آخرین محتوا توسط Desdemona

  1. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    الان ویرایش شد پارت سوم. من سعی خودمو میکنم ولی خب از دستم در می‌ره
  2. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام وقت بخیر رمان خاطره‌های ناپدید سه پارت پست کردم
  3. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد. «آهان! داشتم می‌گفتم. منظور من تکالیف زبان و درست نبود، تا حالا که همه رو به بهترین نحو انجام دادی. این چند جلسه رو هم می‌تونم زیر سبیلی رد کنم. چیزی که هست؛ اینه که توی کلاس شرکت نداری. منظورم اینه که چی خنده رو از روی لبت برده؟» جوابی نداشتم که بدهم. بلند شد و آمد...
  4. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    ساعت‌ها بود که تلوزیون روشن گوشهٔ سالن برای خودش با صدای بلند نُطق می‌کرد و من زیر شیر آب ایستاده بودم. از عمد صدای تلوزیون را زیاد کرده بود تا سکوت خانه را بپوشاند و من کمتر بترسم. این‌روزها خیلی ترسو شده بودم. از حمام که بیرون آمدم؛ ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود. کلاس زبانم رأس پنج شروع میشد...
  5. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    نور چشمم را می‌زد؛ با خیال این که مادرم دوباره پرده‌ها را کنار زده تا به کمک نور آفتاب مرا بیدار کند؛ نالیدم: «مامانم عزیزم، لطفا بزار روز تعطیلمو بخوابم!» اما صدای غیر منتظره‌ای که شنیدم باعث شد تا به سرعت چشمانم را باز کنم: «خانوم قشنگم پاشو دیگه امروز کلی کار داریم؛ بعد از مدت‌ها بالاخره کنار...
  6. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام ممنون از زحمتتون، همۀ مواردی که گفتید و یا بولد شده بود رو درست کردم. من صحبت قبل از متن رمان رو پاک کردم اما هدف از اون صحبت با مخاطبین بود و نه تبلیغ. حالا سوالی که دارم، برای پایبندی خودم به قوانین می‌پرسم، حالا سوءتفاهم نشه کلا هیچوقت با خواننده ها صحبت نکنم توی پست ها؟؟
  7. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام روز بخیر دو پارت برای رمان خاطره‌های ناپدید پست شد.
  8. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    با صدای کوبیده شدن در حیاط خودم را به پنجره رساندم و منتظر ماندم. پدرم بود، چه‌قدر دلم برایش تنگ شده بود! همیشه وقتی این طور وارد خانه میشد و در را به هم می کوبید؛ به حیاط می‌دویدم و خودم را در آغوشش می‌انداختم. پیشانی‌ام را می‌بوسید و لبخند می‌زد. آهی کشیدم؛ به خیالم دیگر آن لحظه‌های شیرین...
  9. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    بعد از خرید لباس و کفش که با حضور او دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، پسر دایی برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقه‌اش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او...
  10. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    بله صحیح من همهٔ خطوط دیالوگ رو به گیومه تغییر دادم و همهٔ همزه‌ها رو هم درست کردم ، پست جدید گذاشتم اطلاع میدم و اینکه نمی‌دونستم نمی‌شه سوال پرسید
  11. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام عزیزجان من میخواستم الان دیالوگ هارو ویرایش بزنم که فقط گیومه باشه بعد من دقت کردم تو رمان هایی که از بچه ها خوندم همه خط دیالوگ زدن هیچکس گیومه نگذاشته ممنون میشم بدونم چطوریه دقیقا
  12. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام عزیزم ممنونم از همراهی شما، تعداد خط ها رو با سیستم شمردم معمولا بین ۲۰ تا ۴۰ هستند کمتر نیستند دکمهٔ همزه رو روی سیستم به من بگید لطفا بله حتما گیومه میزنم. فقط گیومه زدم خط تیره نگذارم دیگه درسته؟؟ و اینکه من بعد از تایید رمانم سه پارت ابتدایی رو قرار دادم و روزی یک پست و از دیروز که...
  13. Desdemona

    نظارت همراه رمان خاطره‌های ناپدید |ناظر: malihe

    سلام وقت بخیر همینجا گپ نظارت هست؟؟ من ده پارت ابتدایی رمان رو قرار دادم و امروز هم دو پارت قرار داده شد 🌹 ممنونم از زحمات و همکاری شما
  14. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    [شهریور ماه - پانزده سالگی هلنا] با شور و شوق فراوان، خیابان‌های عریض اصفهان را بالا و پایین می‌کردم تا همهٔ چیزهایی را که برای یک تولد عالی نیاز داشتم بخرم. اواخر شهریور ماه بود و اولین فصل پاییز نزدیک بود. هرکاری که برای شروع یک سال تحصیلی خوب در مدرسه احتیاج داشتم را قبلاً انجام داده بودم...
  15. Desdemona

    در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | شکیبارز

    نمیخواین نظر بدید؟؟ هرچی تو فکرتونه بیاید بهم بگید چندروزی از زمانی که با علی صحبت کرده بودم می‌گذشت. اوضاع بهتر که نشده بود هیچ بسیار بدتر هم بود. علی رابطه‌اش با عسل را به کلی قطع کرده بود. عسل مدام گریه می‌کرد و به خودش لعنت می‌فرستاد که حداقل با بودنش، کور سوی امیدی داشت؛ با نبودنش چه...
عقب
بالا پایین