دستم رو محکم دور برگه حلقه زدم و نفسنفسزنان از کنار گاوصندوق فاصله گرفتم. دیگه نباید یه ثانیه هم اونجا میموندم. فقط باید از اون اتاق لعنتی بیرون میرفتم... با قدمهای لرزون خودم رو به در رسوندم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم و آروم چرخوندم.
تق... در با یه صدای خفه باز شد. همین که پام رو بیرون...
برگه از بین لای انگشتهام سر خورد و روی زمین افتاد.
«نه...»
با این حرف نفسم برای یه لحظه بالا نیومد.
«یعنی... یعنی تکینخان... پدر آرتام نیست...؟»
چشمهام از شدت شوک گرد شده بود. انگار توی یه چشم به هم زدن، تموم چیزهایی که تا امروز دربارهی این خانواده میدونستم، جلوی چشمم فرو ریخت. با دستهای...
سرد... ساکت... و با نوری خیلی کم... یه میز چوبی گوشهی اتاق قرار داشت. چند قفسهی فلزی، یه صندلی و چند تا کارتن هم روی زمین دیده میشد. با تعجب دور تا دور اتاق رو نگاه کردم و آروم زمزمه کردم:
«یعنی... فقط همین؟»
با این حرف بیاراده اخمهام توی هم رفت. این همه مخفیکاری برای یه اتاق معمولی؟...
چند ثانیه مردد موندم. نمیدونستم خودم رو نشون بدم یا نه... اما وقتی دیدم داشت از پلهها پایین میرفت، یه تصمیم آنی گرفتم. چون کنار دیوار، یه گلدون سنگیِ تزیینی بود. با دستهایی که از شدت ترس میلرزیدن، ناخودآگاه گلدون رو برداشتم. همین که آرتام ا کنار دیوار رد شد، از پشت دیوار بیرون اومدم و با...
«دلربا»
پلکهام آروم تکون خوردن. اولش نفهمیدم کجام... چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم تا کمکم اتفاقهای دیشب یادم اومد. خواستم تکون بخورم که ناگهان نفسم بند اومد. صورت آرش... فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت. سرش به لبهی تخت تکیه داده بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. انگار تموم شب...
اتاق غرق سکوت شده بود. فقط صدای آروم نفسهای دلربا شنیده میشد. بعد از اون همه گریه... بعد از اون همه ترس... بعد از اون همه فشار... بالاخره خوابش برده بود.
چراغ خواب نور ملایمی روی صورتش انداخته بود و بیاختیار نگاهم روی صورتش موند. روی مژههای بلندش... گونههایی که هنوز رد اشک روشون پیدا بود...
نگاه دلربا گاهی به در اتاق میافتاد؛ انگار هنوز ته دلش میترسید کسی وارد بشه و همهچیز از نو شروع بشه. کمی بهش نزدیک شدم و آروم دست سردش رو گرفتم و گفتم: «دلربا.»
با این حرف دستم رو آروم روی موهاش گذاشتم و چند تار موی بهم ریخته رو از کنار صورتش کنار زدم و زمزمهوار گفتم: «دیگه بسه...»
دلربا با...
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، هنوز دست دلربا توی دستم بود. نه... در واقع اون محکم به دستم چسبیده بود. انگار میترسید اگه رهاش کنه، همهچیز دوباره تکرار بشه... من هم با دیدن این صحنه آهی کشیدم و دلربا رو به اتاق خوابم بردم. وقتی در اتاقم بسته شد، بالاخره نفس راحتی کشیدم؛ اونقدر عمیق که صداش توی...