ناگهان سبد را به سمتم گرفت. پس از گرفتن سبد، دستش بالا رفت و ساعت طلاییاش را باز کرد. در تلاش برای بستن آن به مچِ من بود که دستم را عقب کشیدم: «نه! نمیخوامش. مال خودتونه.»
بازویم را گرفت و گفت: «اگه تو از چیزی از من داشت سربازها دید. اونا ترسید و جلو نیومد.»
میخواست نشانی از او داشته باشم تا...