بیشتر وقتا از قصد بخورید بهشون و وسیله هاتونو بندازید زمین
بعد یکم صبر کنین دیدین داری میشینه شماهم بشینین
بعد دستتونم بزنید بهش
آروم سرتونو بیارید بالا به چشماش نگاه کنید -4-+=_
هر وقت فهمیدی خوابی خوابت رو کنترل کن، مثلا فکر کن داری پرواز میکنی و همون لحظه:واو داری پرواز میکنی خلاصه به هرچی میخوای فکر کن
خیر
منتظر باشی شب شه تا بتونی گریه کنی
بله(به دوست صمیمیم گفتم زنگ زدم و بدون سلام گفتم: میدونی علف کجا خوشمزه تره؟ گفت: نه. منم گفتم:پس میرم به یه گاو دیگه زنگ بزنم. بعد قطع کدم.
تو خواب، بفهمی این یه خوابه و واقعی نی
« تو برای من یک پسربچه میون هزاران پسر بچه دیگری و من هیچ احتیاجی به تو ندارم توهم هیچ احتیاجی به من نداری، برای تو هم من یک روباهم میون هزاران روباه دیگه. اما اگه تو منو اهلی کنی، اونوقت ما به هم احتیاج پیدا میکنیم، برای من، تو در جهان یگانه میشوی و برای تو، من در جهان یگانه میشوم.»
پادشاه برای شازده کوچولو مثالی زد:
« اگر به یک سردار دستور بدهیم مرغابی شود و آن سردار از ما نافرمانی کند، این گناه از سردار نیست بلکه خودمان مقصریم.»
شازده کوچولو
اگر به بزرگتر ها بگویید که یک خانه زیبا دیدم که آجر هایش به رنگ گلهای رز بودند و از پنجره هایش شمعدانی آویزان بود و در بامش کبوترها نشسته بودند و آواز میخواندند، آنها قادر به درک درستی ار آن خانه نخواهند شد. شما باید به بزرگتر ها بگویید: خانهای دیدم که صد ملیون قیمت دارد. سپس آنها به شما...
«باید خوشحال باشم که ریسمان از بین رفته و هنوز زندهام. اما عجیبه، مینا، چرا این حس رو دارم؟ من نیازی ندارم ریسمان سرخ سرنوشت بهم بگه که اگه تو بمیری، من هم میمیرم.»
دختری که به اعماق دریا افتاد
در لحظه مشخصی از زندگیمان، اختیارمان را بر زندگی خود از دست میدهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا خواهد شد. این بزرگترین دروغ جهان است.
کیمیاگر
اگر آدم ها آنطور که آنها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش میگیرند. چون هرکس فکر میکند دقیقا میداند ما باید چطور زندگی کنیم. اما هرگز نمیدانند چگونه زندگی خودشان را بزینند.
کیمیاگر
من محل ندادم گفتم ولش کن خودتو بزن به نشنیدنDeldary
بعد با خانم فلانی خدافظی کردم رفتم پیش یلدا که دوستش گفت:
برو پیش خانم فلانی دیگه... ما دیگه باهات دوست نیستیم«بنده خدا هشتمه با این سن میگه باهات قهریمLaghLagh2»
منم گفتم:
فک کردین خیلی محتاج دوستی با شمام؟«پتیاره ها»neutral{"_
و اومدم خونه تا...
بهترین معلم رو داشتم shadi:_
و آخرین سال دبستانم:گریه:
منو یلدا تو تابستون چون تو یه کوچه هستیم کلا پیش هم بودیم
تا یلدا مثل همیشه دوست جدید پیدا کرد«نگفتم ولی قبل این 3 تا دوست جدید پیدا کرد باهاشون صمیمی شد و رابطشو با من بهم زد و بعد یه ماه اونا یا ترکش کردن یا بیشعور عذاب درومدن اونم...
بعد گذشت و گذشت تا سال گذشته رفتم منت این یلدا بی ادب رو کشیدم دومست شدیم
این یک سال...
بهترین سال زندگیم بود...
بجز قسمتی که کلی مردم شهید شدن...
من و یلدا و ثمین همکلاسی شدیم و بهترین یکسال خودمونو رقم زدیم البته با وجود کیمیا که رنگ پوستمو مسخره میکرد
خودش یه 70 کیلوییه قد 157 سفید هست
منم...
اونجا همه دوسم داشتن
ولی کوچه خودمون
یلدا که واقعا این 1 سالی که باهم بودیم رو دوست داشتم اون زمان رفته بود یه تیم 5 الا 7 نفره از گو...های توی کوچه رو جمع کرده بود
سر کوچه/خونه ما
خونه یلداوسط کوچه
ته کوچه
جمع میشدن سر خونه یلدا بعد یه خط تشکیل میدادن من از اونجا رد نشم
کلا یه چسه جا...
ناظم گفت
تو 4 تا فوش دادی
خر میمون گاو
اونیکی چی بود؟
من هرچی فکر میکردم نمیدونستم
بعد اون کلمه یلدا سک... رو نشونم داد منم گفتم این مگه فوشه؟؟
گفت این رو از کی شنیدی
بعد منم هول شده بودم« چون این سادیسمی های روانی، منه 8 ساله رو تهدید میکردن. میگفتن آره اگه فلانی جلومو نمیگرفت کتکت میزدم. آخه...
اون موقه و الان یه خواننده هست اسمش ساسی هست
من اونموقع چون آهنگاش شاد بودن دوسش داشتم
حالا منه گیییییج
فکر میکردم اسم ساسی یه چی دیگس
خواستم بنویسم یلدا ساسی
نوشتم یلدا «قابل سانسوره»
توی «س ا س ی» ا رو ک نوشتم
با اینکه این کلمه به گوشم نخورده بود
ما دوم خیلی دوستای خوبی بودیم
ولی یه روز خیلی اتفاقی یلدا بهم میگفت فاطیما «کنارشم یه فوش میزاشت نمیدونم چی بود»
بعد تو کلاس وسط درس بهم نامه داد همون لقب رو نوشته بود
منم از خدا بیخبر براش نامه نوشتم
یبار گفتم: یلدا خره گاو منه
یبار گفتم یلدا میمونه
اونم همینجوری
بزارید پست زمینه رو بهتون بگم
من کلاس دوم که بودم نقل مکان کردیم به اینجایی که الان هستیم
من با یکی از هم کوچه ای هام، همکلاسی بودم
اسمش «یلدا» هست
اسمی که بهش قول دادم تا ابد خاطرم میمونه
فردی که امروز، برای بار دیگه رومو زمین زد
بله چون از یه جایی به بعد قراره خیلی رسمی صحبت شه چون اون زمان با هم رسمی صحبت میکنن و با افراد کمی عامیانه صحبت میکنن و گفتم شاید اینجوری خواننده بهتر هماهنگ شه
یه جورایی ترکیب هردو. میدونم قراره چی بشه اما تو روند داستان هم تغییراتی ایجاد میکنم.
پدر من نمیخوام ازدواج کنم
پارت دهم
با صدایی لرزان میگویم:
«چرا همچین چیزی رو میپرسین؟»
حس میکنم رویای یک زندگی مجردی، درحال ترک برداشتن است:
«چون کنجکاوم.»
کنجکاو؟ در گذشته، اصلا به من علاقه نداشت. شاید میخواهد مرا با استفاده از همسر، از خود دور کند. نه... . زیر خنده میزنم و میگویم...
پدر من نمیخوام ازدواج کنم
پارت نهم
***
(جولیان)
با صدای آواز گنجشکان، چشمانم را گشودم. باد پرده های سفیدم را تکان میداد و برگ های گلدانم را با خود میرقصاند. دست هایم را کش میدهم:
«امروز روز خوبی به نظر میرسه!»
پتویم رو کنار میزنم و اتاقم را از نظر میگذرانم.
مرلین در را باز میکند و...
با حرکت دستم، صدای تیکتاک ساعت عظیم و فرسوده در آوای پیانو محو میشود.
خاطراتم، با بیرحمی بر سرم هجوم میآورند.
در میان غبار زمان که بر دیوارههای سنگی این دخمه چنگ انداخته است، من نشستهام؛ تنها، با پیانویی که همنفس سکوتهای بیپایان من است.
انگشتانم بر کلاویهها میلغزند، نه برای نواختن یک...
سلام عزیزم خسته نباشی.
بسیار، بسیار از دلنوشتهات لذت بردم.
سطح قلمت بالاست و خیلی خوب نوشتی.
من یه غلط املایی که به چشم خورد اینه که اگه اشتباه نکنم « وَهم» نوشتی باید بنویسی« و هم».
از ِ َ و... زیاد استفاده کردید.
امیدوارم پارت های جدید رو ببینم عزیزم. jc_ghey
۱. آواتارش رو بر چه اساسی انتخاب میکنه؟
گربه
۲. از بین نامهای کاربری اینجا کدوم براش وایب خوبی داره؟
گربه سیاه
۳. به نظرش بدترین اخلاقی که میتونه کسی داشته باشه، چیه؟
فکنم دروغگو بودن
۴. اگه بخواد ایران رو از نو بسازه، بیشتر رو چی توجه میکنه؟
اطلاعی ندارم
۵. اگه ادمین بود، به کاربران چی...
پدر من نمیخوام ازدواج کنم
پارت هشت
انتظار هرگونه واکنش از سمت پدر را داشتم؛ ولی او رویش را برگرداند و رفت. گویی نمیخواهد با دختر رقتانگیز خود، صحبت دیگری داشته باشد.
من میخواهم بدون جلبتوجه باقی زندگیام را با پول پدر صرف کنم. پس امیدوارم پدر مانند زندگی قبلم، مرا به حال خود رها کند.
***...
نام اثر: پدر من نمیخوام ازدواج کنم
نام نویسنده: فاطیما تانیا
ژانر: عاشقانه فانتزی تاریخی
خلاصه:دختری پس از مرگش، درون یکی از رمانهایی که قبلاً خوانده بود، تناسخ میکند و خود را در جسم زنی شرور به نام جوبلیان الوی فلوین میبیند. او میخواهد سرنوشت شوم خود را تغییر دهد؛ اما متوجه میشود که پدرش...
پدر من نمیخوام ازدواج کنم
پارت هفت
دوک فلون عینکاش را در میآورد و میگوید:
«امروز به شوالیه ها چیزی یاد ندادم.»
جولیان نپدرش را برنداز میکند و با خود میگوید پدر ظاهر بسیار جوانی دارد؛ گویی هیچگاه سنش بالا نمیرود. به چشمان پدرش خیره میشود:
«متوجه شدم.»
دوک فلون چیزی نمیگوید پس...
سلام عزیزم، خسته نباشی
من چون حافظه خوبی ندارم اول اسم و اینارو نقد میکنم بعد مقدمه و بعدش خود اثرت jc_ghey
اسمت کنجکاو برانگیزه و من رو تحریک کرد تا بقیه اثرت هم بخونم
خلاصه ات با ژانر هات همخونی داره و خوبه
مقدمه ای که نوشتی واقعا خیلی خوبه و کلا سطح قلمت بالاست و من الان حس میکنم در سطحی...
نام اثر: حسرت خانه خیالی
نام نویسنده: فاطیما تانیا
ژانر: اجتماعی، روانشناختی، عاشقانه
خلاصه:این نقاشی، بازسازیِ تصویریِ آرزویی است که در روزهای غبارآلودِ کودکیام، بر کاغذ جان گرفت. در روزهایی که معنای خانواده در ذهنم با درد گره خورده بود، من با خطوطی ساده، جهانی را ترسیم کردم که در آن دستها...
یکی معلم مهدکودک بشه و چند نفر هم دانش اموز و باید یه سناریو طنز رو پیش ببرن
یکی بیاد مثلا کتاب دزیره رو معرفی کنه بعد دزیره آخرش ه داره پس یکی دیگه یه کتاب با ه معرفی کنه/خونده باشن
بیان یع دختریو توصیف کنن اونم تو حالت غیبت
اولی بگه اون همش با موهای لختش پز میده
دومی بگه بلیز جذب میپوشه تا...
پارت اول
ماه مه آلود
فصل اول
از دید مها===
سردرد شدیدی که داشتم، دیگر مرا به مرز جنون میکشاند. امروز به دلیل امتحانات، فقط دو ساعت توانستم به خواب فرو بروم.
حتی نتوانستم صبحانه میل کنم و سه ساعت سر جلسه امتحان فسفر سوزاندم. دیگر نمیتوانم... شکر خدا را به جا میآورم زیرا این...
مقدمه :
دنیا آن چیزی نیست که ما انسانها مشاهده میکنیم.
ما تنها چیزهایی را میبینیم که به آنها باور داریم.
دختری آرام که کنارت جا خوش کرده، میتواند احساسات دیگری در چهرهاش داشته باشد.
پسری که دست کمک به سویت دراز کرده، اگر روی واقعیاش را ببینی شاید به کابوس شبانهات بدل شود.
و عشق… عشق...
عنوان: ماه مه آلود
این اثر بازنویسی رمان ماه مه آلود میباشد
ژانر:عاشقانه - علمی تخیلی
نویسنده : فاطیما تانیا
خلاصه :
مها تصور میکرد سفر به خانهی دوست صمیمیاش در دل جنگلی انبوه، تنها راهی برای فرار از هیاهوی دانشگاه و یافتن اندکی آرامش است. اما او بیخبر بود که در عمق سایهسارهای آن جنگل...
چه عاشق بودم``چه خندان بودم
چه غریب با عشق``چقدر خام و صادق بودم
چه راحت دل دادم``ولی وفادار بودم
با اینکه دانستم آن رویش``چه بیخیال بودم
تقصیر او نیست``که من فکر غزل بودم
اولین شعرم
``دَر میانِ این فرشِ عظیم🎼
``کودکی گِریان است🎼
``مابِینِ این خُطوطِ ظریف🎼
``مرواریدی رَقصان است🎼
``دَرونِ آغوشِ...
شاید سرنوشت مرا اینگونه خواست.
گویی لب هایم با نخی نامرئی دوخته شدهاند و هر چه میخواهم فریاد بزنم، تنها سکوتی سرد و بیروح از گلویم خارج میشود.
هوا چنان سرد است که پوست را میسوزاند؛ نوعی سوزش یخزده که گویی باید عادت کنم.
دیگر نمیتوانم گوش هایم را با آوای خنده هایمان گرم کنم، فقط این سکوت...