آخرین محتوا توسط asal~

  1. asal~

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    درخواست تایید رمان مرثیه‌ای برای انار
  2. asal~

    فراخوان فراخوان جذب ناظر ارشد | 1405

    اعلام آمادگی
  3. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    طوبی روی سنگ‌فرش‌های خاکی کوچه قدم برمی‌داشت. هر بار که پا روی زمین می‌گذاشت، لبهٔ چادرش روی خاک کشیده می‌شد و رد باریکی پشت سرش جا می‌گذاشت. هق‌هق‌هایش گاهی در گلویش گیر می‌کردند و گاهی بی‌اختیار میان کوچه می‌شکستند. شانه‌هایش زیر فشار گریه آرام می‌لرزیدند و نفس‌های بریده‌اش با بوی نمِ دیوارهای...
  4. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    طوبی بی‌هوا چادرش را روی شانه جمع کرد و از درِ حجره بیرون زد. هق‌هقش هنوز راهی برای بیرون آمدن پیدا نکرده بود و میان گلویش می‌شکست. چند قدم که برداشت، صدا از سینه‌اش بیرون ریخت و در هیاهوی بازار پیچید. رهگذرها بی‌اختیار سر برگرداندند. زنی که مشغول چانه زدن بر سر قیمت پارچه بود، جمله‌اش را...
  5. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    صدای فریاد فروشنده‌ها از دهانهٔ بازار تا عمق حجره می‌رسید. ـ خرما، خرمای شیرین! ـ ادویه تازه، دارچین بوشهر! صداها روی هم می‌افتادند و از میان در نیمه‌باز داخل می‌ریختند. هوا سنگین بود؛ بوی آهار پارچه با رطوبت تن آدم‌ها و گرمای روز درهم آمیخته بود. چراغ‌های روغنی از تیرهای چوبی آویزان بودند و نور...
  6. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    پشت سر جواد و مصطفی، پا به کوچه‌ای گذاشت که از هر سو صداهای بازار در آن رفت‌وآمد می‌کردند. مردمی با سبدهای میوه، بقچه‌های پارچه و کیسه‌های خرید از کنار بساط‌ها عبور می‌کردند و نگاهشان گاه روی گروه کوچک آن‌ها می‌لغزید؛ یکی لبخند کوتاهی می‌زد، دیگری اخمی گذرا میان ابروهایش می‌نشاند، اما هیچ‌کس...
  7. asal~

    نظارت همراه رمان انزوای واژه‌ها| ناظر: pariya

    درود مقدمه+ ۷ پارت گذاشته شد
  8. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    هوا در حیاط، غلیظ و سنگین، روی شانه‌ها نشسته‌بود؛ نفس‌ها کوتاه و داغ از میان لب‌ها بیرون می‌آمد و جایی برای گم‌شدن پیدا نمی‌کرد. دیوارهای کهنه و کاهگلی، با رنگی پُر از سال‌های گذشته، صدا را مثل چاه فرو می‌بلعیدند. جواد، از کنار حوض گذشت، سایه‌ی بلندش بر آب نیمه‌کدر افتاد و با موجی ریز شکست...
  9. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    - پسرم… کاری نکن از دستت برنیام. بیا برو جان مادر، این پیراهن چهارخونه‌ات رو در بیار، بیا ناهار بخوریم. جواد سر را اندکی جلو آورد، صدای پرطنینش با خشونتی که در عمقش غلت می‌خورد، اتاق را پر کرد: - دیگه حرفشم نزن پسرجان. مصطفی نفسش تندتر بیرون زد، شیارهای گونه‌اش از فشار دندان‌ها عمیق‌تر شده‌بود...
  10. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    بوی تند پارچه تازه‌بریده در اتاق خیاطی مانده‌بود و نخ‌های رنگارنگ، روی زمین مثل رگه‌های باریک مارپیچ، به هم گره خورده بودند. جواد، با آستین‌های بالا زده و رگ‌هایی که روی ساعدش برجسته شده‌بود، هنوز از آخرین جمله‌اش داغ می‌زد. مصطفی، بی‌آنکه نگاهش را بالا بیاورد، بند قیچی را روی میز چرخاند و صدای...
  11. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    آرام به پدرش گفت: - اما بابا... ! پدرش بی‌حوصله، مادرش را از چهارچوب در اتاق خیاطی کنار زد و در جواب مصطفی داد زد: - اما نداره پسرجان! همین‌که گفتم! صدای چرخ خیاطی با ضربه‌های کوتاه و یکنواخت سوزن، مثل تپش بی‌قرار قلب، اتاق را پر کرده‌بود. مصطفی کنار میز بلند خیاطی ایستاده، با کف دست رد نخ‌های...
  12. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    دستش را از جیب شلوارش درآورد و کمی موهای جلوی پیشانی‌اش را به عقب زد؛ موهایی که تیره و نیمه‌موج‌دار، لابه‌لای نور طلایی صبح برق می‌زدند. طوبی دست‌هایش را از زیر روسری گل‌بهی بیرون کشید و انگشتانش را به آرامی به هم مالید، گویی می‌خواست آن لحظه را جاودانه کند. رنگ گل‌های روسری‌اش، در برابر سفیدی...
  13. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    « تابستان سال ۱۳۵۵» صبح بود و نسیمی سبک، نازک و خنک، از میان برگ‌های سبز و درهم‌ تنیده‌ی باغ می‌گذشت و بوی خاک باران‌خورده را به لب پنجره می‌رساند. طوبی، با انگشتان ظریف و آرام، گره‌های روسری گل‌بهی‌اش را مرتب می‌کرد. چند تار موی مشکی‌رنگش به نرمی روی گونه‌هایش افتاده‌بود، انگار که نقاشی دقیقی...
  14. asal~

    در حال تایپ رمان انزوای واژه‌ها | اثر عسل

    مقدمه: دیوارها پچ‌پچ می‌کردند و نگاه‌ها در هراس خاموشی ساواک می‌گریختند. نجوای دلی جوان در میان سایه‌هایی لرزان قد می‌کشید، جایی که هر گام سرنوشتی ناشناخته را می‌نوشت. حکایت جان‌هایی در آستانه سوختن، در پرده‌ای خاموش باز می‌ماند؛ روایتی از جدایی و پیوند، که در وزش بادهای پنهان بار دیگر جوانه...
عقب
بالا پایین