در آن شهر، خاطرهها را میفروختند؛ و من دنبالِ خاطرهها میگشتم که
شاید یکی از آنها، بوی خانهای را بدهد که هرگز نداشتم.
از کنار دکانها گذشتم؛ هر شیشه، تکهای از گذشته را مثل غبار نگه داشته بود.
یکی از شیشهها ناگهان لرزید، انگار چیزی از درونش میخواست بیرون بیاید.
دستم را که نزدیک بردم،...