آخرین محتوا توسط H. DNR

  1. H. DNR

    نظارت همراه «رمان سوگ‌سار| ناظر:serena»

    قربونت، بله dance-girl2-smiley_dut5
  2. H. DNR

    نظارت همراه «رمان سوگ‌سار| ناظر:serena»

    آره عزیزم متوجهم‌ خیلی ممنون که بهم گفتی راستش تصمیم خودمم همین بود اولا‌ اما یکم نوشتم دیدم به عنوان اولین اثر برام معیار نوشتن یکم سخته و ممکنه پرش لحن داشته باشم. اینه که تصمیم گرفتم دوتاشو عامیانه و محاوره‌ای بنویسم
  3. H. DNR

    نظارت همراه «رمان سوگ‌سار| ناظر:serena»

    هردو محاوره باشن
  4. H. DNR

    نظارت همراه «رمان سوگ‌سار| ناظر:serena»

    درود‌ @serena عزیزم پارت۱۱ آپلود شد. همونطور که گفته بودم خلاصه هم تغییر کرد. نوشته در موضوع 'رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان' https://forum.cafewriters.xyz/threads/46416/post-497917
  5. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #11 نمی‌خواستم برای همیشه ارمنستان بمونم. از همون لحظه‌ی اول، که مطرح کرد دنبال مستخدم هتل می‌گرده، با خودم گفتم اگر یک درصد قراره برم اونجا کار کنم، موقته! چون من اونقدر هم محتاج و لنگ پول نبودم. کار متناسب با رشته دانشگاهم کفاف خرج من و پدربزرگم رو می‌داد. فقط برای عملش بود که نمی‌تونستم اون...
  6. H. DNR

    نظارت همراه «رمان سوگ‌سار| ناظر:serena»

    سلام بانو من تا الان 10 پارت رو اپلود کردم از این به بعد هرپارت رو اپلود کردم سریع اطلاع میدم -2-35-
  7. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #10 خودش رو رسوند کنار ما: - پندار چیکار میکنی؟ ولی پندار جوابی نداد. یه جوری به عماد نگاه می‌کرد که اگر من رو بی‌هوش نمی‌کرد، سوزن رو به خودش می‌زد! سرنگ توی پوستم فرو رفت. قطره قطره خالی شدن‌اش توی رگم رو حس کردم! بخاطر ترسم از سوزن، بی‌حال بودم؛ اما کم کم کرختی و بی‌حسی هم...
  8. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #9 هول‌زده برگشتم عقب. طلبکار دومی، اونی که مرغش یه پا داشت! دیگه نمی‌تونستم ادای آدمای شجاع رو دربیارم. ته دلم آشوب به پا شد. نگرانی که داشتم از بابت خودم نبود، نهایتاً آخرش این بود که خودم رو خلاص می‌کردم! حسم می‌گفت خدایی که اون بالاست می‌دونه من از ترس بی‌آبرویی به همچین چیزی رو...
  9. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #8 بین ماشین ها و نزدیک درخت‌های باغ رفتم. تصمیم داشتم توی تاریکی خودم رو گم و گور کنم، اما آب‌پاش های کنار درختا خیسم کرده بودن. روی بازو ها و پاهام که پوششی نداشتن قطره‌های آب رو حس می‌کردم. نسیمی که قبلا راهنمای من برای گریختن بود حالا سرماش‌ پوستم رو می‌سوزوند. سرگردون مابین...
  10. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #7 احساس کردم سایه کسی جلوی‌ پاهام افتاد. سرم رو بالا گرفتم. از بوی تند چیزایی که خورده بود ، تشخیص دادم اونی که داره حرف میزنه، همون سروشه. توی اون مهمونی کذایی، از بین اونایی که من رو دوره کرده بودن، از بطری دهنی‌اش توی جام دخترا نوشیدنی می‌ریخت؛ حرفای رکیک می‌زد. یادمه یکی بلند شد و...
  11. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #6 وقتی که توی قسمت روشن روبه‌روی ساختمون پا گذاشت. چشمش روی من نشست. نه به سروش نگاه می‌کرد و نه به شریکش! تقلا می‌کردم یجوری فرار کنم. هیچ ایده‌ای توی سرم نبود. به طرز فجیهی جز تسلیم شدن راهی نمی‌دیدم؛ چون حالا یک نفر من رو وارد ماجرای خودشون کرده بود و سعی داشت توجه بقیه‌ارو هم...
  12. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #5 هیچ حرف دیگه‌ای نزد، نفهمیدم دقیقا کجای اون ظلمات قرار داره، تا اینکه اول گردن و شونه‌هاش و بعد کل بدنش در معرض دید قرار گرفت. انگار سروش مرد رو شناخت چون یقه من رو ول کرد و همونطور که پاهاش بدن من رو ثابت نگه‌داشته بودن، کمرشو‌ راست کرد. حالا که سایه بدن سروش نبود نور ساختمون...
  13. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #4 یه جاده بلند دیگه که حتی آخرش مشخص نبود جلوم سبز شد! یکه خورده سرعت قدم هام پایین اومد. فرصت کردم به عقب نگاه کنم. دیدم سروش جلوتر از بقیه است؛ تازه متوجه شدم بین انگشت‌هام لیز شده و خون میاد! عزمم‌ رو جزم کردم ادامه بدم که این بار پنجه‌ای گردنم رو با وجود موهای آشفته و گره خورده‌‌...
  14. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    #3 به محض اینکه خیز گرفتم تا فرار کنم، گرما‌ی دست نگهبانی که در ماشین رو باز نگه داشته بود؛ نزدیک کمرم حس کردم. اما موفق نشد من رو بگیره! پاهام رو تا اخرین حد باز کردم و با تمام قوا دويدم. سر سروش هنوز پایین بود و به ماشین روبه‌رویی‌ تکیه داده بود. بالا اومدن سرش و متمایل شدن بدنش به...
  15. H. DNR

    در حال تایپ رمان سوگ‌سار | H.DNR کاربر کافه نویسندگان

    2# اجازه‌ نمی‌دادم مهم‌ترین و ارزشمند‌ترین دارایی‌ که داشتم‌ و ازم بگیرن. زانو هامو سفت کردم و سعی کردم بلند بشم چون دستام و ول کرده بود تونستم بایستم. اما هنوز قدمی برنداشتم که دوتاشون بازو هام و گرفتن و تا خواستم دوباره حرکتی بکنم، حس کردم از بدنم جدا شدم. اینقدر محکم من و به...
عقب
بالا پایین