طوبی روی سنگفرشهای خاکی کوچه قدم برمیداشت. هر بار که پا روی زمین میگذاشت، لبهٔ چادرش روی خاک کشیده میشد و رد باریکی پشت سرش جا میگذاشت. هقهقهایش گاهی در گلویش گیر میکردند و گاهی بیاختیار میان کوچه میشکستند. شانههایش زیر فشار گریه آرام میلرزیدند و نفسهای بریدهاش با بوی نمِ دیوارهای...