پدر من نمیخوام ازدواج کنم
پارت ششم
دست میکائیل روی میز فرود آمده بود و قیافهای خونسرد داشت و این جولیان را سردرگم میکرد.
میکائیل دستش را روی سرش میگذارد:
«فکر کردی این رو باور میکنم؟»
میدانستم باورم نمیکند، به هرحال من عاشقش بودم. من خاطره های جولیان را از دو سال پیش در ذهنم دارم.
من...
توجه! توجه!
همه عکس ها از مانهوا ی اصلی برداشته شده و هیچکدام از شخصیت ها را شخصی انتخاب نکردم.
هرچه داستان پیش میرود عکس های مربوط به اون قسمت ها هم بیشتر میشود و عکس از شخصیت های تکراری هم گذاشته میشه.(مثلاً ۱۰ تا عکس از جولیان)
«حسرت خانه خیالی»
پارت نوزدهم
«رُزان و کیوان بشینید سر جاتون.»
«رُزِت چیکار بچههامون داری؟»
«کیان...! تو همیشه اینارو لوس می
کنی.»
بچه ها فورا به بغل پدرشون میروند و من هم میروم کنارشون:
«مامانی بیا برای تو هم جا هست»
من بدون معطلی در آغوش گرمشان فرو میروم.
فکر نکنم دیگر به آن نقاشی ها...
«حسرت خانه خیالی»
پارت نوزدهم
بخش آخر: خانواده خیالی، به واقعیت تبدیل میشود
دستی روی شکمم میکشم و میگویم:
«رُزان مثل رُز و آن دو تا حروف اسم من و تو.»
«کیوان هم اسم پسرمون، البته فقط به رُزان و کیان میاد...»
در بغلش فرو میروم، کیان هم بوسه ای روی پیشونیام میزند.
من هم دستم را روی شکمم...
«حسرت خانه خیالی»
پارت هجدهم
جلو میآید و دستش را دراز میکند:
«میتوانم افتخار همراهی چنین بانویی را داشته باشم؟»
همچی درست مثل قبل است پس این دفعه نوبت من است.
چرخی میزنم و روی نُک پاهایم میایستم:
«چگونه نمیتوانم چنین افتخاری را نسیب چنین جنتلمنی نکنم؟»
درست مثل قدیم...
در نگاهش تعجب موج...
«حسرت خانه خیالی»
پارت هفدهم»
بخش سوم: آشکار شدن حقیقت
نمیدانم چرا قلبم بسیار تند میتپد، آخرین باری که چنین احساسی داشتم برای چهار سال پیش هست.
این مرد... موهای بلند مشکی تا کمرش که آن را دم اسبی بسته است، چشمانی مشکی و پوستی سفید... .
نفس کشیدن را از یاد میبرم و دست هایما را روی گونه هم...