آخرین محتوا توسط لیانا.م

  1. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    نگاهش بین برگه و فاطمه‌، که در یک قدمی‌اش ایستاده، در رفت و برگشت بود. چشمان قهوه‌ای رنگش از حیرت دو‌دو زد و نوری از امید در کورسوی دیدگانش هویدا شد. - درواقع من منشی اینجام و تصمیم گیرنده اصلی آقای شکیباست؛ شما فرم رو پر کنید تو قسمت توضیحات ‌ هم بنویسید که سابقه‌ دارید. دستی به پرِ مقنعه‌اش...
  2. لیانا.م

    نظارت همراه «رمان این کتاب نامی ندارد|ناظر: asemoon»

    سلام وقتتون بخیر ۲۰ پارت ابتدایی رمان به اشتراک گذاشته شده
  3. لیانا.م

    نویسندگان اعلام پارت گذاری | مهر ۱۴۰۵

    3پارت این کتاب نامی ندارد https://forum.cafewriters.xyz/threads/46679/post-502461
  4. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    آن دکمه‌های لامذهبی که روی پیراهن دوختند؛ برای بپوشاندن تن است، نه آن‌که چهار دکمه از بالا را باز بگذارد تا خالکوبی قر وقاتی که روی عضله‌‌ی سینه‌اش حک شده‌ است را به نمایش بگذارد‌. اصلا چه کاریست یک‌بار خودش را خلاص کند و پیراهن بر تن نکند؛ آن وقت می‌شود امتداد‌ خالکوبی‌اش را تا روی دست‌اش...
  5. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    نمی‌دانم از خوف بود یا از بهت که با دیدن آن شخص چشمانش گرد شد و رنگ از رخسارش پرید. مرد گندم‌گون با شرمندگی و با محترمانه‌ترین حالت ممکن زبان باز کرد: «معذرت می‌خوام...من چند بار در زدم منتها متوجه نشدید.» قلب دخترک روی دور تند افتاده بود و با صدای بلند به در و دیوار جناغ سینه‌اش می‌کوفت. اما...
  6. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    سکوت سنگینی که میانشان حکم می‌کرد، سرانجام با صدایی آمیخته به اندوه و استیصال شکست:‌ «تو...تو...حرف بدی نزدی، فقط...» بغضی که در حصار گلویش اسیر شده بود، مجال نداد کلامش را به پایان برساند. با حالی نژند دستی به صورتش کشید و بدون لحظه‌ای درنگ از جا برخواست و به قصد فرار از این هوای سنگین به سمت...
  7. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    آن روزِ کذایی، همان روزی که صبا با وقیحانه‌ترین شکل ممکن او را آزرده و وحشیانه‌ به سمتش حمله‌‌ور شده بود، یکباره مقابل دیدگانش جان گرفت؛ حجم عظیمی از خون در رخسارش جمع و دستان لرزانش بر روی لباسش محکم گره خورد. انگار فائزه با دستان نامرئی کمر به قتل خواهرش بسته و دانسته و ندانسته به هر...
  8. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    نفسش را به‌شدت بیرون فرستاد؛ عزمش را جزم کرد و تردید را کنار گذاشت. «آبجی؟ میگم...می‌دونم خوبیت نداره که...که...!» سرش را پایین انداخت؛ به راستی سخت‌اش بود که خواهر بزرگش را نصیحت کند. دستان پر مهر فاطمه بر روی شانه خواهرش نشست و با عطوفتی خواهرانه گفت: «فائزه جان راحت حرفتو بزن.» اضطرابش بیشتر...
  9. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    تهدید قاطع فائزه بالاخره کار خودش را کرد؛ پدرِ دل‌شکسته، اما همچنان هوشیار، پس از تحقیقات لازم، از ترس بی‌آبرو شدن و حرف مردم، با نامزدی او و حسام موافقت کرد؛ منتها برای ازدواجشان، سفت و سخت پای حرفش ایستاد: «اگر زمین به آسمون بره و آسمون به زمین بیاد؛ تاکید می‌کنم تا ملکه ذهنت بشه...نمی‌ذارم...
  10. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    دخترک عینکش را از روی تیغه‌ی بینی‌اش برداشت و نفسش را عمیق بیرون فرستاد. چشم‌هایش از غم باردار شد و قطره‌ی لجوج از چشم راستش به پایین لغزید. مگر ازدواج تنها راه خوشبختی یک دختر بود؟ مگر همه‌ی آن‌هایی که ازدواج کرده بودند، حالا در شادی و آرامش زندگی می‌کردند؟ پس چرا فاطمه باید به خاطر مجرد...
  11. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    حسام به ناشیانه‌ترین حالت ممکن دروغ گفته و آقا حشمت هم با تیزبینی پی به کذب سخنان دامادش برده بود. اولش می‌خواست با یک نهِ قرص قال قضیه را بکند؛ اما در نظرش، هرگونه رفتار تند می‌توانست بی‌احترامی به دامادش و بی‌ارزش شمردن فائزه تلقی شود، از سوی دیگر هم خواستار ناراحتی و آشفتگی فاطمه نبود...
  12. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    در چشمان دخترک که از فرط تحیر به مقیاس دو نعلبکی درآمده بود، نگاه کرد. شهاب دیر متوجه شد که چیزی را که نباید، گفته است و دیگر نمی‌شد حرفش را پس بگیرد. لب‌هایش را به هم فشرد و نگاهش را از فاطمه دزدید؛ همان یک جمله‌ای که ناخواسته از دهانش بیرون پریده بود به صراحت می‌توانست دستی برای کوبیدن طبل...
  13. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    «بابت اتفاق امروز ازتون معذرت می‌خوام.» هق‌ کنان سرش را از یقه‌ بالا کشید و نگاهش در چشم‌های سبز رنگ‌‌اش که هم رنگ چشمان صبا بود گره خورد. به راستی که این مرد، امروز هم‌چون جن در همه جا ظاهر می‌شد و با یک‌بارهِ شکستن سکوت آدم را تا مرز سکته می‌برد! دستش را روی قلبی که از ترس قصد کَنده شدن از...
  14. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    توجه‌‌ش را به دخترک سر به زیر که آرام گوشه‌ا‌ی ایستاده و ناخن به دندان کشیده بود، داد. مطمئناً اگر صبا جای فاطمه بود، از سیر تا پیاز ماجرا را کف دست شهاب می‌گذاشت و هزار و یک افترا را به نافش می‌بست. منتها فاطمه فقط سکوت کرد، و در برابر نگاه مشوش شهاب، بدون آن‌که شکایتی از برخورد تند صبا...
  15. لیانا.م

    در حال تایپ این کتاب نامی ندارد| لیلا.م

    چشمان نسبتاً کوچک‌اش را ریز کرد و با وقاحت تمام فاصله‌ی بینشان را به حداقل رساند. «درستت می‌کنم» و قبل از آن‌که فاطمه مقصود او را دریابد؛ صبا دستش را بالا برد و با تمام قوا خواست بر روی صورت او فرود بیاورد که… . دستش میان زمین و آسمان گرفتار و محکم کنار کشیده شد. نفس‌زنان، با چهره‌ی...
عقب
بالا پایین