیدیم؛ دلم می خواست فکر کنه هیچکس یادش نیست و یهویی سوپرایز شه. تازه، بهش گفته بودم که یه خورده حالم بده ولی زیاد اهمیتی نداد، این باعث میشد...
(از دید ماهان)
وقتی سر کلاس اومدم سیاوش و امیر رسیده بودن؛ انگار هنوز آروشا و نازنین نیومده بودن.
سیاوش با دیدن من لبخندی زد و سمتم اومد.
قبلا خیلی با هم صمیمی بودیم و الانم هستیم ولی نه عین اون موقع ها ... .
گرم صحبت بودیم که سیاوش سرش رو چرخوند پشتش انگار لبخند از رو لبش رفت و چهره اش گرفته شد...
پنج روز گذشت.
توی این پنج روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد؛ چند روزش دانشگاه بودم و درس هام یه کم سنگین تر شده بود.
برای پروژه مون هم فعلاً فقط موضوع رو انتخاب کردیم و تقسیم کارها رو ماهان انجام داد.
پس فردا تولد نازنین بود؛ هم باید لباس می خریدم، هم کادو.
چون نمیشد با خود نازنین برم برای خرید، و...
مامان: آروشا دخترم، بدو. نازنین زنگ زده میگه پایین منتظرته.
داشتم از در می رفتم بیرون که یهو یادم افتاد کت ماهان هنوز پیشمه. سریع برگشتم سمت اتاق، کتش رو برداشتم و تو دستم گرفتم.
تا رسیدم جلوی در، نازنین با دیدنم بوق زد. انگار اونم مثل همیشه عجله داشت.
امروز چون با میرزایی کلاس نداشتیم، دیر...
به سمت ماشین نازنین رفتم.
- سلاااممم.
نازنین با همون انرژی همیشگی جواب داد و لبخند زد. انگار امروز بیشتر از دو روز پیش به خودش رسیده بود. برق عجیبی توی چشماش بود.
با خنده گفتم:
- خبریه نازی جان؟ خوشگل کردی!
نازنین: واا، حالا یه جوری میگی انگار خوشگل نبودم!
اخم مصنوعی کردم و گفتم:
- چرا حرف تو...
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چشم هام سنگین بود و دلم میخواست چند دقیقه بیشتر بخوابم، اما خب روز اول دانشگاه بود و نمی شد دیر کنم.
خواب آلود دستم رو دراز کردم و صدای زنگ رو قطع کردم.
چشم هام رو باز کردم و چند ثانیه فقط به سقف اتاق زل زدم. واقعاً دلم نمیخواست از تخت جدا بشم.
با اکراه...
مقدمه:
گاهی زندگی نه با حادثه، نه با برق نگاه،
بلکه با یک نام تازه در گفت و گویی ساده میلغزد،
آهسته درونت را جا به جا میکند؛
مثل سنگ ریزه ای کوچک که مسیر رود را کج میکند بی آنکه خودش بزرگی کند.
میگویند گذشته چیزی نیست جز مجموعه ای از لحظه ها،
اما برای بعضی ها یک لحظه کافی ست تا همه ی ثانیه...
نام رمان: طلوع حقیقت در نگاه تو
نویسنده: مهدیس ارسلانی
ژانر:عاشقانه، اجتماعی
خلاصه: آروشا تصمیم میگیرد به ندای قلب خود گوش دهد و رابطه ای عاشقانه و آرام با ماهان بسازد. در این میان، سیاوش که پیش از این دلبستگی اش به آروشا را پنهان کرده بود با دیدن نزدیکی آن دو دچار به هم ریختگی شدیدی میشود...