حرفهای نیش دارش بدجور دلم را سوزاند. جمله «تو به درد پرستاری نمیخوری، تو فقط به درد بشور و بساب هتل میخوری» هزار بار در سرم صدا میدهد.
خورشید طلوع کرده و نشخوارهای ذهنی دست از سرم برنداشته اند.
صدای روشن شدن ماشینش که بلند میشود، کنار پنجره میروم و از کنار پرده نگاهش میکنم و آرام لب...
ناهید پالتوی قهوهای رنگش را میپوشد و کیفش را از گوشهای برمیدارد و ناراحت به طرف در میآید. تا نزدیک میشود، با هول عقب گرد میکنم و دواندوان از چهار پلّه پایین میآیم و زیرشان مخفی میشوم. کوبیده شدن چکمههای بلندش بر روی پلّهها همه جا را میلرزاند. صدای بسته شدن درب که بلند میشود،...