#10
خودش رو رسوند کنار ما:
- پندار چیکار میکنی؟
ولی پندار جوابی نداد. یه جوری به عماد نگاه میکرد که اگر من رو بیهوش نمیکرد، سوزن رو به خودش میزد!
سرنگ توی پوستم فرو رفت. قطره قطره خالی شدناش توی رگم رو حس کردم! بخاطر ترسم از سوزن، بیحال بودم؛ اما کم کم کرختی و بیحسی هم...
#9
هولزده برگشتم عقب. طلبکار دومی، اونی که مرغش یه پا داشت! دیگه نمیتونستم ادای آدمای شجاع رو دربیارم. ته دلم آشوب به پا شد. نگرانی که داشتم از بابت خودم نبود، نهایتاً آخرش این بود که خودم رو خلاص میکردم! حسم میگفت خدایی که اون بالاست میدونه من از ترس بیآبرویی به همچین چیزی رو...
#8
بین ماشین ها و نزدیک درختهای باغ رفتم. تصمیم داشتم توی تاریکی خودم رو گم و گور کنم، اما آبپاش های کنار درختا خیسم کرده بودن. روی بازو ها و پاهام که پوششی نداشتن قطرههای آب رو حس میکردم. نسیمی که قبلا راهنمای من برای گریختن بود حالا سرماش پوستم رو میسوزوند.
سرگردون مابین...
#7
احساس کردم سایه کسی جلوی پاهام افتاد. سرم رو بالا گرفتم. از بوی تند چیزایی که خورده بود ، تشخیص دادم اونی که داره حرف میزنه، همون سروشه. توی اون مهمونی کذایی، از بین اونایی که من رو دوره کرده بودن، از بطری دهنیاش توی جام دخترا نوشیدنی میریخت؛ حرفای رکیک میزد. یادمه یکی بلند شد و...
#6
وقتی که توی قسمت روشن روبهروی ساختمون پا گذاشت. چشمش روی من نشست. نه به سروش نگاه میکرد و نه به شریکش!
تقلا میکردم یجوری فرار کنم. هیچ ایدهای توی سرم نبود. به طرز فجیهی جز تسلیم شدن راهی نمیدیدم؛
چون حالا یک نفر من رو وارد ماجرای خودشون کرده بود و سعی داشت توجه بقیهارو هم...
#5
هیچ حرف دیگهای نزد، نفهمیدم دقیقا کجای اون ظلمات قرار داره، تا اینکه اول گردن و شونههاش و بعد کل بدنش در معرض دید قرار گرفت.
انگار سروش مرد رو شناخت چون یقه من رو ول کرد و همونطور که پاهاش بدن من رو ثابت نگهداشته بودن، کمرشو راست کرد.
حالا که سایه بدن سروش نبود نور ساختمون...
#4
یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛
تازه متوجه شدم بین انگشتهام لیز شده و خون میاد! عزمم رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجهای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده...
#3
به محض اینکه خیز گرفتم تا فرار کنم، گرمای دست نگهبانی که در ماشین رو باز نگه داشته بود؛ نزدیک کمرم حس کردم. اما موفق نشد من رو بگیره! پاهام رو تا اخرین حد باز کردم و با تمام قوا دويدم.
سر سروش هنوز پایین بود و به ماشین روبهرویی تکیه داده بود. بالا اومدن سرش و متمایل شدن بدنش به...
2#
اجازه نمیدادم مهمترین و ارزشمندترین دارایی که داشتم و ازم بگیرن. زانو هامو سفت کردم و سعی کردم بلند بشم چون دستام و ول کرده بود تونستم بایستم.
اما هنوز قدمی برنداشتم که دوتاشون بازو هام و گرفتن و تا خواستم دوباره حرکتی بکنم، حس کردم از بدنم جدا شدم.
اینقدر محکم من و به...
تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
***
#1
انگشتهای زبرش و توی گردنم حس میکردم، چون یقه لباسم و از پشت توی مشتش فشرده بود به گردنم گیر کرده بود و نمیگذاشت راحت نفس بکشم.
بخاطر سردی هوا رد اشک روی صورتم میسوخت؛ صدای آهنگ توی فضای بیانتهای...
مقدمه:
چشمهام با سرعت باز میشن و انگار دوباره جون به قلبم داده میشه. فشار لباس روی پوستم، باعث میشه بهش چشم بدوزم؛ لباس عروس تنمه!
کمکم روشنایی توی اتاق بیشتر میشه و من صدای ناله و عزاداری میشنوم. همونطور که نشستم، سعی میکنم عقب برم اما دیوار پشت سرم اجازه نمیده.
فضای...
بسمرب
نام رمان: سوگسار
نام نویسنده: H.DNR
ناظر: @serena
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
تا به حال با مادری که فرزند نانتیش رو به دنیا آورده، مواجه شدین؟ مادری که منتظر به آغوش کشیدن فرزندی باشه که از خون خودش نیست؛ هرچند در وجود خودش رشد کرده و کامل شده.
اگر جدال بین مادر خونی و مادر ناتنی...