با لحنی که بیچارگی ازش میبارید گفتم:
«نرفته مگه؟»
کتایون کلش رو بیشتر به داخل آورد و لب زد:
«دلت خوشهها! اینجا بس نشسته میگه باهات کار داره.»
گوشۀ لبم رو آهسته جویدم و کلافه زمزمه کردم:
«بهش بگو کار من نیست.»
اخمی کرد و طلبکار غرید:
«چیچیرو کار من نیست؟! حالا خوبه قسط و قرضهات مثل کوه پشتت...