در سن و سال ما چون دیگه کسی راضی نمیشه برای ازدواج، اسمش تغییر کرده به پرستار تمام وقت. حالا ببینید اگر یه پرستار تمام وقت باحوصله مهربون بود خلاصه که خدا خیرتون بده.
فکر و ذهن فروغ و من حسابی درگیر شد. بعد چند دقیقه سکوت، شروع کردیم به صحبت و مشورت. حرف های این خانم دکتر را از بقیه، منطقی تر و دلنشین تر به حساب آوردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که فروغ همین فردا صبح اول وقت، موافقت کامل هردومون را به خانم دکتر بگه و ازش بخواد که زودتر برای انتقال معصومه...
بالاخره با هزار رنج و زحمت از بیمارستان دکتر مصدق اراک برای معصومه پذیرش گرفتیم و به صورت اورژانسی به وضعیتش رسیدگی شد. به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد و یه عالمه دستگاه و وسایل و سروم و لوله به معصومه طفلکی من وصل شد.
فروغ هم واقعا بدحال و ناراحت و افسرده بود. بعد چند روز گفتند باید هرچه زودتر...
برای چند ثانیه به ذهنم نمی رسید باید چه کار کنم. دیدم جلال الدین به سمت مادرش می دود و فروغ هم به سمت ما. بالاخره جلال الدین به مادرش رسید و خود را در آغوش مادرش انداخت و فروغ با گریه و زاری گفت بگو ببینم چی شده جلال الدین؟...
جلال الدین گفت حال معصومه خوب نیست مادر جان. الان می روم دنبال حکیم...
به راستی که بعد از امیرعلی، فروغ دیگر هرگز فروغ سابق نشد و داغ فرزند، روح و روان و جسم و جانش را ذره ذره آب کرد. یک سال تمام، هر روز، سر مزار پسرمان می رفت و ساعت ها می ماند و باهاش حرف می زد و اشک می ریخت و بر می گشت. کاری نداشت که آفتاب است یا ابر و باران یا طوفان و برف و یخبندان. در هر حالت...
زمانی تنها راه ورود به تحصیلات عالیه، فقط از طریق کنکور بود. سالهاست که دیگه اینجوری نیست. افق دیدتون را از سطح ملی و کشوری، به سطح جهانی و بین المللی ارتقا بدین و به فرصت های بی شمار تحصیل در دانشگاه های دنیا هم نگاهی بیندازید. متناسب با هر شرایطی امکانات تحصیلی فراوانی هست.
هدف از تحصیلات...
طفلک فروغ چه زجر ها و درد ها که نکشید. نزدیک یک ماه در بیمارستان بستری شد و خدا رو شکر که خودش و فرزندانی که هنوز به دنیا نیامده بودند خطر بزرگی را از سر گذراندند و سالم ماندند و البته ضربه های شدیدی به سر و گردن فروغ زده بودند که ضربه مغزی نشده بود ولی شکستگی و کوفتگی زیادی داشت و زیر چشم ها و...
وقتی فهمیدم که این تاجرالملک واقعا دیوانه است به فروغ گفتم زندگی را جمع کنیم برویم خونه باغ موروثی آقا جان که دور از شهر است و امنیت و آسایش خیلی بیشتری دارد زندگی کنیم. بلافاصله قبول کرد و همه زندگی را جمع کردیم و غروب که شد با خدمتکار ها و وسایل و لوازم مورد نیاز برای مدتی رفتیم به خونه باغ...
خب ذهن من همیشه در حال داستان پردازی دائمی هست. توی خواب که دیگه خیلی خیلی زیاد و طولانی. حالا شاید نشه گفت الهام ولی یه حالت خاص کشف و شهودی دائمی همراه من هستش از کودکی تا حالا.