آخرین فعالیت hedie♡

  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    آمنه جلو آمد و اجزای صورتش را درهم کرد. «چیزی نخوردی که، الهی بمیرم حتماً به خاطر این غوغاست.» سینی را برداشت سپس با نگاه دیگری به من از...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا می‌گفت نمی‌ترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد. «بخور فدات بشم.»...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    لیلا روی تخت یک‌نفرۀ گردویی نشست و با همان رخسارۀ نگران و درهمش به من زل زد. «چرا به این شهر اومدی؟ مگه مادر و پدرت نگفتن که نباید به...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    دخترجوان قد بلندی داشت، چهره‌اش درهم بود و به نظر می‌رسید ترسیده باشد. پیرزن هم دست کمی از او نداشت. با آن لباس گل‌گلی‌اش جلو آمد و...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    «مادر و پدرت کجان؟ نمی‌خوان بعد از این همه سال از اون سوراخی که توش قایم شدن بیرون بیان؟» آتش گرفتم، مخصوصاً برای پدرم؛ که دستش از دنیا...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    چند دقیقۀ بعد خودرویش را به داخل کوچۀ بزرگی راند که انتهایش به خانه‌ای بن‌بست میشد. ماشین را در مقابل در بزرگ سفید رنگی متوقف کرد و با...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    اهورا میانشان خاموش بود. ولوله‌ای درونش داشت. آتشی به جانش افتاده و کم‌کم او را به طور کامل می‌سوزاند. مروارید بانوی زیبایی بود اما...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    دست به کار شد و نان تستی را برداشت. مروارید هم فنجان به دست داشت اما درست مثل چند روز گذشته هرازگاه رخساره‌اش را به سمت اهورا می‌چرخاند...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    سپس همراه دخترک از اتاق بیرون رفت و به سمت پله‌ها راهی شدند. مروارید نیم‌رخ او را نگاه می‌کرد. بانوی جوان بیش از حد حساس بود. فکری مثل...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    گذشته تلفن همراه لعن شده صبح به صبح زنگ می‌خورد و اوقات او را تلخ می‌کرد؛ از او گزارش روزمره می‌خواست و اهورا خسته شده بود. ماسماسک لعن...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پاسخش را به سردی دادند. پدربزرگش با روی ترش کرده به او خیره مانده، تسبیحش را با دو دست لمس کرد و ابروهایش را بیشتر درهم کشید. «ازت توقع...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    پله‌ها را که پایین رفت افسانه خانم با صورت درهم مقابلش ایستاد. «مطمئنی اینجاست؟ خودت دیدیش؟ قراره چیکار کنی؟» ارشین و آترین هم آمده...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    ارشین بازیگوشانه و بی‌صدا خندید. «کی خواست دخالت کنه؟ گفتیم اگه کسی رو داره خب بگه بریم خواستگاری.» افسانه خانم اما خیال نداشت مردجوان...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    اکنون غروب شده که اهورا به خانه بازگشت. شانه‌هایش افتاده و حسابی خسته بود. هربار که به دل‌آرا فکر می‌کرد خونش به جوش می‌آمد و دلش...
  • hedie♡
    hedie♡ به Gandomi نوشته در موضوع عالی رمان نابَیان | گندمی با Like Like واکنش نشان داد.
    در هر حال در زندگی اهورا هم دختری وجود نداشت. یک‌سال قبل دوست دختری داشت که ارتباطشان زود تمام شد. حالا اگر این ازدواج اوضاع را رو به...
عقب
بالا پایین