گیتی کمی از آغوش مادر فاصله گرفت، اما هنوز دستهایش دور کمر او بود. لبخند روی صورتش کمرنگ شد و با تردید گفت:
- مامان... من یه کم میترسم.
آرزو دست از نوازش موهایش کشید و نگاهش کرد.
- از چی؟
گیتی لبهایش را تر کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت:
- از ازدواج. از اینکه یه روز همهچی خوب باشه و بعد...
از طرفی دیگر گیتی با لبخند ناخودآگاه و عمیقی که بر چهره داشت توجه مادرش را جلب کرد. او که کنار کتری برقی ایستاده بود و مشغول ریختن همزمان چای دم کرده و آب جوش در فنجان بود، با دیدن دخترش و دسته گل بزرگی که در دست داشت خندهی ملیحی کرد و گفت:
- علیک سلام خانم خانما!
گیتی که متوجه شده بود به هنگام...
مقابل خانه توقف کردند، گیتی پلکهایش را بر هم گذاشت و نفس عمیقی کشید، از تصور واکنش مادرش بعد از شنیدن خبر خواستگاری به ناگاه خندهاش گرفت. امید لبخندی زد و پرسید:
- چیشد عزیزم؟ یاد چیزی افتادی؟
گیتی سرش را به نشانهی تایید تکان داد و گفت:
- مادرم... از واکنشهای احتمالیش خندهام گرفت
امید شانه...
به بام تهران که رسیدند، نهارشان را همراه با موسیقی آرام و سنتیای که از ضبط ماشین پخش میشد خوردند و پس از آن از ماشین بیرون آمدند تا کمی پیاده روی کنند. هر دو به موازات یکدیگر قدم برمیداشتند و امید مدام از خودش میپرسید که چه زمانی میتواند پیشنهادش را مطرح کند تا اینکه در جایی ایستادند که...
در تمام طول راه گیتی به دسته گل رز خیره مانده و هر از چند گاهی عطر آنها را ریه میکشید، امکان نداشت روزی امید به دیدار او بیاید و برایش گل نیاورد. او در ابتدای آشناییشان تنها یک بار گفته بود که به گلهای رز علاقه دارد و هر بار که امید رزهای به رنگهای مختلفی میگرفت با شوق و ذوق گلها را به...
از همان روز اول هم میدانست که قرار نیست از عشق این زن دست بکشد و تصمیم گرفت بعد از اتمام فیلم برداری او را به نوشیدن قهوهای مهمان کند و همین طور هم شد، گیتی در ابتدا بسیار سرد و رسمی بود اما در طول فیلم برداری کمی نرمتر شد و پس از مدتی آشنایی، تصمیم گرفتند وارد رابطه شوند. پیش از گیتی دختری...
آرمان قرارداد را مطالعه کرد، حقوق و دستمزد منصفانه و پروژه بی دردسر بود، با این حال چیزی در فضای موجود او را میآزرد، نفس عمیقی کشید تا فکر های عجیب و غریب را از خودش دور کند، او علاقهی زیادی به کار در حوزهی سینما داشت و مدتی بود از این فضا فاصله گرفته بود نمی توانست چنین پیشنهاد خوبی را رد...
امید برای لحظهای نگاهش کرد، سپس دستش را متقابلاً فشرد و با لبخند کوتاهی پاسخ داد:
- امید رضایی هستم. خوشبختم.
آرمان سر تکان داد و دستش را رها کرد.
شهریار با اشاره به صندلیهای مقابلشان گفت:
- خب حالا که هر دو نفر رسیدین، بشینیم که من این وسط پیر شدم از بس دنبال تدوینگر خوب گشتم!
امید لبخندی زد...
***
با پایان نوبت فیلم برداری، امید از صحنه فاصله گرفت با همکاران خود خداحافظی کرد و سوار ماشین خود شد. به نظرش آخرین ست فیلم برداری هم به خوبی پیش رفته بود و نیازی به تصویربرداری مجدد نبود. لبخندی زد و کش و قوسی به خود داد. او یک کارگردان و ایده پرداز حرفهای بود، معمولا با هر مینی سریال یا...
و مهرداد نمیتوانست به همسرش خرده بگیرد، آرمان برای دلارام یادآور تمام روز هایی بود که گیتی نمیخورد، نمیخوابید، حرف نمیزد و فقط اشک میریخت. نه از غم رفتن کسی که دوسش داشت، بلکه از غم از دست دادن آیندهای که یک طرفه و کورکورانه برای خودش ساخته بود و خیال میکرد آرمان همان قصر آرزوهای اوست...
وقتی امید او را به خانه رساند، گیتی لحظهای مکث کرد و با همان لبخند زیبایی که بر لب داشت گفت:
- ممنونم بابت امروز
امید گونهی او را نوازش کرد و با مهربانی پاسخ داد:
- انجام وظیفه ست بانو!
و تا زمانی که گیتی وارد خانه نشد، از نگاه کردن به او دست نکشید. در که بسته شد، نفس عمیقی کشید و به راه...
باید همه چیز را تعریف میکرد تا بتواند راهی برای ارتباط با دلارام و راضی کردن او به گرفتن شماره گیتی پیدا کند.
کمی بعد صدای خسته و دو رگه ی مهرداد پشت گوشی طنین انداز شد که آمیخته به کمی طنز هم بود:
- پسر جون، فردای عروسی هم دست از سر ما برنمیداری؟!
آرمان برای لحظه ای گوشی را از خود فاصله داد و...
آرمان آن شب نتوانست بخوابد نه به این خاطر که گیتی را دیده بود بلکه به این خاطر که هنوز هم حرفهایی بود که میتوانست سکوت بیست سالهی میانشان را بشکند
ساعت از سه شب گذشته بود برای چندمین بار از روی تخت بلند شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما همان طور که لیوان در دستش بود نگاهش روی پنجره ماند چراغ...
در نهایت ماشین را استارت زد و به راه افتاد، اما تمام مدتی که دستیارش را رساند و بعد راه خانه را در پیش گرفت تنها به یک چیز میاندیشید و آن هم این بود که فردا به یک بهانهای با مهرداد تماس بگیرد و سر گفت و گو را باز کند. به نظر میرسید دلارام از دیدن او متعجب شده و این فکر مهرداد بوده که او فیلم...
وقتی با قدمهای خسته خودش را به درون اتاقش رساند احساس کرد پاهایش دیگر توان حرکت کردن را ندارند. کف اتاق افتاد و دستش را روی قفسه سینهاش گذاشت. پیام جدیدی از امید برایش آمده بود، با چشمانی که پردهای از اشک آن را پوشانده بود کلمات را کنار هم گذاشت:
- عزیزم عروسی چطور بود؟ رسیدی خونه؟
دقایقی به...