آخرین محتوا توسط شیوانقش

  1. شیوانقش

    چالش مونولوگ برتر هفته (3)

    عنوان اثر: سوگِ بی‌نسبت مرگ، بعضی آدم‌ها را نمی‌برد؛ آخرین «شاید» را می‌برد. و آن‌وقت می‌فهمی بعضی سوگ‌ها عزای پیوندی‌اند که هرگز به دنیا نیامد.
  2. شیوانقش

    در حال تایپ دلنوشته سوگِ بی نسبت | اثر شیوانقش

    سوگوارِ عزیزت که می‌شوی، تازه می‌فهمی بعضی سوگ‌ها سال‌ها پیش آغاز شده‌اند؛ در خانه‌ای که صدا بود، اما حضور نبود. اندوهِ بعضی آدم‌ها برای کسی نیست که رفته است؛ برای نسبتی‌ست که هرگز قد نکشید، برای رابطه‌ای که سایه داشت، اما پناه نداشت. کسی می‌تواند تمامِ عمر کنارِ نامِ یک نفر زندگی کند، بی‌آنکه...
  3. شیوانقش

    در حال تایپ دلنوشته سوگِ بی نسبت | اثر شیوانقش

    نام اثر:سوگِ بی نسبت ژانر:روان شناختی نویسنده:شیوانقش خلاصه: روایتی از سوگی بی‌نام؛ اندوهی که به کسی نسبت ندارد، اما همه‌چیز را رنگِ فقدان می‌زند.....
  4. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت دهم فقط یک‌بار به زیرزمین رفته بودم، همان هفته‌ی اول کارم؛ برای آوردن یک بوم اضافه. آن‌موقع هم آن درِ کهنه را دیده بودم، اما فقط به چشمِ یک درِ بسته‌ی دیگر نگاهش کرده بودم. اما حالا، بعد از آن صبح و حرف‌های نیمه‌تمامِ موسی، آن در مثل یک دهانِ باز بود که می‌خواست مرا ببلعد. بارانِ شدیدی...
  5. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت نهم باران، برخلافِ روزهای قبل، نه فقط می‌بارید که گویی خانه را در محاصره گرفته بود. صدای برخوردِ قطرات با شیشه‌ی پنجره، ریتمی یکنواخت و کرکننده داشت. پشتِ میزِ کوچکِ چوبی‌ام نشسته بودم، با فنجانی قهوه که سرمایِ اتاق را به جان خریده بود. در ذهنم، مرگِ پدرِ لیان مثلِ یک داستانِ تمام‌شده...
  6. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت هشتم حرف‌های موسی مثلِ نویزی ممتد در گوشم می‌پیچید. تمامِ شب، میانِ خواب و بیداری، به این فکر کردم چطور یک صندلی می‌تواند مرزِ بینِ عقل و جنون باشد؛ چطور چیزی به آن سادگی، می‌تواند آدم را از «دیدن» به «افتادن» هل بدهد. هر بار چشم‌هایم را می‌بستم، جای خالیِ صندلی را می‌دیدم؛ حفره‌ای که از...
  7. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت هفتم شب، در خانه‌ای که هیچ‌کس منتظرِ آمدنم نبود، در تنهاییِ مطلقم غرق شدم. تمامِ دغدغه‌هایِ سال‌های اخیرم که شب‌ها هنگامِ هجومِ افکار، بر بالینم سنگینی می‌کردند، در برابرِ تصویرِ آن صندلی رنگ باختند. تمامِ شب را به آن صندلی و واکنشِ عجیبِ لیان فکر کردم؛ چرا آن شیءِ ساده توانست چنانِ...
  8. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت ششم صبحِ روز بعد، نور کم‌جان خورشید از پشت شیشه‌های غبارگرفته به اتاق می‌خزید و روی بوم‌های تکیه‌داده به دیوار، لکه‌هایی کم‌رنگ می‌انداخت. طناب‌ها در آن نورِ سرد، ساکت و کشیده آویزان بودند؛ مثل جمله‌هایی که نیمه‌کاره رها شده باشند. لپ‌تاپِ زن روی میز روشن بود؛ صفحه‌ای سفید با ردیفی از...
  9. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت پنجم برای چند ثانیه هیچ نگفتم. نه از سرِ نافرمانی، نه از سرِ ترس؛ بلکه چون فهمیدم بعضی جمله‌ها پاسخ نمی‌خواهند. فقط باید در سکوت پذیرفته شوند. سرم را اندکی تکان دادم. همین حرکت کوچک، انگار برایش کافی بود. نگاهش از صورتم جدا شد و دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپ برگشت، گویی قراردادی نامرئی میان ما...
  10. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت چهارم در میانِ راهرو، میانِ بیم و امید، گام برمی‌داشتم. اضطرابی غریب، نه در ذهنم که در تنم ریشه دوانده بود؛ گویی هرچه به درِ اتاق نزدیک‌تر می‌شدم، فواصل هندسیِ فضا کش می‌آمدند و آن در، از منِ مسخ‌شده، فرسنگ‌ها دورتر می‌شد. انگار میانِ دو جهان معلق مانده بودم. پاهایم گویی از سرب بودند؛...
  11. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت سوم امروز بی‌حوصله بودم؛ آن‌قدر که حتی حرکت دادن بوم‌ها هم مثل کاری بی‌معنا روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. یکی‌شان را جابه‌جا کردم… بعد ناگهان لغزید و از دستم افتاد. صدایش—نه فقط صدای افتادن، بلکه چیزی شبیه «هشدار»—ترس را در رگ‌هایم دواند. حواسم سر جایش آمد. نفس، دوباره به بدنم برگشت...
  12. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت دوم چند لحظه سکوت کرد، انگار منتظر پاسخ باشد. بعد ادامه داد: «چرا هر بار که به تو احتیاج دارم خودت را گم می‌کنی؟» قلبم تندتر زد. با چه کسی حرف می‌زد؟ گوشم را کمی به در نزدیک‌تر کردم. او آهسته خندید؛ خنده‌ای کوتاه و خسته. «عزیزکم… میان این‌همه رنگ و بوم چطور پیدایت کنم؟» صدای برخورد...
  13. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    پارت اول درِ اتاق کارش همیشه نیمه‌باز بود، اما هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد وارد شود. همه می‌دانستند وقتی پشت آن در می‌ایستد و بوم سفید را روبه‌رویش می‌گذارد، جهان دیگری شروع می‌شود؛ جهانی که کسی جز خودش راهی به آن ندارد. من تازه چند هفته بود در گالری کار می‌کردم. کارم مرتب کردن بوم‌ها، جابه‌جا کردن...
  14. شیوانقش

    در حال تایپ دوستی که نفس نمی کشید|شیوا نقش

    عنوان: دوستی که نفس نمی‌کشید ژانر: روان‌شناختی، معمایی، اجتماعی نام نویسنده: شیوانقش دیباچه: گاهی انسان، در اوج شلوغی جهان، دل به چیزی می‌بندد که نه جان دارد و نه صدا؛ اما همان بی‌جانِ خاموش، از تمام آدم‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند، وفادارتر در کنارش می‌ماند.
  15. شیوانقش

    نویسندگان دلنوشته(لحظهٔ سقوط معنا )

    شیوانقش خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش از چت تا تصویرسازی، با مدل‌های مختلف هوش مصنوعی لحظهٔ سقوط معنا پرسید: «چه زمانی تنهایی را حس کردی؟» پاسخ از پیش آماده نبود؛ اما انگار سال‌ها زیر پوستِ من دنبال لحظه‌ای می‌گشت که بیرون بریزد. پس بی‌درنگ گفتم: وقتی فهمیدم هست‌ها و نیست‌ها...
عقب
بالا پایین