آخرین محتوا توسط شکوفه فدیعمی:

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    لیلا با شنیدن صدای دلربا مکث کوتاهی کرد و بی‌اینکه به سمتش برگرده، چند لحظه سرجاش ایستاد... انگار بین رفتن و موندن، مردد شده بود. اما بلاخره تصمیم خودش رو گرفته بود که خیلی آروم به سمت ما برگشت و از شیشه‌های شکسته‌ی در آهنی قدیمی، با چشم‌های غمگین به دلربا خیره شد که دلربا با بغض گفت: «تو زن...
  2. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با اشاره‌ی کوتاهش، مردها من رو به سمت درِ آهنی هل دادن. صدای باز شدن قفل توی راهرو پیچید و چند ثانیه بعد، من رو با زور داخل همون سلولی پرت کردن که دلربا زندانی بود. بعد درِ آهنی با صدای مهیبی بسته شد. تق! صدای چرخیدن کلید، آخرین امیدم رو هم پشت اون در دفن کرد. چون صدای چرخیدن کلید توی قفل، مثل...
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بی‌اختیار یه قدم جلو رفتم و خودم رو جلوی درِ سلول دلربا انداختم... اما هم‌چنان نگاه پر از خشمم از روی آرتام برداشته نمی‌شد. اخم وحشتناکی کردم و با صدای بلندی توپیدم: «این بازی‌‌ مسخره چیه واسه خودت راه انداختی، آرتام؟!» آرتام با شنیدن حرفم دست‌هاش رو توی جیبش فرو کرد و با همون خونسردی همیشگی‌اش...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نفسم توی سینه‌م حبس شد چون حس عجیبی گرفته بودم... دستم رو محکم روی دستگیره گذاشتم و با یه فشار پایین کشیدم، اما تکون نخورد. زیر لب با حرص غریدم: «لعنتی.» از فشار حرص و خشمم دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و دوباره با تمام زور کشیدمش... اما باز هم فایده‌ای نداشت، چون در از پشت قفل شده بود. با...
عقب
بالا پایین