آخرین محتوا توسط خانم هدایت

  1. خانم هدایت

    اطلاعیه مشاوره فروش آثار نویسندگان (نسخه الکترونیک)

    چطوری از توی ایتا اینجا بفرستم. چون من از اون انجمن برای خودم کپی کردم الان انجمن پاسخگو و در دسترس نیست. می‌ترسم نوشته‌هام از بین برود
  2. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    سر صحبت را با پروانه باز می‌کنم تا از زیر زبانش حرف بیرون بکشم. «چرا تا حالا نگفته بودی مامانت از دنیا رفته؟» با تندی جواب می‌دهد: «مامانم نمرده، فقط روحش رفته پیش خدا داره، از توی آسمون نگام می‌کنه. تازه شب‌ها هم میاد پیشم.» لب‌هایم را جمع می‌کنم و نمی‌دانم در جواب باور کودکانه‌اش چه...
  3. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    دیروز دو پارت گذاشتم.
  4. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    سرم را به نرده‌های سرد فلزی کنار پلّه‌ها تکیه می‌دهم. به اتّفاقاتی که همه در عرض کمتر از یک ساعت به وقوع پیوست می‌اندیشم. صدایی در درونم بانگ برمی‌دارد. «پرستو! تو توی این خونه، میون این آدم‌ها چه‌کار می‌کنی؟ چرا باید از یک پیرمرد غریبه مراقبت کنی؟ و به خاطر یک اشتباه فاحش به عقد مردی درآی که...
  5. خانم هدایت

    اطلاعیه مشاوره فروش آثار نویسندگان (نسخه الکترونیک)

    سلام. من رمان دارم که انجمن دیگه تایپ شده واز صف انتشار خارجش کردم. الان میتونم بدون اینکه در کافه نویسندگان بارگذاری کنم برای چاپ اقدام کنم. الان توی ایتا اماده است
  6. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    جواب بله را که می‌دهم، مرد شاهد و عاقد بلند می‌شوند و بوی نحس سیگارشان را هم با خود می‌برند. توران خانم با دسته‌ای اسکناس آن‌ها را تا نزدیک درب همراهی می‌کند. نگاهم به حاج فتّاح کشیده می‌شود که در آنسوی اتاق به خواب عمیقی فرو رفته است. مگر میشه توی خواب هم عقد کنن؟ صدای عاقد بار دیگر در...
  7. خانم هدایت

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    درخواست تگ فرعی رمان «چلچله‌ها درطوفان نمی‌میرند»
  8. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    پروانه توپ به دست وارد حیاط می‌شود. «چی داری به بابابزرگم میگین؟» «هیچی. داشتم از حال خوشم باهاش صحبت می‌کردم.» توپ را بر زمین می‌زند و با چشمانی پف کرده نگاهم می‌کند. «خاله! میان فوتبال بازی کنیم؟» ابروهایم را بالا می‌دهم. «نمی‌دونم. بچه‌گی‌هام بازی کردم، امّا نمی‌دونم حالا بتونم...» «کاری...
  9. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    پروانه را به دبستان می‌رسانم و سریع باز می‌گردم. درب را که باز می‌کنم، پیرمرد در وسط حیاط ایستاده و از پاچه‌های شلوارش آب می‌چکد و در حال لرزیدن است. سرم را توبیخ‌گرانه تکان می‌دهم. «چه کار کردی حاجی؟ چرا اومدی توی حیاط.» داد بلندی بر سرش می‌کشم. «حالا چطوری شلوارت رو عوض کنم؟» آستین لباسش...
  10. خانم هدایت

    اطلاعیه مشاوره فروش آثار نویسندگان (نسخه الکترونیک)

    الان که رمان در حال تایپه و کاربران دیگه می‌خونن. اشکالی نداره چون بعدش بره روی سایت یاچاپ ؟
  11. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    کلمه چرا چگونه چقدر چطور درسته یا جدا نوشته شود
  12. خانم هدایت

    اطلاعیه [مشاوره چاپ و فروش اثر]

    رمانهایی که فروش هستند. سایت کافه نویسندگان کار فروش رو انجام میده یا انتشارات علی و ادب امروز...
  13. خانم هدایت

    اطلاعیه مشاوره فروش آثار نویسندگان (نسخه الکترونیک)

    فروش اثار در سایت کافه چه تفاوتی با فروش در بخش انتشارات ادب امروز و... دارد؟
  14. خانم هدایت

    اطلاعیه مشاوره فروش آثار نویسندگان (نسخه الکترونیک)

    سلام. ـرمانها رو یک جا می‌خرید و تسویه می‌کنید؟ یا هر چقدر خوانندگان بیشتری پرداخت کنند به همون صورت هم مبلغ بالا میره و امتداد داره؟ چند درصد به نویسنده می‌رسد؟
  15. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    اخه چند وقت دیگه . بچه ها شاد دارند اصلا نمیتونم پارت بذارم. مجبورم از تعطیلات تابستان استفاده کنم. وبعدش هم میرم سفر و کلا پارت نمتونم بزارم. ممنون
  16. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    موهای خیسم را لای حوله می‌گذارم و می‌چلانم تا زودتر خشک شود. پروانه با چشمانی که مثل دو تا ستاره می‌درخشند بهم زل زده است. «من هم دوست دارم موهام عین موهای شما بلند بشه.» «اگر خوب بهشون برسی حتماً بلند میشه.» «ولی مامانم اصرار داره که کوتاه شون کنم. میگه رشدت بره به قدّت.» موهایم را برس...
  17. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    سلام. من برای تگ فرعی اقدام کنم یا صبر. کنم ویرایش تمام شود؟
  18. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    با مشتی گره کرده و چشمانی‌ که از عصبانیت بسته نگه‌شان داشته‌ام، بلند می‌شوم. خانوم پناهنده هم، وزن سنگینش را تکانی می‌دهد و در برابرم می‌ایستد و نادم می‌گوید: «ناراحت نشو دخترم! این فقط یک پیشنهاد بود.» چادرش را روی سرش و کیف دستی‌اش را روی مچش می‌اندازد و لنگ‌لنگان از درب خارج می‌شود. به...
  19. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    بار دیگر حرف‌هایم را در دهانم می‌چرخانم. «اگر امکانش هست به فکر یک پرستار دیگه باشین. این چند روز که آزمایشی کار کردم، متوجّه شدم این کار به دردم نمی‌خوره خانوم پناهنده.» خانم پناهنده ابروهایش را با تعجّب بالا می‌دهد. «چرا عزیزم؟ مشکل کجاست؟ شما که تازه اومدی؟» گردنش را کج می‌کند. «نکنه...
  20. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    اوضاع نابسامان خانه را که انگار روزها و ماه‌هاست، نظافت نشده را از نظر می‌گذرانم. پرده توری غبار گرفته جلوی پنجره را بالا می‌دهم تا نور خورشید جانی تازه به خانه ببخشد. گلدان‌های بزرگ سانسوریا و کاج مطبّق از بی‌آبی در حال جان دادنند. علاقه‌ام به گل‌ها باعث می‌شود پایشان آب بریزم و از تشنگی...
  21. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    صبح زود بیرون می‌زنم تا کارم را شروع کنم. گوشی‌ام که زنگ می‌خورد به نام «پرستار» که در آن ذخیره کرده‌ام نگاه می‌کنم و با بی‌حالی جواب می‌دهم. «بله؟» «سلام خانوم جوکار! پناهنده‌ام.» با بی تفاوتی می‌گویم: «سلام آقای پناهنده! بفرمایید» شاید قصد توجیح دارد. «من رزومه‌تون رو مطالعه کردم، اگر جواب...
  22. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    بیتا چند بار پلک می‌زند. «نگو که می‌خوای پرستار شی؟» «چرا از قصد می‌خوام پرستار شبانه روزی هم شم. این‌طوری هم کار می‌کنم، هم درآمد دارم، هم یک جای خواب، هم یک محلّی برای زندگی.» بیتا سرزنشم می‌کند. «چه جوری می‌خوای از پس یک پیرمرد یا پیرزن مریض بربیای؟» «چه‌طور تا چند مدّت پیش تو می‌تونستی،...
  23. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    بیتا چند بار پلک می‌زند. «نگو که می‌خوای پرستار شی؟» «چرا از قصد می‌خوام پرستار شم اون هم از نوع شبانه روزیش. این‌طوری هم کار می‌کنم، هم درآمد دارم، هم یک جای خواب، هم یک محلّی برای زندگی.» بیتا سرزنشم می‌کند. «چه جوری می‌خوای از پس یک پیرمرد یا پیرزن مریض بربیای؟» «چه‌طور تا چند مدّت پیش تو...
  24. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    همین که آفتاب می‌زند از خانه بیرون می‌زنم و خود را به کلانتری می‌رسانم. در راه تمام حرف‌هایی را که باید بزنم، یک بار دیگر در سر مرور می‌کنم. باید بگم که دیشب خونه خواهرش بوده چه قصد و نیّت شومی هم داشته. به کلانتری که می‌رسم، گام‌هایم سست می‌شود. با تردید می‌ایستم و دودوتا چهارتا می‌کنم...
  25. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    آب دهانم را دوباره با ترس غورت می‌دهم. بوهای خوبی به مشام نمی‌رسد. بدون این‌‌که نشان دهم خود را باخته‌ام، با صدای بلندی می‌گویم: «برو بیرون!» با انگشت به سمت درب اشاره می‌کنم. بی‌اعتنا جلو می‌آید و خنده‌ای کج می‌زند؟ «چه‌طوری ژولیت؟» قصد شیطانی در چشمان شرورش، مثل آتش‌فشانی در حال فوران...
  26. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    ناامیدو سرخورده از پلّه‌ها بالامی‌روم. تا وارد اتاقک می‌شوم روی تشکم می‌نشینم و کاسه سرم را فشار می‌دهم، شاید دردش تسکین یابد. اتّفاقات چندی پیش جلوی چشمانم رژه می‌روند. سرم را به بالشت می‌رسانم تا خوابم ببرد و از شرّ افکار مزاحم و منفی راحت شوم. همین که خواب به چشمم می‌آید، پدرم شعله‌ور در...
  27. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    با کوبیده شدن صدای درب، از پلّه دوم پایین می‌آیم و درب را باز می‌کنم تا ببینم چه کسی برای دعوا آمده است. نورهای آبی و قرمز همه‌ جای کوچه را روشن کرده است. چند مأمور انتظامی برگه‌ای را جلوی چشمانم می‌گیرند. «پلیس مبارزه با مواد مخدّر» مأمور زن زودتر داخل می‌شود و بقیّه پشت سرش می‌روند. با...
  28. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    از شدّت فکر و خیال و سردرد عصبی، احساس می‌کنم جمجمعه‌ام باد کرده است. سرم را زیر شیر آب سرد می‌گیرم تا از التهاب درونیم کاسته شود. حوله را دور سرم می‌پیچانم و گوشه هال کز می‌کنم. تنها راه نجات از این همه فشار عصبی و تنش گریه است. اشم‌هایم که سرازیر می‌شود، صدایم را از ته حنجره‌ام رها...
  29. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    پایم را در حیاط نفرین شده می‌گذارم. نفرینی که با کشتن جوجه پرستوها شروع شد و با مرگ پدرم امتداد پیدا کرد. به بوته یاس تازه جون گرفته گوشه حیاط نگاه می‌کنم که از بی‌آبی دارد نفس‌های آخرش را می‌زند. شلنک آب را باز می‌کنم و پایش را خیس می‌کنم. لبخندی بی‌جان می‌زنم. حیوونکی چند وقته حواسم بهت نبود...
  30. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    سلام. سه پارت امروز اضافه کردم. تمام
  31. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    طبق تحقیقات به عمل آمده مرحوم اسماعیل جوکار روز حادثه، مثل روز‌های گذشته از خانه خارج می‌شود تا عازم مزرعه گردد. به گفته یکی از کشاورزان آن منطقه، متوّفی به خانه برمی‌گردد تا قرص‌هایش را بردارد که دیگر به مزرعه باز نگشته. جناب سرهنگ طاهری سینه‌اش را صاف می‌کند و به صورت‌های بهت‌زده‌مان...
  32. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    دکمه‌های لباس فرم خاکستری رنگم را می‌بندم. تی را خیس می‌کنم و روی سرامیک‌های پر از لک می‌کشم. بیتا از پشت سر یک‌دفعه دسته‌ی تی را از دستم می‌قاپد. «تو چرا داری زمین تی می‌کشی؟» دوباره دسته تی را با لج از دستش می‌کشم. «چیه؟ نکنه چون فکر کردی عزادارم نباید کار کنم؟ فقط با تی‌کشیدنه که اعصابم...
  33. خانم هدایت

    نظارت همراه رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند | ناظر: shirin

    هر پارتی که می‌نویسم اینجا«گپ نظارت» اعلام کنم؟
  34. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    یک هفته است که تمام شهر را زیر و رو کرده‌ایم، امّا هیچ اثری ازش نیست. عکس پدر را جزو گمشده‌ها همه جا پخش کرده‌ایم. هرچه زمان می‌گذرد امیدمان به زنده ماندنش کمتر می‌شود. دیگر مثل گذشته دست‌ودلم به کار نمی‌رود و حوصله چرندیات بیتا را ندارم. خانم کریمی دلداری‌ام می‌دهد، امّا فایده‌ای ندارد. اشکان...
  35. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    روی زین موتور می‌نشینم و ضربه‌ای آهسته بر سر شانه‌اش می‌زنم. «بابا! بریم.» نسیم خنک صبح‌گاهی صورتم را نوازش می‌کند. سرم را به گوشش نزدیک می‌کنم و می‌پرسم: « هنوز زمین محصول داره؟» پدر در هیاهوی وسایل نقلیه کمی صورتش را به طرفم می‌چرخاند تا صدایش بهتر شنیده شود. «قرار بود با دوستت بیای سر...
  36. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    دم دمای عصر است، که به خانه می‌رسم. گرمای تابستان، ترافیک و فشار مسافران در اتوبوس‌های شلوغ حالم را بد می‌کند. چیدن شاخه‌ای از گل یاس همسایه که از سر دیوار آویزان شده حالم را به جا می‌آورد. بوییدن آن گل ریز سفیدرنگ تمام سلول‌هایم را پر از خوشی می‌نماید. نزدیک خانه که می‌رسم، بوی پختن رب...
  37. خانم هدایت

    نویسندگان اعلام پارت گذاری - تیر 1405

    ۱۴ پارت در حال تایپ رمان چلچله ها در طوفان نمی‌میرند خانم هدایت' https://forum.cafewriters.xyz/threads/45610/post-478260
  38. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    سریع عقب‌گرد می‌کنم و به آن‌طرف حیاط می‌روم. با اخم به پدرم می‌گویم: «باز این یارو جهان این طرف‌ها پیداش شد.» بادمجان‌ها را برمی‌دارم و به آشپزخانه می‌برم. مادرم سراسیمه خود را مرتّب می‌کند و آماده احوالپرسی می‌شود. با کنایه می‌‌گویم: «چه خبرته مامان! جهان‌شاه که نیومده همچین به تکاپو...
  39. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    ساک‌هایمان را گوشه‌ای پرتاپ می‌کنیم و دوتایی سمت ساحل می‌دویم. بیتا خود را داخل آب‌های کم عمق پرت می‌کند و با شادی که سر تا پایش را فراگرفته می‌گوید: «چقدر آب گرمه! تو هم بیا.» پاچه‌های شلوارم را کمی بالا نگه می‌دارم و داخل آب می‌شوم. هر چه جلوتر می‌روم آب از زانوانم بالاتر نمی‌آید. راه...
  40. خانم هدایت

    همگانی ⁉️📢پرسش و پاسخ | تایپ رمان📢⁉️

    نوشتن اعداد رقم بنویسم یا حروف. مثلا ۴۵ یا چهل‌وپنج. چهل و پنج
  41. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    ماسکم را روی صورتم می‌گذارم. مواد شوینده را کف زمین می‌ریزم و شروع به تی کشیدن می‌کنم. بوی مواد شوینده که به دماغم می‌رسد، نفسم تنگ می‌شود و سرفه‌هایم شروع می‌شود. بیتا کنارم می‌آید و با دل‌سوزی می‌گوید: «تو برو بیرون! من خودم همه‌ی کارها رو انجام می‌دم.» سرم را به نشانه منفی بالا می‌دهم و...
  42. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    عید که تمام می‌شود مسافران هم عازم دیارشان می‌شوند و هتل برج سوت‌ و کورتر از هر زمان دیگری می‌شود. دیگر از آن هیاهو و شلوغی روز‌های ابتدایی فروردین خبری نیست. بیتا خمیازه‌ای می‌کشد و به مبل گوشه سالن تکیه می‌دهد. «با این وضع داغون بی‌مسافری حقوقمون هم رفت سر میخ. تازه داشتم پول‌هام رو جمع...
  43. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    امشب را زودتر از شب‌های قبل به خانه بر‌می‌گردم، حوصله گوشه و کنایه مادرم را ندارم. مادرم زنی زحمت‌کش‌ است و در طی عمر چهل و هفت ساله‌اش پابه‌پای پدرم سر زمین کار کرده و به قول خودش خیری از دنیا ندیده است. همین افکار منفی و غرّ و لندهایش است که باعث شده همیشه اعصابم را به‌هم بریزد و از...
  44. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    دستمال مرطوب را با‌ بی‌حوصلگی روی نرده‌های کنار راه‌پلّه‌ها می‌کشم. بیتا مشکوک نگاهم می‌کند و جلو می‌آید و با کنجکاوی می‌پرسد: «چیه تو خودتی؟ یک ‌ساعته دارم نگاهت می‌کنم انگار توی این دنیا نیستی.» «چیزی نشده، فقط مردک بدچشم داره با خواهرهاش شام میان خونه ما.» «آها. اون یارو خال‌کوبیه رو میگی،...
  45. خانم هدایت

    همگانی ⁉️📢پرسش و پاسخ | تایپ رمان📢⁉️

    فاصله بین دونقطه و گیومه درست رعایت شده؟
  46. خانم هدایت

    همگانی ⁉️📢پرسش و پاسخ | تایپ رمان📢⁉️

    سلام. کدوم جمله درسته از نظر نگارشی؟ توی یک سطر باشه یا سطر جدا؟ به او می‌گویم:«کتاب رو برداشتم.» یا به او می‌گویم: «کتاب رو برداشتم.»
  47. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    صبح با صدای زنگ گوشی‌ام از خواب بیدارم می‌شوم. دیگر حواسم هست که بعد از این خواب نیافتم تا مجبور نشوم با هول‌ و ولا و استرس دیر به سر کارم برسم. دو لَت پنجره را باز می‌کنم و نگاهی به آسمان پر از ابر فروردین ماه می‌افکنم. نفسی عمیق از اعماق وجودم می‌کشم. مادر با این خانه تکانی جانی تازه به آن...
  48. خانم هدایت

    در حال تایپ چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    از اتوبوس پایین می‌آیم. با گام‌های سریع از میان کوچه‌های کم‌نور و گاهاً تاریک محله‌مان گذر می‌کنم. هنگامی‌که دیوار خانه‌مان نمایان می‌شود نفس‌آسوده‌ای می‌کشم. کلیدم را در قفل می‌چرخانم و از کنار نهال یاس تازه کاشته شده رد می‌شوم و نگاهی از سر رضایت بهش می‌اندازم. «زودی بزرگ شو که محتاج بوی...
عقب
بالا پایین