همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشیاش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحهی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ میداد؛ زیرا بوسهای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشاندهبود، خیره شد و با...
پسرکِ بندهخدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره میکرد، گفت:
- دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون.
خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن...