سکوت سنگینی که میانشان حکم میکرد، سرانجام با صدایی آمیخته به اندوه و استیصال شکست: «تو...تو...حرف بدی نزدی، فقط...»
بغضی که در حصار گلویش اسیر شده بود، مجال نداد کلامش را به پایان برساند.
با حالی نژند دستی به صورتش کشید و بدون لحظهای درنگ از جا برخواست و به قصد فرار از این هوای سنگین به سمت...