آخرین محتوا توسط فاطیما تانیا

  1. فاطیما تانیا

    چالش تمرین نویسندگی[18]

    داشتم می افتادم که دنیا برای لحظه ای ایستاد. با ناباوری به بالا نگاه کردم ، به کسی که مرا در آغوش گرفت.مو های کوتاهش با وزش باد تکان میخوردند و چشم هایش… آه از چشم هایش که مرا درون خود غرق کرد.چشم هایش مثل اقیانوسی خروشان ، سرد و در عین حال گرم بود.
  2. فاطیما تانیا

    اطلاعیه اطلاعیه اعلام و درخواست مشاور -1405

    درخواستت مشاور برای علائم نگارشی و مقدمه و خلاصه و ایده پردازی
  3. فاطیما تانیا

    چالش °•°• نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد | چالش شعر •°•°

    به ان کودک لجباز که روزی من بودم میدانم برای گفتن این حرف ها دیر است و هرگز این را نمیخوانی اما شاید سرنوشت برای او جور دیگری رقم بخورد که میدانم میخورد پس این چند سال در فکر خوشی اش نباش او بی تو خوش است و اکنون بدان... دلم یاد تورا کرده است ذهنم تورا تصور کرده است چگونه به اینجا رسیده ای...
  4. فاطیما تانیا

    چالش 🕊یاد یاران سفرکرده جایزه سکه🕊

    دوم و سوم( راستش روز دوم شمارو پیدا نکردم بخوام بگم روز دومم)
  5. فاطیما تانیا

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام درخواست تایید رمان دارم تا بتونم دنیای دیگری درون ذهنم را برایتان بازگو کنم
  6. فاطیما تانیا

    چالش [تمرین نویسندگی]🔟

    بتواند به سیاهی بکشد اخر چه شد که اینگونه شد زانو هایم را بقل میگیرم و میگریستم زیرا اغوشی امن تر از اون برایم نمانده است
  7. فاطیما تانیا

    چالش [تمرین نویسندگی]8️⃣

    وقتی موهای پریشانم را جمع کردم و اشک چشمانم را پاک کردم تا ماه را واضح ببینم اهی کشیدم که همه جور معنی داشت هرچه میخواهید فکر کنید زیرا من همه تلاشم را برای اثبات حقایق کردم وقتی نفهمیدید دگر چه امیدی دارم که بخوام یم مسعله کوچک را بهتان اثبات کنم فقط کاش بفهمید من همه تلاشم را کردم
  8. فاطیما تانیا

    چالش تمرین نویسندگی[15]

    فهمیدم چه چیز هایی درون خود نهفته است زمانی که لبخند بر لب نداشت همچو بقیه کوکان حرفی از خوشبختیش نداشت زمانی که لبخندش وقتی به اتاقش رسید... در اغوش تخت و در نرمی بالش... تبدیل شد به گوهر های اشک که بی صدا میریختن
  9. فاطیما تانیا

    چالش چالش نویسندگی[13]

    تنها جایی که خانه ام میدانم
  10. فاطیما تانیا

    چالش تمرین نویسندگی[12]

    غرق در فکرشم چون اخر دگر او را نمیبینم پس بزار تصورش کنم بارها و بارها چهره خندانش را درکنارم تجسم کنم
  11. فاطیما تانیا

    چالش تمرین نویسندگی[17]

    ان شب که هوا بوی دلتنگی میداد... ان نیمکت خالی هوس نشستن میداد ....من بودم غرق در افکارم ....غرق در روزهای خوشی که تمام شدند... همچو دیوانه ها... میخندیدم ولی در کنارش از ته دل گریه میکردم... بعضی با تعجب بعضی با تاسف و حتی بعضی بی توجه... میگذشتند مثل شب اخرمون.....
عقب
بالا پایین