صدای موزیک آرامی داخل ماشین پخش میشد، اما هیچکداممان واقعاً به آن گوش نمیدادیم.
من کنار پنجره نشسته بودم و پیشانیام را به شیشه تکیه داده بودم. بیرون، شهر کمکم پشت سرمان جا میماند و جادهای خلوت جای خیابانهای شلوغ را میگرفت.
مائده پشت فرمان بود و ملیکا کنارش نشسته بود.
هر چند دقیقه...
🌙🖤 فکر میکنی جرئت داری وارد عمارت بشی؟
جایی که هیچ طلوعی در آن اتفاق نمیافتد…
جایی که هر اتاق، رازی را پنهان کرده و هر ساکن، چیزی برای مخفی کردن دارد.
📖 «عمارت بیطلوع»
یک داستان رازآلود، تاریک و پر از اتفاقهایی که شاید تا آخرین صفحه نتونی حدسشون بزنی…
اما یادت باشه:
وقتی وارد عمارت بشی،...