سه ساعتی از رفتن بابا به اتاق عمل میگذره.
منو مامان و رامین، بیقرار، مدام به هر پرستاری که رد میشه، میپرسیم: "حال بابامون چطوره؟"
همه با لبخندهای خسته میگن:
«عمل طولانیه... ولی خدا رو شکر داره خوب پیش میره.»
گوشیم هر یک ساعت یه بار زنگ میخوره، وقتی مریم زنگ میزنه، با هم حرف میزنیم، گریه...
با شتاب از سر جام بلند میشم، قلبم وحشتناک میکوبه. چند بار از هول پیدا کردن گوشی، نزدیکه زمین بخورم.
بالاخره گوشی تلفن رو پیدا میکنم، با دستای لرزون شماره مامان رو میگیرم.
صدای بغضآلودش توی گوشم میپیچه:《 رستا...
و بعد، بیاختیار میزنه زیر گریه.》
با بغضی که گلوم رو فشار میده،...
آخرین نگاه رو به آینه انداختم، عطر مخصوصم رو زدم و از خونه بیرون زدم. آهنگ "حامیم" توی ماشین پخش میشد و منم باهاش بلند بلند میخوندم.
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت کلاس رفتم. به بچهها سلام کردم و کنار مریم نشستم.
از همون اول صبح شروع کردیم به حرف زدن و گاهی هم خندیدن. با ورود استاد و...
تقریباً با همه یکییکی آشنا شدم. خانوادهی پدری مریم با پدرش و پسرعمهاش فرق داشتن. شاید دلیلش مهریجون بود؛ زنی کاملاً مهربون و خودمونی، که حضورش روی پدر و دخترش هم تأثیر گذاشته بود. شاید همین تفاوت باعث شده بود که دل پسرعمه هم برای دختر این خانواده بره...
در کل، دورههمی خوبی بود. من بهخاطر...
کارت ورود رو میزنم و وارد کارخانه میشم.
لباس فرمم رو با روپوش سفید آزمایشگاه عوض میکنم و مستقیم میرم سمت آزمایشگاه.
کمی به همکارم کمک میکنم و فرم مربوط به آزمایش امروز رو پر میکنم و بعد راهی اتاقم میشم...
چند دقیقه بعد، در زده میشه.
آقای رحیمی با یه لیوان چای خوشرنگ وارد میشه و با لبخند...
مقدمه:
باورت بشود یا نه، روزی میرسد که دلت برای هیچکس به اندازهی من تنگ نخواهد شد!
برای نگاه کردنم، خندیدنم و حتی اذیت کردنم...برای تمام لحظاتی که کنار هم داشتیم.
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوبارهی من خواهی بود.
میدانم، روزی که نباشم، هیچکس تکرار من نخواهد شد...
چون من میدانم...