همزمان وقتی دارد با سختی و نفس نفس زدند سعی میکند کمی بیشتر راه برود ناگهان توانش را از دست میدهد و می افتند بر روی زمین و به خوابی شبیه به واقعیت میرود.
سیمبِر آرام چشمانش را باز میکند اما حالا میبیند که دیگر در آن جاده یا مرطوب و تاریک نیست و به جای آن در جاییست که هیچ چیز در آن بجز سفیدی...