آخرین محتوا توسط Mansi

  1. Mansi

    نقد و بررسی دلنوشته حسرت خانه خیالی|منتقد: Mansi

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/43919/
  2. Mansi

    نقد و بررسی دلنوشته حسرت خانه خیالی|منتقد: Mansi

    قبل از شروع نقد لازم به ذکر است که محتوای متن شما علاوه بر روایت محور بودن، فاقد آرایه‌های ادبی و چارچوب مناسب دلنوشته است و با توجه به تعداد کلمات (حدود 1500 کلمه) در قالب داستانک جای می‌گیرد. با این حال با توجه به درخواست شما، در قالب دلنوشته نقد شده است. با سلام خدمت نویسندۀ گرامی...
  3. Mansi

    پایان‌نقدوبررسی داستانک نقش بر آب| منتقد: Mansi

    موفق باشید عزیزم :gol narenji:
  4. Mansi

    نقد و بررسی دلنوشته حسرت خانه خیالی|منتقد: Mansi

    با سلام و عرض خسته نباشید. دل‌نویس عزیز @گربه نقره ای=)) اثر شما طبق اصول و چهارچوب اصلی دلنوشته و حس‌انگیزی نقد گردیده است. منتقد اثر شما: @Mansi لینک اثر: دلنوشته حسرت خانه خیالی ● لطفا پیش از قرارگیری نقدنامه توسط منتقد در این تاپیک پستی ارسال نکنید! ● این تاپیک پس از قرارگیری نقد به مدت...
  5. Mansi

    پایان‌نقدوبررسی داستانک نقش بر آب| منتقد: Mansi

    درود نویسنده عزیز در مورد نقدتون نظری ندارید؟ @.YEGANEH.
  6. Mansi

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    من کلی منتظر بودم تگات کم شه‌ها ما از نقد واقع بینانه استقبال می‌کنیم
  7. Mansi

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    به عنوان کسی که ناظرشی بذار قبول نکنم، هر چی پارت می‌ذارم مشوقم خودتی 252927_25228
  8. Mansi

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    بوی منتقد شدن میاد :qelyon:
  9. Mansi

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    که چم شده چند روزه همه‌ش سردرد دارم
  10. Mansi

    اطلاعیه درخواست مرخصی و استعفای منتقدان

    درود با درخواست شما موافقت شد از حضور و تلاش شما در تیم نقد سپاس‌گزاریم. موفق باشید
  11. Mansi

    فراخوان جذب منتقد ادبی با آموزش| تابستان 1405

    درود داوطلب گرامی آموزش و تست شما در جریان است.
  12. Mansi

    فراخوان جذب منتقد رمان و داستان با آموزش| تابستان 1405

    درود داوطلبان گرامی گپی جهت هماهنگی و آموزش با شما زده شد.
  13. Mansi

    عالی رمان بَرهون|منصوره صادقی

    ناگهان سبد را به سمتم گرفت. پس از گرفتن سبد، دستش بالا رفت و ساعت طلایی‌اش را باز کرد. در تلاش برای بستن آن به مچِ من بود که دستم را عقب کشیدم: «نه! نمی‌خوامش. مال خودتونه.» بازویم را گرفت و گفت: «اگه تو از چیزی از من داشت سربازها دید. اونا ترسید و جلو نیومد.» می‌خواست نشانی از او داشته باشم تا...
عقب
بالا پایین