ستاره به نشانهی تایید سری تکان داد و به مسیرش ادامه داد.
آرام آرام از خورشید دورتر میشدیم و به موجود عجیبی نزدیکتر؛ با تمام سرعت در نزدیکترین نقطه به خورشید میدوید، نفس نفس میزد و تنش از گرمای شدید خورشید پر از تاول و زخم بود. ظاهرا ته تغاری این خانواده و نزدیکترین سیاره به مادر...
در میان صداهای درهم آمیخته، قدمهای شتابان و شانههایی که بیاجازه به هم میخوردند؛ چشمانم تشنهی چهرهات بودند. قلبم در جستوجوی گرمای وجودت، میان بادِ سرد، سرگردان بود.
ذهنم قامتت را از میان آشوب بیرون میکشید و در هر رهگذری تو را میجست. غصهی نبودنت در رگهایم جاری شد و مرا به مردهای متحرک...
سلاممم
منم عسل هستم ۲۰سالمه متولد مهر ماه هستم تقریبا ۲ماه دیگه ۲۱سالم میشه.
ساکن استان خوزستان شهر اهواز.
به یادگیری زبان های مختلف، عکاسی و نویسندگی علاقه زیادی دارم.
تو لحظههای خوشحالی، افسردگی ، عصبانیت و ... دو چیزی که آرومم میکنن اول نویسندگیه بعدشم قهوهاس؛ میدونم عجیبه ولی خب قهوه...
با چشمهایی براق به آن موجود افسانهای نگاه کردم و دستم را به سمتش دراز کردم. سرم را به نشانهی موافقت تکان دادم؛ وقت سفر بود! سوار بر شانههایش شدم و راهی یک ماجراجویی حیرتآور شدیم. وای! اصلاً میدانی سوار شدن بر دوش یک ستاره چه حالی دارد؟ انگار داشتم روی مخملشب، سر میخوردم.
شوق و هیجان...
هوا تاریک بود و باد با صدایی بلند میوزید، تاریکی همه جا را در خود حبس کرده بود. چشمهایم را که باز کردم سرم را اینسو و آنسو چرخاندم، فهمیدم که بر روی زمینی به وسعت یک دنیا؛ ایستادهام. ناگهان نور کوچکی بالای سرم درخشید، چشمهایم را به سختی باز کردم و گفتم:
«سلام... تو دیگه کی هستی؟»
آن موجود...
نام اثر: سرزمین اعجوبهها
ژانر: فانتزی
رده سنی: کودک و نوجوان
نام نویسنده: عسل افضلینیا
خلاصه:
در تاریکی مطلق، نوری قهرمانانه ظاهر میشود؛ دستان کوچکم را در دستانش میگذارد و مرا به جهان شگفتیها میبرد. جهانی معمولی نیست، در آن حقایقی زیبا گم شده است.
وقت بخیر ببخشید اگه اثری که برای چاپ به یکی از این دو انتشارات ارسال کردیم و قبول شد و به صورت کتاب فیزیکی چاپ بشه دیگه اجازه نداریم همون اثر رو به بقیه انتشارات ارسال کنیم؟