پارت چهار
لبخند مسخرهای زد و زبانش را بیرون آورد. من هم لبخند میزنم که بازهم سرخ میشود، سرش را پایین میاندازد و دستش را روی سینهاش قرار میدهد.
از سر جایم بلند میشوم و روی تخت مینشینم. حس میکنم به این تناسخ عادت دارم، ولی چرا؟ نه تو نباید انقدر زود خانوادهات را فراموش بکنی.
به...
پارت سوم
آن مه سیاه دور گردنم حلقه میشود. چشمهایم را میبندم. قادر به حرکت کردن و حرف زدن نیستم. زیر پایم خالی میشود، مرا به سمت خود میکشد. دستهایم را دور مه حلقه میکنم. میچرخد و مرا نگه میدارد. پاهایم در جستجوی زمین تکان میخورند. من معلق هستم. چشمهایم را باز میکنم. دو چشم قرمز...