داشتم می افتادم که دنیا برای لحظه ای ایستاد. با ناباوری به بالا نگاه کردم ، به کسی که مرا در آغوش گرفت.مو های کوتاهش با وزش باد تکان میخوردند و چشم هایش…
آه از چشم هایش که مرا درون خود غرق کرد.چشم هایش مثل اقیانوسی خروشان ، سرد و در عین حال گرم بود.
به ان کودک لجباز که روزی من بودم
میدانم برای گفتن این حرف ها دیر است و هرگز این را نمیخوانی اما شاید سرنوشت برای او جور دیگری رقم بخورد که میدانم میخورد پس این چند سال در فکر خوشی اش نباش او بی تو خوش است و اکنون بدان...
دلم یاد تورا کرده است ذهنم تورا تصور کرده است
چگونه به اینجا رسیده ای...
وقتی موهای پریشانم را جمع کردم و اشک چشمانم را پاک کردم تا ماه را واضح ببینم اهی کشیدم که همه جور معنی داشت هرچه میخواهید فکر کنید زیرا من همه تلاشم را برای اثبات حقایق کردم وقتی نفهمیدید دگر چه امیدی دارم که بخوام یم مسعله کوچک را بهتان اثبات کنم
فقط کاش بفهمید من همه تلاشم را کردم
فهمیدم چه چیز هایی درون خود نهفته است
زمانی که لبخند بر لب نداشت
همچو بقیه کوکان حرفی از خوشبختیش نداشت
زمانی که لبخندش وقتی به اتاقش رسید...
در اغوش تخت و در نرمی بالش...
تبدیل شد به گوهر های اشک که بی صدا میریختن
ان شب که هوا بوی دلتنگی میداد... ان نیمکت خالی هوس نشستن میداد ....من بودم غرق در افکارم ....غرق در روزهای خوشی که تمام شدند... همچو دیوانه ها... میخندیدم ولی در کنارش از ته دل گریه میکردم... بعضی با تعجب بعضی با تاسف و حتی بعضی بی توجه... میگذشتند مثل شب اخرمون.....