نزدیک غروب از خانه ساروجی بیرون میزنم. باید هرطور شده خودم را به خانهای که ماهها با آن خو گرفتهام و خانه امیدم شده برسانم و تمام سوءتفاهمها را حل کنم.
جلوی در که میرسم به دیوار پر از بنرهای سیاه تسلیت، نگاه میکنم. انگشتم را به قصد فشردن دکمه آیفون بالا میآورم که درب باز میشود و...
کلید را از زیر گلدان کوچک کاکتوس برمیدارد و در قفل میچرخاند. درب قهوهای را باز میکند و اشاره به ورودم میکند.
مردّد وسط پذیرایی میایستم.
«الان من رو آوردین اینجا که چی بشه؟ مگه قراره چیزی تغییر کنه؟»
گوشه مبل سهنفره مینشینم و ساکم را پایین میگذارم.
جلو میآید.
«یک کم دندون سر جیگر...
کنار تخت بابافتّاح مینشینم و به جای خالیاش دست میکشم.
دوباره شماره توفان را میگیرم.
با صدایی پر از حزن و اندوه میگوید: «جانم؟»
با استرس میپرسم: «دکترها چی گفتند؟»
صدای نفس بلندش در گوشی میپیچد.
«هیچی! میگن امیدی نیست.»
گوشی از دستانم رها میشود.
اگر بابافتّاح بره، من هم باید از...