آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    موبایلم را از جیبم درمی‌آورم و گروه روبیکا را باز می‌کنم. پیام جدیدی آمده است. «بچه‌های گروه، هرکی رسیده بیاد انتهای سالن، سمت راست.» سرم را بالا می‌آورم. انتهای سالن سمت راست، حدود هشت نه نفر دور هم جمع شده‌اند و با صدای بلند حرف می‌زنند. نفسی می‌کشم و به طرفشان راه می‌افتم. هنوز چند قدم بیشتر...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وهشت ـ اصفهان ـ رسام چند دقیقه بیشتر تا ساعت هشت نمانده و سالن اجتماعات تقریباً پر شده است. روی بیشتر صندلی‌ها آدم نشسته؛ بیشترشان جوان‌اند، اما از هر سن و سالی بینشان پیدا می‌شود. خیلی‌ها تنها نیامده‌اند. بعضی کنار پدر و مادرشان نشسته‌اند، چند نفر با خواهر یا برادر آمده‌اند و عده‌ای هم...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    دیگر وقتی برای فکر کردن ندارد. از اتاق بیرون می‌زند و دوباره به سمت سالن مسابقه می‌رود. قبلا سه صندلی کنار ورودی شکسته و روی هم افتاده‌ بود، یکی از میزهای گروهی از وسط ترک برداشته و روی زمین تکه‌های چوب پخش شده بود. پرده‌ی مخمل قرمز پنجره‌های سالن از یک طرف پایین کشیده شده بود و روی در ورودی با...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سارا بدون اینکه لحظه‌ای بایستد به سمت اتاق مورد نظر باسرعت حرکت می‌کند و آرام می‌گوید: «می‌دونم! خودم دیدمش.» چند ثانیه سکوت بینشان می‌افتد. «شما دیدین؟ کی اینکارو کرده؟!» «آره دیدم. الان وقت پیدا کردن مقصر نیست. هرکسی از بچه‌های انتشارات دم دستته، بفرست سالن مسابقه. شرکت‌کننده‌ها رو هم مستقیم...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وهفت ـ اصفهان، ساختمان انتشارات ساعت هفت‌ونیم صبح است و خانم مرتضوی با قدم‌های آرام وارد سالن مسابقه می‌شود؛ اما همان لحظه قلبش فرو می‌ریزد. فقط نیم ساعت پیش خودش تک‌تک میزها را چک کرده، بطری‌های آب را روی هر میز گذاشته و از دیدن نظم سالن احساس رضایت کرده بود، اما حالا انگار طوفانی از اینجا...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    همه جا بوی تاریخ می‌داد. ساختمان‌های قدیمی کنار مغازه‌های مدرن ایستاده بودند و هر از گاهی گنبد یا مناره‌ای از دور دیده می‌شد. وقتی تاکسی از روی پل رد شد، نگاهم ناخودآگاه به زاینده‌رود افتاد. بستر خشک رودخانه، بیشتر شبیه زخمی قدیمی بود تا یک رود. خشکی تمام منظره را غمگین کرده بود. راننده که نگاهم...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وشش ـ رسام توی گروه روبیکا از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم که هر کس زودتر رسید، دم سالن مسابقه منتظر بقیه بماند. تقریباً همه گفته بودند می‌آیند و همین، هیجانم را چند برابر کرده بود. بیشتر از خود مسابقه، دلم می‌خواست هلیا را ببینم؛ هرچند هنوز نمی‌دانستم بین آن همه آدم کدام یکی اوست. پرواز...
  8. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وپنج ـ نامعلوم هنوز خیلی از چیزهای دنیا را نمی‌فهمم. سنم آن‌قدر نیست که بدانم بزرگ‌ترها چرا بعضی تصمیم‌ها را می‌گیرند، اما این را خوب می‌فهمم که نیکو دلش نمی‌خواهد عروس شود. از صبح روز عقدش لبخند روی لبش است، ولی چشم‌هایش چیز دیگری می‌گویند. هر بار که کسی می‌گوید: «الهی خوشبخت بشی.» فقط سرش...
  9. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    این یکی را خودم هم باور ندارم. از وقتی روی خودم کار کرده‌ام، اعتمادبه‌نفسم بیشتر شده و مطمئنم این بار از قبل آماده‌ترم. شب طبق عادت فنجان قهوه را کنار دستم می‌گذارم و تلگرام را باز می‌کنم. هلیا آنلاین است. برایش می‌نویسم: «یه چیزی بگم؟» «بگو.» «قراره فردا همدیگه رو ببینیم. دیگه وقتشه یکم از خودت...
  10. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وچهار ـ خوزستان لپ‌تاپ را داخل کیف مخصوصش می‌گذارم و زیپش را می‌بندم. برای یک روز که لازم نیست چمدان ببندم؛ فقط لباس‌های جدیدی را که جولی برایم انتخاب کرده، اتو می‌کنم و کنار تخت می‌گذارم. اگر فردا قبول شوم، آن وقت برای سه روز و سه شب بعدی هم فکرش را می‌کنم. صبح قبل از شروع ساعت کاری در...
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نمازش را می‌خواند، چند صفحه قرآن تلاوت می‌کند، کمی ورزش سبک انجام می‌دهد و مثل همیشه، چایی‌اش را آرام‌آرام می‌نوشد. امروز دیگر جای نگرانی نیست. هر چه در توان داشته، انجام داده است. ساعت هنوز شش صبح نشده که وارد محوطه انتشارات ادب امروز می‌شود. هوا خنک است و خیابان هنوز از شلوغی روزانه خبری...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند لحظه سکوت اتاق را پر می‌کند. گاهی آن‌قدر خسته می‌شود که دلش می‌خواهد همه چیز را رها کند و فقط پیش او باشد؛ اما هنوز کارهای ناتمامی دارد، هنوز آدم‌هایی هستند که به او امید بسته‌اند و هنوز مسابقه‌ای مانده که باید به سرانجام برسد پس فعلا نه. صدای اعلان تلفن سکوت را می‌شکند. نگاهی به نام...
  13. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وسه ـ اصفهان فردا، روز مرحله سوم مسابقه است. سارا پشت میز چوبی اتاق مطالعه‌اش نشسته، اما کتابی که مقابلش باز مانده، چند دقیقه است حتی یک خط هم جلو نرفته است. ذهنش جای دیگری است. اتاق مطالعه برای او فقط یک اتاق نیست؛ پناهگاهش است. از کف تا سقف، قفسه‌هایی قرار گرفته که زیر وزن صدها جلد کتاب...
  14. سارا مرتضوی

    چالش 💪روتین ورزش جایزه سکه💪

    همین که به چهل رسونده به نظرم خیلیه
  15. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نیم ساعت بعد وقتی از روی صندلی بلند می‌شوم، خودم را نمی‌شناسم. موهای آشفته و نیمه بلندم کوتاه و مرتب شده‌اند و چند تار روی پیشانی‌ام افتاده‌اند. ریش پروفسوری‌ام هم دقیق و تمیز خط گرفته است. به آینه خیره می‌شوم. تا دیروز بیرون از محل کار، معمولاً تیشرت‌های گشاد، شلوار جین لش و موهای نامرتب داشتم؛...
  16. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهی به جولی می‌اندازم و سریع می‌نویسم: «سرم شلوغه، بعداً بهت پیام می‌دم.» پیام را می‌فرستم و جوابی نمی‌آید. برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره می‌مانم. کمتر از دو هفته دیگر قرار است برای اولین بار هلیا را از نزدیک ببینم. نمی‌دانم چه شکلی است، قدش چقدر است یا حتی رنگ چشم‌هایش چیست؛ اما عجیب...
  17. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    شانس آوردم فرداش تعطیل بود و می‌شد تا لنگ ظهر خوابید. نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار می‌شویم. سرم کمی سنگین است، اما برخلاف همیشه حالم بد نیست. دوش کوتاهی می‌گیرم و از جولی می‌پرسم: «برای نهار وقت داری؟» کش و قوسی به خود می‌دهد. «آره، کجا؟» یک ساعت بعد روبه‌روی هم در رستوران نشسته‌ایم. عجیب است؛...
  18. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    عمرا به ت. اطلاعات بدم که دست بگیری
  19. سارا مرتضوی

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات سارا مرتضوی ]

    از بس داستان ترسناک خوندم فکر کنم رو بچه ام اثر گذاشته یهو موقع گریه و خواب میخنده خیلی ترسناکه
  20. سارا مرتضوی

    همگانی یه جمله واسه مخاطب خاصّت بنویس!

    به درک که از پرچم ... و طرفداراش متنفری اصلا برام مهم نیست به علاوه که آدم بیخودی هستی با هزار نفر میگردی
  21. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    به صورت اتفاقی شنیدم که داشتن میگفتن باید به من یه چیزی بگم و خیلی هم عصبانی بودم ولی درست نفهمیدم چیه فرداش عمدا رفتم نشستم آنجا تا بهم بگن ولی همش تو قیافه بودن دیوانه اند؟ من که نفهمیدم چشون بود، لابد مهم نیست
  22. سارا مرتضوی

    دنباله‌دار "وایب نفر قبلی"

    اسمش منو یاده اون فیلمه می‌ندازه که میگه هیس دخترها فریاد نمیزنند
  23. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    جولی می‌گوید: «میای؟» شانه بالا می‌اندازم، بهتر از این وضعیت کسالت‌بار است. «چرا که نه.» کنار هم وسط جمع می‌رویم. نورهای رنگی روی صورت آدم‌ها می‌افتد و صدای خنده از هر طرف بلند است. سهیل از دور با انگشت به من اشاره می‌کند و با خنده داد می‌زند: «باز مخ زدی؟!» برای جواب فقط دستم را بالا می‌برم...
  24. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    راحت با آدم‌ها گرم می‌گیرم و از معاشرت لذت می‌برم. همسر سابقم همیشه می‌گفت: «یه روز همین اخلاق کار دستت می‌ده.» من فقط می‌خندیدم ولی نمی‌دانستم که این رفتارم سبب آزار اوست و باعث می‌شود روزی بی‌صدا ترکم کند. نگاهم بین جمع می‌چرخد که روی دختری ثابت می‌ماند؛ خیلی قدبلند، آرام و متفاوت، آن‌قدر قدش...
  25. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌ودوم ـ خوزستان مهمانی از همان لحظه‌ای که وارد خانه‌ی سهیل می‌شوم، شروع شده است. موسیقی تمام سالن را پر کرده و بوی کباب، عطر ادکلن و دود قلیان با هم قاطی شده‌اند. سهیل طبق معمول میزبان شلوغ و پرانرژی جمع است و سامیار هم انگار نیمی از مهمان‌ها را از قبل می‌شناسد یا احتمالا زمان‌هایی را با...
  26. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    مدیر مالی آقای رضوی هم که تا آن لحظه ساکت مانده بود و هنوز معتقد بود این مسابقه اشتباه‌ترین کار دنیاست گفت: «فروشگاه‌های کتاب اصفهان حاضرن اگر ده درصد تخفیف ویژه بدیم، ویترین آخر هفته رو به کتاب‌های انتشارات اختصاص بدن.» سارا لحن ناامید او را حس کرد و احتمالا بقیه هم حس کرده بودند. «هماهنگش...
  27. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌ویک ـ اصفهان دو هفته بیشتر تا مرحله سوم مسابقه باقی نمانده است. ساختمان انتشارات ادب امروز بیش از هر زمان دیگری شبیه کندوی زنبور شده؛ هر کس گوشه‌ای مشغول کاری است و هیچ‌کس فرصت سر بلند کردن ندارد. سارا مرتضوی می‌داند هزینه‌های مسابقه از چیزی که در ابتدا تصور می‌کرد بیشتر شده است؛ اسکان...
  28. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    دروغ می‌گویم. هنوز از تاریکی راهروها می‌ترسم، از صدای دستگاه‌ها می‌ترسم و بیشتر از همه از روزی می‌ترسم که این تخت خالی شود. دکتر گفته فقط فشار زیاد و کار بیش از حد باعث شده بدنش از پا بیفتد. انتشارات برایش مرخصی با حقوق رد کرده و گفته‌اند تا هر وقت لازم باشد، سر کار برنگردد. همه می‌گویند...
  29. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست- نامعلوم بوی الکل و دارو تمام راهرو را پر کرده است. از این بو بدم می‌آید، اما یک هفته است که هر روز همین‌جا هستم. شب‌ها روی صندلی فلزی کنار تخت مامان می‌خوابم و صبح‌ها قبل از اینکه پرستارها شیفتشان را عوض کنند، صورتم را توی دستشویی می‌شویم. اول اجازه نمی‌دادند که پسر پانزده ساله در...
  30. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند لحظه بعد می‌نویسم: «راستی... بیا از الان با هم هم‌گروه بشیم.» جوابش تقریباً فوری می‌آید. «نه.» متعجب می‌شوم. «چرا؟» «اگه از هر گروه فقط یه تیم انتخاب کنن، ممکنه شانس هر دومون از بین بره. این‌جوری احتمال قبولی حداقل یکی از ما بیشتره.» به صفحه گوشی خیره می‌مانم. حتی وقتی درباره مسابقه حرف...
  31. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    همین یک کلمه کافی است تا دوباره هزار فکر توی سرم بچرخد. گوشی را روی میز می‌گذارم و به سقف خیره می‌شوم. شاید وقتش رسیده باشد از او بپرسم واقعاً کیست. اسمش چیست، چند سال دارد، چه شکلی است اما اگر او هم همین سؤال را از من بپرسد چه؟ حاضر نیستم خودم را معرفی کنم. فعلا که نه. نمی‌دانم اگر بفهمد من...
  32. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نوزده ـ خوزستان یک ماه تا مسابقه مانده است. یک ماه نه آن‌قدر کوتاه که بشود نادیده‌اش گرفت و نه آن‌قدر بلند که آدم خیال کند وقت زیادی دارد. از وقتی اطلاعیه مرحله سوم منتشر شده، برنامه زندگی‌ام تقریباً عوض شده است. صبح‌ها قبل از رفتن به اداره چند صفحه می‌نویسم، شب‌ها هم داستان‌های کوتاه می‌خوانم و...
  33. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سارا آرام گفت: «اون فایل فقط روی کامپیوتر من بود.» مهدی سرش را پایین انداخت. «بله... و دقیقاً همون فایل تغییر کرده.» اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. مسئول حقوقی که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، دفترش را بست و گفت: «این دیگه یه حمله معمولی نیست. کسی دقیقاً می‌دونسته دنبال چیه.» مدیر روابط عمومی آهسته...
  34. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند نفر زیرلب حرف او را تأیید کردند. سارا بدون اینکه لحنش تغییر کند، گفت: «اگه حضوری برگزارش نمی‌کردیم، بعد از اتفاقی که برای سایت افتاد، هیچ‌کس به نتیجه مسابقه اعتماد نمی‌کرد.» رضوی بی‌درنگ جواب داد: «ولی الان هم اعتماد از بین رفته. فقط هزینه‌هاش بیشتر شده.» قبل از اینکه بحث داغ‌تر شود، مهدی...
  35. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هجده ـ اصفهان هوای اتاق جلسات که مستطیلی است، سنگین‌تر از همیشه بود. پرده‌های ضخیم نیمه‌کشیده شده بودند و نور صبح از لابه‌لایشان روی میز بزرگ چوبی می‌افتاد. هیچ‌کس مثل جلسه‌های قبل آرامش نداشت. روی میز لپ‌تاپ‌ها، چند پوشه قطور و لیوان‌های چای نیمه‌خورده دیده می‌شد و سکوتی که بین حاضران افتاده...
  36. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هفده ـ ناشناس من باید یک نویسنده مشهور می‌شدم، ولی نشدم. مطمئنم استعدادش را داشتم، فقط آن‌قدر خوش‌شانس نبودم که بتوانم راهی را بروم که دوستش داشتم. هر شب که از خواب بیدار می‌شدم، نور چراغ مطالعه از زیر در اتاق مادرم بیرون می‌زد. آرام در را باز می‌کردم و او را می‌دیدم که روی کتاب‌ها خم شده است...
  37. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    در طول مسابقه، نویسنده موظف است داستان کوتاه را بنویسد، ویراستار متن را ویرایش کند، صفحه‌آرا فایل را آماده چاپ کند و طراح جلد، جلد اثر را طراحی نماید. تمام اعضای تیم موظف‌اند در تمام مراحل کنار یکدیگر حضور داشته باشند و هرگونه جابه‌جایی مسئولیت یا استفاده از افراد خارج از تیم، موجب حذف خواهد شد...
  38. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هلیا همیشه قبل از طلوع آفتاب پیام می‌دهد. صدای اعلان گوشی باعث شد چشم‌هایم را نیمه‌باز کنم. هنوز هوا تاریک بود و فقط نور کم‌رنگ خیابان از لای پرده داخل اتاق افتاده بود. گوشی را برداشتم. «صبح بخیر قفل در! آخه این چه اسمیه؟! کاش اسم واقعیت رو می‌گفتی. یه تاپیک جدید برای مرحله سوم زدن، بدو ببین.»...
  39. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بعد از اینکه گروه کمی خلوت شد، برای هلیا پیام دادم. «این یارو همش بهت گیر میده.» چند دقیقه بعد جواب داد. «کدوم؟» «همین آرمان‌نویس.» «ولش کن.» «پی‌وی هم اومده؟» سه نقطه‌ی «در حال نوشتن...» چند بار ظاهر شد و ناپدید شد. آخرش فقط نوشت: «آره.» ابروهایم بالا رفت. «چی گفته؟» «سلام کرده، جواب ندادم.»...
  40. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    شانزده ـ خوزستان چند روزی از قفل شدن تاپیک مسابقه گذشته و کم‌کم از فکرش بیرون آمده‌ام. اگر اوایل هر چند دقیقه یک بار انجمن را رفرش می‌کردم، حالا بیشتر وقتم را در همان گروهی می‌گذرانم که هلیا لینکش را برایم فرستاد. اعضای گروه کم‌کم دارند با هم صمیمی می‌شوند. یکی از رمانی که نوشته حرف می‌زند، یکی...
  41. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    مثل همیشه مدیر زودتر از همه وارد ساختمان انتشارات ادب امروز می‌شود البته به جز نگهبان؛ مردی که با همسر و دو فرزند کوچکش در سوئیت نقلی طبقه دوم زندگی می‌کند و همیشه قبل از طلوع آفتاب بیدار است. «صبح بخیر خانم مرتضوی.» «صبح شما هم بخیر آقای کریمی.» نگهبان درِ شیشه‌ای فروشگاه را برایش باز می‌کند...
  42. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پانزده ـ اصفهان ستاره‌ها امشب پشت دود و غبار آسمان اصفهان پنهان شده‌اند. سارا روی تراس ساختمان انتشارات ایستاده، دست‌هایش را روی نرده فلزی گذاشته و بی‌آنکه چیزی ببیند، به تاریکی خیره مانده است. اعتباری که سی سال برای ساختنش جنگیده، حالا روی لبه پرتگاه ایستاده. یک هکر، چند شایعه و چند پیام ناشناس...
  43. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند ساعت سنگین و بدون رویا خوابیدم، وقتی بیدار شدم، سرم دیگر درد نمی‌کرد. همان‌طور که به سقف خیره شده بودم، با خودم عهد کردم دیگر دور و بر آن خوش‌گذرانی‌های الکی نروم. نه به خاطر سهیل یا حتی خودم... به خاطر هلیا. نمی‌دانستم چرا اما از وقتی با او آشنا شده بودم، حس می‌کردم دلم می‌خواهد نسخه بهتری...
  44. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهارده ـ خوزستان وقتی چشم‌هایم را باز کردم، آفتاب وسط اتاق افتاده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سرم تیر می‌کشید. خانه بیشتر از همیشه گرم بود و هوای خفه‌اش حالم را بدتر می‌کرد. از روی مبل بلند شدم. همان دختر مو‌ بلوند، پتویی را تا روی صورتش کشیده بود و روی فرش خوابیده بود، حتی نگاهش...
  45. سارا مرتضوی

    در حال تایپ کتاب راهنمای عملی کنترل قشقرق‌های کودک | سارا مرتضوی

    چهار اشتباه رایج در غذا دادن بدغذایی؛ چه زمانی طبیعی است و چه زمانی باید نگران شویم؟ تقریباً از هر چهار کودک، یک نفر دوره‌ای از بدغذایی را تجربه می‌کند. در بیشتر موارد، این رفتار بخشی طبیعی از رشد است و با صبر و رفتار صحیح والدین بهبود پیدا می‌کند. کودک نوپا هر روز به یک اندازه گرسنه نیست. ممکن...
  46. سارا مرتضوی

    در حال تایپ کتاب راهنمای عملی کنترل قشقرق‌های کودک | سارا مرتضوی

    سوم بدغذایی در بخش قبل یاد گرفتیم که اجبار، تهدید و نگرانی بیش از حد، معمولاً بدغذایی کودک را بیشتر می‌کند. حالا وقت آن است که با روش‌هایی آشنا شویم که غذا خوردن را برای کودک به یک تجربه شاد و هیجان‌انگیز تبدیل می‌کنند. مادر یاسین هر روز با یک مشکل روبه‌رو بود؛ پسرش فقط برنج می‌خورد و هیچ میوه...
  47. سارا مرتضوی

    در حال تایپ کتاب راهنمای عملی کنترل قشقرق‌های کودک | سارا مرتضوی

    دوم غذا خوردن «بچه‌ام هیچی نمی‌خوره!» اگر شما هم مادر یا پدر یک کودک یک تا سه ساله باشید، احتمالاً این جمله را بارها گفته‌اید یا دست‌کم به آن فکر کرده‌اید. اما خبر خوب این است که در بیشتر موارد، بدغذایی در این سن طبیعی است. در سال اول زندگی، رشد کودک بسیار سریع است؛ اما بعد از یک سالگی سرعت رشد...
  48. سارا مرتضوی

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    موضوع 'رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/45639/
  49. سارا مرتضوی

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    موضوع 'رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/45639/
  50. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سیزده ـ نامعلوم من هر روز می‌نویسم، فرقی نمی‌کند روی کاغذ باشد یا نباشد، روی دستمال کاغذی، پشت قبض‌ها، روی تکه‌های چوب،حتی روی دیوار اتاق یا نیمکت مدرسه! فقط باید بنویسم. مشکل اینجاست که هیچ‌کس نوشته‌هایم را نمی‌خواند یا اگر بخواند، نمی‌فهمد. وقتی کلاس سوم دبستان بودم، معلم گفت: «موضوع انشا؛...
  51. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    او تقریباً همه پیام‌ها را ریپلای جواب داده بود، زیر اعتراض یک کاربر نوشته بود: «اعتراض نکن، فایده نداره. برنده‌ها از همون روز اول انتخاب شدن.» جای دیگری نوشته بود: «فکر کردین اطلاعات سایت اتفاقی پاک شد؟ داشتن ردپاها رو جمع می‌کردن.» کاربر دیگری پرسیده بود: «مدرکی داری؟» بلافاصله جواب داده بود...
  52. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    دوازده ـ اصفهان بالاخره بعد از دو هفته آخرین بخش اطلاعات هم به سایت برگشت. مهدی گزارش نهایی را روی میز سارا گذاشت و با لبخند گفت: «تموم شد خانم مرتضوی.» سارا برای اولین بار بعد از روزها نفس عمیقی کشید. «خدا رو شکر» شانه‌هایش دیگر آن سنگینی چند روز قبل را نداشت، حداقل حالا مطمئن بود زحمات...
  53. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    یک بار انجمن را باز کردم، هنوز بیشتر اطلاعات برنگشته بود، چند تا تاپیک بالا آمده بود، اما خبری از نتایج مسابقه نبود. گوشی را کنار گذاشتم. یک ساعت از تاریک شدن هوا گذشته بود همان موقع زنگ آیفون به صدا درآمد. تصویر را که دیدم، شوکه شدم. «نه...» قفل در آیفون را زدم، از آسانسور بیرون آمدند که بیش از...
  54. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    کل روز کسل بودم، حوصله کار و آدم‌ها را نداشتم. هر از گاهی صفحه مانیتور را نگاه می‌کردم، اما ذهنم یک جای دیگر بود. مثل همیشه سامیار بوی حال خراب آدم‌ها را از چند کیلومتری تشخیص می‌داد. صندلی‌اش را کشید و مثل برج زهرمار بالای سرم سبز شد. گفت: «باز که تو این شکلی‌ای؟» بدون اینکه سرم را بلند کنم،...
  55. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    یازده ـ خوزستان از وقتی سایت دوباره راه افتاده، حرف زدن من و هلی بیشتر شده است. دیگر فقط زیر تاپیک‌های فروم با هم بحث نمی‌کنیم. بیشتر شب‌ها سر از تلگرام درمی‌آوریم و آن‌قدر از کتاب، نوشتن و آدم‌ها حرف می‌زنیم که گذر زمان را نمی‌فهمیم. آن شب بحثمان از مسابقه شروع شد. نوشتم: «یه سؤال» «بپرس.»...
  56. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    اتاق کنفرانس سالن مستطیلی شکل با سرامیک و دیوار سفید است که یک میز بزرگ و طویل دارد. سارا مرتضوی در راس میز نشسته، مهدی مدیر سایت در کنارش سمت راست، آقای رضوی مدیر مالی در کنار سارا سمت چپ که مردی شصت ساله با موهای جوگندومی است. خانم یوسفی مسئول حقوقی و وکیل انتشارات با شال قرمز که ست ناخن‌هایش...
  57. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    ده ـ اصفهان پنج روز از قطع شدن سایت گذشته است. ساختمان انتشارات ادب امروز دیگر آن آرامش همیشگی را ندارد. تلفن‌ها یک لحظه ساکت نمی‌شوند. هر چند دقیقه یک ایمیل جدید می‌آید. کاربرها در شبکه‌های اجتماعی می‌پرسند مسابقه لغو شده یا نه و چکار باید بکنند‌. بعضی‌ها هم شایعه راه انداخته‌اند که انتشارات هک...
  58. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نه ـ نامعلوم همه می‌گویند بچه‌ام اما خودم می‌دانم نویسنده‌ام، داستان‌هایی که می‌نویسم از داستان‌های کتاب‌های توی کتابخانه مدرسه بهترند، فقط کسی نمی‌فهمد. معلمم می‌گوید: «تو باید بیشتر تمرین کنی.» مدیر حتی یکی از نوشته‌هایم را تا آخر نخواند. مهم نیست؛ یک روز همه می‌فهمند اشتباه می‌کردند. این...
  59. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    از روی عادت اعلان‌های گوشی‌ام را چک کردم. اوه... یک پیام از نقطه. بی‌اختیار صفحه چت را باز کردم. «دیروز خواهرم اومد خونمون. با شوهرش قهر کرده، کلی گریه و جیغ و دعوا راه انداخت. می‌دونی که همچین وقتایی با مامانم دست به یکی می‌کنن تا رو اعصاب من باشن. الان حالم بهتره، گفتم بهت پیام بدم. این سایت...
  60. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    با اینکه از دیشب چیزی نخورده بودم، باز هم اشتهایی نداشتم. من همیشه همین‌طورم؛ هر وقت عصبی، کلافه یا درگیر چیزی باشم، اولین چیزی که از دست می‌دهم اشتهاست. برای همین با قد صد و هشتاد و هشت سانتی‌متر، وزنم به زور به هفتاد کیلو می‌رسد، البته پیراهن‌های آستین‌بلند گشاد، شلوار پارچه‌ای و شانه‌های پهنی...
  61. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هشت ـ خوزستان دنبال مادرم می‌دوم، هرچه قدم‌هایم را تندتر برمی‌دارم، او دورتر می‌شود. چادر سفیدش روی زمین کشیده می‌شود؛ آن‌قدر بلند که از دور شبیه دنباله لباس عروس است. نه برمی‌گردد، نه صدایم می‌زند فقط نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. می‌خواهم فریاد بزنم: «مامان...» اما صدا از گلویم بیرون نمی‌آید،...
  62. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    «سلام. خوبی؟ سایت برای تو هم بالا نمیاد؟» ابرو بالا می‌ندازم که خطوط ردی پیشانی‌ام را عمیق‌تر می‌کند. «سلام. مرسی، به جا نیوردم متاسفانه؟» چند ثانیه بعد جواب می‌آید. «من یکی از بهترین دوستاتم، چطور نمی‌شناسی؟» لبخند کجی روی لبم می‌نشیند. «از کجا بشناسم؟ نه عکس داری، نه اسم، نه شماره. من که علم...
  63. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    هفت ـ خوزستان هنوز خورشید طلوع نکرده است. طبق عادت هر روز قهوه تلخم را داخل ماگ مشکی همیشگی می‌ریزم و کنار پنجره می‌ایستم. گرمای هوا حتی قبل از طلوع آفتاب هم خودش را نشان می‌دهد. جرعه‌ای می‌نوشم و گوشی را برمی‌دارم. اولین کار هر صبح چک کردن انجمن است. روی آیکون سایت می‌زنم ولی صفحه سفید است. اخم...
  64. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    بعضی ها لایق اینن که دم و دقه همه لعنتشون کنن از بس بدن
  65. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    ساعت از یازده شب گذشته است. بیشتر چراغ‌های ساختمان خاموش شده‌اند اما طبقه سوم هنوز غرق نور است. روی میزها لیوان‌های نیمه‌خالی قهوه، برگه‌های یادداشت و لپ‌تاپ‌های روشن دیده می‌شود. همه منتظر یک لحظه‌اند؛ انتشار نتایج مرحله سوم. مهدی خسته روی صندلی جابه‌جا می‌شود و برای آخرین بار فهرست...
  66. سارا مرتضوی

    تولد تولد نقره بانو ✨💜 | NOGHRE

    تولد خودت و فرزندت مبارک ایشالا ۱۲۰ سالگی
  67. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    Sara mortazavi: چرا کسی که خیلی پیره باید از مرگ بترسه؟ Sara mortazavi: امروز یکی رو دیدم که ۸۷ سالش بود و گریه می‌کرد به خاطر اینکه دکترها نمیتونن براش کاری کن چون پیره
عقب
بالا پایین