لحظهای مکث کرد و ادامه داد.
«آهان! داشتم میگفتم. منظور من تکالیف زبان و درست نبود، تا حالا که همه رو به بهترین نحو انجام دادی. این چند جلسه رو هم میتونم زیر سبیلی رد کنم. چیزی که هست؛ اینه که توی کلاس شرکت نداری. منظورم اینه که چی خنده رو از روی لبت برده؟»
جوابی نداشتم که بدهم. بلند شد و آمد...
ساعتها بود که تلوزیون روشن گوشهٔ سالن برای خودش با صدای بلند نُطق میکرد و من زیر شیر آب ایستاده بودم. از عمد صدای تلوزیون را زیاد کرده بود تا سکوت خانه را بپوشاند و من کمتر بترسم. اینروزها خیلی ترسو شده بودم. از حمام که بیرون آمدم؛ ساعت از چهار بعدازظهر گذشته بود. کلاس زبانم رأس پنج شروع میشد...
نور چشمم را میزد؛ با خیال این که مادرم دوباره پردهها را کنار زده تا به کمک نور آفتاب مرا بیدار کند؛ نالیدم:
«مامانم عزیزم، لطفا بزار روز تعطیلمو بخوابم!»
اما صدای غیر منتظرهای که شنیدم باعث شد تا به سرعت چشمانم را باز کنم:
«خانوم قشنگم پاشو دیگه امروز کلی کار داریم؛ بعد از مدتها بالاخره کنار...
سلام ممنون از زحمتتون، همۀ مواردی که گفتید و یا بولد شده بود رو درست کردم.
من صحبت قبل از متن رمان رو پاک کردم اما هدف از اون صحبت با مخاطبین بود و نه تبلیغ. حالا سوالی که دارم، برای پایبندی خودم به قوانین میپرسم، حالا سوءتفاهم نشه کلا هیچوقت با خواننده ها صحبت نکنم توی پست ها؟؟
با صدای کوبیده شدن در حیاط خودم را به پنجره رساندم و منتظر ماندم. پدرم بود، چهقدر دلم برایش تنگ شده بود! همیشه وقتی این طور وارد خانه میشد و در را به هم می کوبید؛ به حیاط میدویدم و خودم را در آغوشش میانداختم. پیشانیام را میبوسید و لبخند میزد. آهی کشیدم؛ به خیالم دیگر آن لحظههای شیرین...
بعد از خرید لباس و کفش که با حضور او دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، پسر دایی برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقهاش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او...
سلام عزیزجان من میخواستم الان دیالوگ هارو ویرایش بزنم که فقط گیومه باشه بعد من دقت کردم تو رمان هایی که از بچه ها خوندم همه خط دیالوگ زدن هیچکس گیومه نگذاشته
ممنون میشم بدونم چطوریه دقیقا
سلام عزیزم ممنونم از همراهی شما، تعداد خط ها رو با سیستم شمردم معمولا بین ۲۰ تا ۴۰ هستند کمتر نیستند
دکمهٔ همزه رو روی سیستم به من بگید لطفا
بله حتما گیومه میزنم. فقط گیومه زدم خط تیره نگذارم دیگه درسته؟؟
و اینکه من بعد از تایید رمانم سه پارت ابتدایی رو قرار دادم و روزی یک پست و از دیروز که...
[شهریور ماه - پانزده سالگی هلنا]
با شور و شوق فراوان، خیابانهای عریض اصفهان را بالا و پایین میکردم تا همهٔ چیزهایی را که برای یک تولد عالی نیاز داشتم بخرم. اواخر شهریور ماه بود و اولین فصل پاییز نزدیک بود. هرکاری که برای شروع یک سال تحصیلی خوب در مدرسه احتیاج داشتم را قبلاً انجام داده بودم...
نمیخواین نظر بدید؟؟ هرچی تو فکرتونه بیاید بهم بگید
چندروزی از زمانی که با علی صحبت کرده بودم میگذشت. اوضاع بهتر که نشده بود هیچ بسیار بدتر هم بود. علی رابطهاش با عسل را به کلی قطع کرده بود. عسل مدام گریه میکرد و به خودش لعنت میفرستاد که حداقل با بودنش، کور سوی امیدی داشت؛ با نبودنش چه...